احتمالا جاسوس کا.گ.ب/
الذهاب إلى القناة على Telegram
۲۱ سالگی. معلم زبان، تولیدکننده محتوا، عاشق علوم، فمنیست، دانشجوی ادبیات انگلیسی فردوسی، فن یک ویکیپدیا، خوره پاپکالچر، سریال ترکی بین، دلتنگ ادینبرگ اما گیر افتاده در مشهد..!
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
505
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
-1430 أيام
أرشيف المشاركات
متاسفانه دوهفته پیش یه جوری کارت کشیدم «انگار فردایی وجود نداره» و هنوز دارم با عواقب اون هفته زندگی میکنم.
دانشآموزم که آلمانه خیلی رندوم بهم گفت «خونه نیستم اومدیم بازی آلمانو نگاه کنیم.» بعد من یکشنبهها تفریحم اینه که با این بچه کلاس دارم.
بنده در تهران یه مکالمه جالب با «فاطیما» داشتم.
+مثلا لاته چنده؟!
-۱۵۰ اینا…!
+پس بگو چرا همش کافهای. من فقط وقتی حقوق بگیرم میتونم برم کافه.
امروز کمی وقت داشتم و عکسهایی از زندگیم در دو هفته اخیر رو ادیت کردم. خوشحال میشم باهاتون به اشتراک بذارم....👀
زخم دردناکی که با تیغهی اندوه بر روحش نقش بسته بود، حال میخواست سر باز کند. آنقدر عذاب باید هم خون را چنان تیره، مانند سیاهی میکرد. زخم سر باز کرد و تاریکی وجودش را گرفت. نه آنقدر رقیق و نه آنقدر غلیظ. چه چیزی میتوانست این تیرگی را از بین ببرد؟ حتی اگر زخم بهبود مییافت آن خون از آن روح جدا نمیشد، در ذره ذره وجودش رسوخ کرده بود. مگر تاریکیای بیشتر و قویتر، سهمناک تر، که آنگاه روح را در آغوش میگرفت و بالا میبرد. بر فراز تمام سیاهی ها و آنجا شعلهای میسوخت. شعلهای ضعیف و کم نور که محال بود از فاصله دور دیده شود. آن شعله برمیانگیخت و برمیانگیخت تا آن هنگام که بانگی به گوش میرسید، آسمان ها در هم میآویخت و تیرگی به یکباره روشنایی میشد. امّا آیا امکان داشت آنقدر بالا برود که به شعله برسد؟ آیا روحش آنقدر والا بود؟
