fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

احتمالا جاسوس کا.گ.ب/

احتمالا جاسوس کا.گ.ب/

رفتن به کانال در Telegram

۲۱ سالگی. معلم زبان، تولیدکننده محتوا، عاشق علوم، فمنیست، دانشجوی ادبیات انگلیسی فردوسی، فن یک ویکی‌پدیا، خوره پاپ‌کالچر، سریال ترکی بین، دلتنگ ادینبرگ اما گیر افتاده در مشهد..!

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
505
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-1430 روز
آرشیو پست ها
متاسفانه دوهفته پیش یه جوری کارت کشیدم «انگار فردایی وجود نداره» و هنوز دارم با عواقب اون هفته زندگی میکنم.

شماهم وقتی کسی برای مدت طولانی ایزتایپینگه استرس میگیرید؟

دانش‌آموزم که آلمانه خیلی رندوم بهم گفت «خونه نیستم اومدیم بازی آلمانو نگاه کنیم.» بعد من یکشنبه‌ها تفریحم اینه که با این بچه کلاس دارم.

هیهیههیهیه یه زاویه دید دیگه..!

Repost from N/a
بیاید از روزی بگم که آنا اومد تهران!

ببینید کی برگشته.

Repost from N/a
سنام

Sooo i was sad (a bit)....
Sooo i was sad (a bit)....

بنده در تهران یه مکالمه جالب با «فاطیما» داشتم. +مثلا لاته چنده؟! -۱۵۰ اینا…! +پس بگو چرا همش کافه‌ای. من فقط وقتی حقوق بگیرم میتونم برم کافه.

نوشیدن…!
+2
نوشیدن…!

فلسطین ۱۸/…😭
فلسطین ۱۸/…😭

از روز آخر «تهران» چون عاشقش بودم..؛
+3
از روز آخر «تهران» چون عاشقش بودم..؛

ببخشید الان عکسا رو میذارم ولی من اینو دیدم و خیلی خوشحال شدم...🩷

Repost from N/a
لپشو گاز گرفتم.
+1
لپشو گاز گرفتم.

امروز کمی وقت داشتم و عکسهایی از زندگیم در دو هفته اخیر رو ادیت کردم. خوشحال میشم باهاتون به اشتراک بذارم....👀

سنام.

اگه امروز گرما زده بشم تقصیر امام رضاست.

زخم دردناکی که با تیغه‌ی اندوه بر روحش نقش بسته بود، حال میخواست سر باز کند. آنقدر عذاب باید هم خون را چنان تیره، مانند سیاهی میکرد. زخم سر باز کرد و تاریکی وجودش را گرفت. نه آنقدر رقیق و نه آنقدر غلیظ. چه چیزی میتوانست این تیرگی را از بین ببرد؟ حتی اگر زخم بهبود می‌یافت آن خون از آن روح جدا نمیشد، در ذره ذره وجودش رسوخ کرده بود. مگر تاریکی‌ای بیشتر و قوی‌تر، سهمناک تر، که آنگاه روح را در آغوش میگرفت و بالا میبرد. بر فراز تمام سیاهی ها و آنجا شعله‌ای میسوخت. شعله‌ای ضعیف و کم نور که محال بود از فاصله دور دیده شود. آن شعله برمی‌انگیخت و برمی‌انگیخت تا آن هنگام که بانگی به گوش میرسید، آسمان ها در هم می‌آویخت و تیرگی به یکباره روشنایی میشد. امّا آیا امکان داشت آنقدر بالا برود که به شعله برسد؟ آیا روحش آنقدر والا بود؟