گل سوری
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
259
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+97 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
259
در مکتب از جمله مضامین که خیلی زیاد میخواندم، تا نمره خوب بگیرم، پشتو بود. ولی حالی همو چیزای که خوانده بودم هم یادم نیست.
259
این متن را در حالی مینویسم که هر لحظه یک توپ به کلهام اصابت میکند. مقدس با خواهرزادهام در اتاقی که من خواب هستم، والیبال بازی میکنند و اذیت شدن من اصلاً برایشان مهم نیست. در اصل، به خودم هم مهم نیست. چون میخواهم تا میتوانم خواهرزادهام را تماشا کنم، چون دوباره از هم جدا خواهیم شد و باز نمیدانم چند سال طول خواهد کشید تا دوباره همدیگر را ببینیم.
این روزها تمام کارم وقت گذراندن با جسور جان و صوفیا خانم است. از عقب ماندن برنامههایم هم ناراحت نیستم. این روزها تنها چیزی که میتواند ناراحتم کند، تصور رفتن دوبارهشان است.
از این که صوفیا در اول احساس بیگانگی میکرد، خیلی ناراحت بودم، ولی در چند روز همه چیز تغییر کرد و امروز از همه روزها قشنگتر بود. در آماده ساختن صبحانه هر دو به من کمک کردند. صوفیا در موتر در آغوشم خوابید. عصر هم با هم یکجا کتاب خواندیم. هرچند که خواندن و نوشتن بلد نیست، ولی از خود یک داستان ساخت و بعدش با هم غروب را تماشا کردیم.
و من خوشحالترینم.
259
Repost from ما هیچ، ما نگاه :]
از عدد «دوازده» بیزار شدهام. اینکه با گذشت هر سال، هنوز همان دوازدهپاس باقی بمانی، بسیار رنجآور است. در هر جایی که اشتراک میکنی، از تو میپرسند سطح تحصیلاتت تا کجاست، و تکرار این «دوازده» عمیقا باعث آزار آدم میشود.
