👄rüya🕊
الذهاب إلى القناة على Telegram
ناشناس
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
280
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-87 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
278
تموم کردن این فیکم کار حضرت فیل بود خدایی پدرم درومد تا تموم شد با اینکه پارتاش کم بودن...نمیدونم چرا انقدر سخت بود تموم کردنش🥴
278
خوب اینم پایان پرواز گنجشک های قشنگم😭😭😭
دوست دارم نظرتون به این رمان و حستون بهش رو واسم بنویسید🥺
278
#part23
<<پرواز گنجشک ها>>
به عادیل نگاه کرد...لب هاش رو بهم فشرد و قلبش فرو ریخت...انگار بلاخره فهمید اون چیزی که زندگیشون و نابود کرد ترسش بود.
ترس تمام چیزی بود که باعث شد دوسال بچشون و قایم کنه...که هیچوقت به عادیل نگه چی شده...ترس باعث میشد فرار کنه...امروزم همینکارو کرده بود...ترس از اینکه نفرت عادیل رو ببینه باعث شده بود دوباره فرار کنه و بره به اسم عذاب وجدان.
اگر واقعا احساس گناه میکرد باید میموند...میموند و واسه زندگیشون میجنگید...میموند و یه خانواده به دخترش میداد...میموند و دارو میشد واسه زخمای گذشته ی عادیل...میموند و عشقش رو پس میگرفت...
<<سه ماه بعد>>
صدای قاضی که حکم طلاق رو میداد باعث شد نفس راحت و عمیقی بکشه، لبخند ارومی زد و به عادیل نگاه کرد که از توی جایگاه بهش خیره بود، توی این چندماه خیلی چیزا فرق کرده بود، سعی کرده بود شجاع تر بشه...یه مادر قوی و عاشق فداکار باشه...کنار عادیل توی خونش زندگی میکرد، برای الینا پدر و مادر شده بودن و رابطه ی خودشون هم روز به روز بهتر میشد...عادیل کمتر از گذشته حرف میزد...کمتر زخم زبون میزد...فراموش نمیکرد...این چیزی نبود که بشه فراموش کرد اما اروم تر شده بود.
عشق من تو وجودش قوی تر از خشمش بود...امروز هم بلاخره از شاهین طلاق گرفته بود، با اینکه هیچوقت اونو همسر خودش نمیدونست اما اونا دوسال باهم زندگی کرده بودن، و تنها همدم و خانواده ی هم بودن...
نمیتونست ته قلبش احساس غم نکنه...سمت شاهین رفت و اروم بغلش کرد.
__ممنونم برای همه چیز...تو شانس من توی این زندگی بودی...نوری که زندگیمو روشن میکرد...همدم و دوست و رفیقم بودی...بدون تو حتی زنده هم نمیموندم...ممنونم برای بودنت...برای تموم خوبی هات شاهین...
شاهین لبخند مهربونی کرد و به اسمه خیره شد، نگاه هردوشون نورانی و شاد بود...انگار که قفل و زنجیر هاشون کنده شده بود و حالا ازاد بودن تا پرواز کنن...
__شاهین...ناره رو ببخش...اون خیلی اشتباها کرده ولی تورو از ته قلبش دوست داره، نمیتونسته به پدرش جواب رد بده پس با اون یارو نامزد کرده...اما اونم مثل من شجاعت جنگیدن پیدا کرد...ترسش و دور ریخت...فرار نکرد از تو...از خودش...نامزدیو بهم زده...برو و باهاش حرف بزن...بغلش کن و برین توی اون عمارتی که براش ساختی...برین توی اشیونه ی عشقتون...میدونی؟ توی این دنیا بیشتر از هرکسی تو لایق خوشبخت شدنی...چون تو بهترین ادمی هستی که میشناسم.
چشمای شاهین تر شدن...محکم اسمه رو دوباره بغل کرد و گفت:
__توهم لایق خوشبخت شدن هستی...خودت رو ببخش تا عادیل هم تورو ببخشه...گذشته رو ول کن و ایندتو بساز...تو و عادیل مرهم زخمای همید بهت قول میدم تموم زخم ها یه روز درمان میشن اگر فقط کنار هم بمونید.
لبخند بزرگ و قشنگی بهم زدن و شاهین رفت تا پیش ناره برسه...اسمه به رفتنش نگاه کرد و خودش هم سمت عادیل رفت، دستشو گرفت و به چشمای سبزش خیره شد، زمزمه کرد:
___...من...تو...شاهین...ناره دیگه زمین نمیخوریم...گنجشک ها حالا پرواز میکنن.
پایان
278
#part22
<<پرواز گنجشک ها>>
لب دریا ایستاده بود و میزاشت نسیم، موهاش رو به پرواز دربیاره...
__بهش همه چیز رو گفتی؟
صدای شاهین رو از پشت سرش شنید، بدون اینکه برگرده اروم سرتکون داد...شاهین کنارش ایستاد و اون هم به دریا خیره شد:
__تصمیمت چیه؟
اسمه دست به سینه شد و اروم شونه بالا انداخت:
__نمیدونم...میخوام خودمو مجازات کنم...دوسال اونو از بچش گرفتم حالا خودمو از بچم میگیرم...عشقمون و به پول فروختم...نمیتونم بیام بگم که بیا برگردیم بهم مگه نه؟
زخمی که زدم تا ابد فراموشش نمیشه...هیچوقت خوب نمیشه...
شاهین اروم نفس عمیقی کشید و با غم زمزمه کرد:
__اما خودت رو ازش گرفتن واسه اونم مجازاته...اینکارو نکن اسمه...دوباره اتیش نزن به عشقتون.
قطره اشکی اروم گونه ی اسمه چکید...
__میدونم...همرو میدونم...اما با چه رویی برگردم پیشش؟ بگم چی؟ ببخشید که خودمون و به پول فروختم؟ ببخشید که خانوادم واسم مهم تر بود؟ ببخشید که دوسال سوزوندمت؟ که دوسال بچتو قایم کردم؟ هیچی با معذرت خواهی من درست نمیشه شاهین...بعضی زخما رو نمیشه درمان کرد...من اون زخمو بهش زدم...زندگیشو نابود کردم...نمیتونم حالا برگردم پیشش انگار که هیچی نشده.
صداش از بغض گرفته و لرزون بود...اروم روی زمین نشست و از ته دل گریه کرد.
__اره اسمه...بعضی زخما هیچوقت خوب نمیشن...اما نباید روشون نمک پاشید...تو میخوای منو ول کن...الینا رو ول کنی...میخواد یه بار دیگه زخم بزنی بهم...چرا نمیمونی تا تلافی کنی؟ چرا با موندت مرهم نمیشی واسم؟ چرا دوباره فرار میکنی؟ دوباره میترسی؟ دوباره جا میزنی؟ چرا دوباره زخمیم میکنه پرنده ی فراریم؟
صدای عادیل از پشت سرش اومد و نفسش رو حبس کرد، با شوک از جا بلند شد و به قامت عادیل نگاه کرد...شاهین اونو اورده بود...پا تند کرد تا بره...تا نگاهش به عادیل نیفته اما قدم های مرد سریع تر بودن، مچ دستش رو کشید و اونو با دستاش قفل کرد، توی چشماش خیره شد و گفت:
__تو فقط میترسی که باهام روبه رو بشی...تاب سرزنش شدن نداری...تاب عصبانیتمو نداری...نمیتونی ببینی ازت حساب میپرسم...پس فرار میکنی...پرواز میکنی و از دستم میری...ولی تو باید بمونی...بمونی و با موندت این دوسال و جبران کنه...واسه ی هرروزش تقاص بدی...بمونی و مرهم من و دخترمون بشی...تو باید با موندت تاوان بدی اسمه...پس نرو...از دستم فرار نکن...بال نزن و از جلوی چشمم نرو...بمون و اگر واقعا عذاب وجدان داری زندگیمون و کنارم بساز...بساز جای خراب کردنش.
278
#part21
<<پرواز گنجشک ها>>
بغضش ترکید، گریه کرد، به اندازه تموم این دوسال گریه کرد و گذاشت دست های عادیل نوازشش کنن...گذاشت اغوش عادیل ارومش کنن... گذاشت اون قلبی که تیکه تیکه شده بود اروم اروم ترمیم بشه.
صدای گریه ی الینا که بلند شد عادیل با تعجب مکث کرد، اسمه لبخند مهربونی زد و اروم اشک هاشو رو پاک کرد، دست عادیل رو گرفت و روبه چشماش گفت:
__یادته گفتم صاحب یه گل دیگه شدی؟ بیا تا نشونت بدم.
دست عادیل رو کشید و برد داخل اتاقکی توی اتلیه، الینا با بیقراری گریه میکرد و روی گهوارش تکون میخورد.
عادیل با چشم های درشت شده و نفس قطع شده به الینا خیره شد...اون چشمای سبز خیلی شبیه خودش بودن...قبلا متوجهش نشده بود...اما حالا حس میکرد این کوچولو تیکه ای از خودشه...اسمه لبخند لرزونی زد و دست عادیل رو کشید.
__نگاهش کن...خیلی شبیه تو مگه نه؟ چون مال تو...این گلیه که از ریشه ی عشقمون شکفته...تنها یادگار من از تو...تنها چیزی که از تو داشتم...تنها امید من برای زندگی...نفسم برای ادامه...بوی تو رو میده عادیل...چشماش...چشماش انقدر شبیهته که ساعت ها میشستم و تماشاشون میکردم...وقتی از تو جداشدم...وقتی رفتم...دونه ی عشقمون رو حمل میکردم بدون اینکه بفهمم...برو بغل کن...اونم مثل تو اولین باره که پدر دار میشه...قبل از تو هیچوقت بابا نداشته...تو امروز دختر دار شدی و الینا پدردار...میخواستم بعد از اینکه طلاق گرفتم بچه رو برات بیارم...ولی قسمت این بوده که زودتر اغوشتون و ببینم.
عادیل نفسش بریده بود و چشماش خیس بود...گلوش از بغض باد کرده بود و دستاش میلرزید...خودش رو به گهواره رسوند و الینا رو ازش بیرون کشید...گریه ی نوزاد اروم گرفت...انگار که اغوش امن پدرش رو حس کرده بود...
عادیل با اشک نوازشش میکرد...تنش رو بو میکرد و روی موهاش رو میبوسید...قربون صدقش میرفت و صورت الینا رو به اندازه ی تموم این دوسال نگاه میکرد....
اسمه از کنار به این منظره نگاه میکرد و اشکاش جاری میشدن...لبخند داشت...لبخندی که ترکیبی از شادی...غم...و حسرت بود!
حتی اگر عادیل اونو میبخشید اون هرگز نمبتونست کاری که کرده بود رو فراموش کنه...اون هیچوقت سهم عادیل نبود...هیچوقت مادر کاملی برای الینا نیود...هیچوقت یه عاشق فداکار نبود...اون یه هیچ بزرگ بود...
بدون اینکه عادیل بفهمه کوله پشتیشو برداشت و از اتلیه بیرون زد.
278
#part20
<<پرواز گنجشک ها>>
اروم نفسی کشید و با استرس به عادیل ساکت نگاه کرد، جرعت نداشت تو روش نگاه کنه...خجالت میکشید...هرچیم که بگه اون عشقشون و با پول معامله کرده بود...هزارتا بهونه ام قرار نبود کارش رو درست جلوه بده...اون خودخواهی کرد...اون جا زد...اون رفیق نیمه راه بود...اون بد بود.
عادیل نفس لرزونی کشید...دو قدم بلند برداشت و محکم تن اسمه رو بغل کرد، محکم، سفت به تلافی تموم لمس نکردن ها...تموم در اغوش نگرفتنا...تموم نداشتن ها.
لب هاش موهای اسمه رو بوسیدن و عمیق عطر تنش رو بو کرد...
__ازت عصبانیم...انقدر که احتمالا هرگز نتونم اینکارت رو فراموش کنم...هرگز نتونم ببخشمت...تو خودمون رو فدا کردی...به من...به خودت...به عشقمون پشت پا زدی...درداتو ازم پنهون کردی...دوسال منو سوزوندی...خودت رو خاکستر کردی...به خاطر اینا هرگز تورو نمیخشم پرنده کوچولو...اما میدونی؟ عصبانتیم...غمم...هیچکدوم به پای دردی که الان میکشم نمیرسه...کیزوم...خیلی زجر کشیدی مگه نه؟ بال هاتو زخمی کردن و تک و تنها خودت اون بال رو بستی نه؟ بار کل دنیا روی اون شونه های نحیفت بود؟ خانوادت یه طرف و یه طرف من...قلب کوچیک خیلی شکست؟ وقتی من احمق..من اشغال...من بدردنخور کنارت نبودم خیلی زمین خوردی؟ پرنده ی رنگارنگم به زمین خورد؟
صدای غمگین و مهربون عادیل اتیش شد و روحش رو سوزوند...اولین بار بود...اولین بار که یکی ازش میپرسید درد کشیده؟ زخمی شده؟ چقدر زجر کشیده؟ هیچکس به فکر زخم هاش نبود...هیچکس تیکه های شکستشو ندیده بود...همیشه خودش تنهایی مرهم شده بود...خودش تنهایب درمان شده بود...همیشه خودش تنها بود...ولی عادیل بغل میکرد...موهاشو میبوسید و اروم کنار گوشش از درد هاش حرف میزد...انگار یه حاضر بود گل خاردارشو بغل کنه و زخمی بشه اما طعم اون اغوش رو به گل تنهاش بچشونه.
278
تو رو برای همه ی اینا باید قربانی میکردم...باید میسوزوندم...باید خودم از تو...و تو رو از خودم میگرفتم...پس..قبول کردم، اومدم پیشت...اون روز همه چیزمون و نابود کردم و رفتم تا با شاهین عقد کنم...خودمون و به قیمت خانوادم داغون کردم...من خودخواهم عادیل...من ادم خوبی نیستم...من اون گلی نیستم که تو دوسش داری...من بدم...من زشتم.
278
#part19
<<پرواز گنجشک ها>>
تابلو هایی که کشیده بود رو دونه دونه چید تا جلوی چشم باشن، از سر محبت بوم ها رو نوازش میکرد...این نقاشی ها تنها دلیلی بودن که دوسال تموم بدون خوردن قرص و دارو دومم بیاره...
وقتی کارش تموم شد لبخند خسته ای زد و دست به کمر وایساد، به خودش توی ایینه نگاه کرد و ناراضی لب هاشو بهم فشرد.
توی گوشه ی اتلیه لباسش رو با پیراهن ابی رنگی عوض کرد و دامن چسبون سفیدی پوشید، موهاش رو شونه کرد و فر درشتشون و دو طرفش ریخت، کمی ریمل و رژ صورتی زد و با رضایت به خودش نگاه کرد.
حتی نمیدونست چرا انقدر به خودش میرسید، قرار بود عادیل بیاد و حقیقت رو بفهمه نه چیزی دیگه ای...
صدای در زدن که اومد قلبش از جا پرید، با استرس نفس عمیقی کشید و با تعلل در رو باز کرد، نگاهش اروم از نوک کفش تا صورت عادیل بالا رفت و به اون چشم های مهربون و مشتاق خیره شد.
__اومم، خوش گلدین بیا تو.
عادیل لبخند زد و داخل شد، به اطراف نگاه کرد و مات موند...نفسش حبس شد و لب هاش لرزید...تمام اون اتلیه پر بود از بوم هایی با نقش و نگار اشنا...هر گوشه ی اینجا پر بود از نقاشی وجود عادیل.
چشم هاش رو سمت اسمه کشوند و ذره ذره ی وجودش رو با نگاهش بلعید...قلبش داشت از سینه بیرون میزد و لال شده بود...میخواست یه چیزی بگه...یه کاری بکنه...اسمه رو بغل کنه...بو کنه...ببوسه...تقدسش کنه...بپرستتش...بزارتش یه گوشه و مثل یه بت دورش بگرده...اما زبونش بند اومده بود و وجودش قفل کرده بود.
اسمه که اون نگاه شیفته و عاشق رو میدید نفسش لرزون بیرون اومد، بیقرار و با خجالت کمی به اطراف نگاه کرد و بعد با شجاعتی که بعد از دوسال تو وجودش شعله ور شده بود پیش قدم شد:
__میدونم...میدونم چقدر الان متعجبی...بزار از اولش بگم...از داستان این بوم ها.
اروم سمت یکی از تابلو ها رفت و با محبت نقش چشم های سبزی که روش کشیده بود رو نوازش کرد، نیم رخش سمت عادیل بود و نگاهش رو حس میکرد:
__این بوم ها تیکه های شکسته ی منن که کشیدمشون...همشون تویی چون تو قلب منی...وقتی نبودی وقتی رفتی وقتی خودم رفتم این قلب شکست...پس تموم این سالها تیکه هاش رو با کشیدن تو...با کشیدن وجودت...با یادت...با خاطراتت سرهم کردم.
نگاهش رو با غم به عادیل داد و سرش رو کمی کج کرد:
__دوسال پیش...یه هفته قبل از اینکه ازم خواستگاری کنی، داییم پیشم اومد، گفت باید با شاهین ازدواج کنم...قبول نکردم...مقاومت کردم...اما تهدیدم کرد، گفت اگر بیچارمون میکنه و کرد! با بابام شراکتشو بهم زد و خونه و زندگیمون و ازمون گرفت، بابام...مامانم...داداشم هرروز التماسم میکردن حرف دایی رو قبول کنم و نزارم همه باهم بسوزیم...اما زیر بار نرفتم...نمیتونسم از تو به خاطر پول بگزرم...اما سختم بود...خانوادم داشت از هم میپاشید...داداشم اراس...بیمار قلبی داره...بزور داروهای گرون و دکترای خارجی زنده بود، قرار بود بلاخره عملش کنن اما تموم ما هیچ پولی نداشتیم دیگه...اگر عمل لغو میشد ممکن بود زنده نمونه، ترسیده بودم عادیل...خیلی ترسیده بودم...داداشم داشت جلوی چشمام میمرد و من میتونستم نجاتش بدم...شاهین اومد خونمون...اون برام همیشه یه دوست بود...یه برادر...نزدیک ترین کسم...میدونستم اونم زیر بار این ازدواج نمیره هیچوقت...مخصوصا که خودش از بچگی دیوونه وار ناره دختر شریک باباشو میخواست، اون میتونست ازدواج نکنه و زیربار حرف باباش نره چون دایی برعکس من هیچ اتویی از اون نداشت، ولی شاهین به خاطر من قبول کرد و گفت اگر بخواد میتونیم تا وقتی من دارایی هامون و پس بیگیرم و داداشم درمان میشه باهام ازدواج کنه...من چاره ای نداشتم مجبور بودم قبول کنم، این ازدواج الکی بود و مدتشم کوتاه بود، ولی همش با خودم میگفتم پس تو چی؟ عادیل چی؟ بدون عادیل زنده میمونی؟ میتونی بری و توروش بگی دارم ازدواج میکنم؟ اونم با شاهینی که برای هردوتون مثل برادر بوده؟
قبول نکردم...زدم زیرش...فرار کردم از خونه...خودخواه شدم...جون برادرمو ندید گرفتم...از شاهین پول عملشو گرفتم و دادم به مادرم، میخواسم بیام پیش تو...میخواستم باهات فرار کنم...ولی قبل از اینکه بهت برسم مادرم بهم زنگ زد و گفت دایی بابام رو انداخته زندان...یه جرم الکی گردنش انداخته...با گریه برگشتم...داداشم از شنیدن خبر حالش بد شد و باید زودتر عمل میشد بابامم بازداشت بود...تنها مونده بودم...خانوادم از بین رفته بود...ترسیدم...میتونستم همرو نجات بدم...میتونستیم دوباره خوشحال باشیم...خونمون و پس بگیریم...بابام از زندان بیرون بیاد و برگرده سرکارش...داداشم سالم بشه...اما به قیمت از دست دادن تو!
