ar
Feedback
بوفِ شور

بوفِ شور

الذهاب إلى القناة على Telegram

نوشته های کاذب هدایت @vangogh_buf_bot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
441
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
شبی که بارون شدیدی می بارید، " پرویز شاپور " از " احمد شاملو " پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟! شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوب
شبی که بارون شدیدی می بارید، " پرویز شاپور " از " احمد شاملو " پرسید:
چرا اینقدر عجله داری؟! شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم. شاپور گفت: من می رسونمت. شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟ شاپور گفت: نه، اما چتر دارم. (روایتی منسوب به شاملو و شاپور)

ای جانم، لطف دارید عزیزدل✨

برایم نامه بنویس، صدای ضبط‌شده‌ات را گوشی لرزانم شاید روزی از بین ببرد. پیام‌هایت را شاید روزی پیام‌رسان از میان ببرد، حرف‌هایت را شاید گوش‌هایم از یاد ببرد، اما... نوشته‌هایت را من هم که از یاد ببرم؛ خاطره‌ها از یاد نمی‌برند، جعبه‌ی کوچک زیر تختم از یاد نمی‌برد، اسباب‌کشی‌هایم از یاد نمی‌برد. برایم نامه بنویس که ماندگار بمانی، تا ابد، تا همیشه. تا یادت، مثل عطر همیشه‌بهار، یک دم در اتاق زیرشیروانی به مشامم برسد و مرا مستِ دیاری کند که تو در آن به سر می‌بری.

به خودت زیبا نگفتی، چرا که پیش چشم من ننشسته بودی. گل کوچکم، اگر تو از آن سوی آیینه‌ی چشمان من خودت را می‌نگریستی، به من حق می‌دادی که تو را زیبا بنامم. تو از پیش چشم من ندیدی، که ای کاش می‌دیدی و خامِ حسد این مردمان کور نمی‌شدی. تو زیبا بودی و اگر چنین نبود، این همه بدخواه نداشتی. تو درخشان بودی که اگر چنین نبود، این زغال‌سنگ‌های پلیدِ هزارچهره، نقلِ تکراریِ بودنِ چشم‌روشنَت را بر زبان نمی‌آوردند. به من و این زغال‌سنگ‌ها نیز حق بده، آخر ما که تا کنون ماه در زمین ندیده بودیم، چه می‌دانستیم از زیبایی؟ چه می‌دانستیم از درخشانی؟ ما دستمان را بر صورت که می‌گذاشتیم، تنها سایه به چشم می‌آمد. تو دست بر صورت نهادی و... عزیزترینم، ما چه از ماه‌گرفتگی می‌دانستیم؟

نوشته‌ای از دفتر مهر تاریخ: «بانوی چراغ به دست» فلورانس نایتینگل، نامی که با ایثار عجین شده و بنیان‌گذار پرستاری نوین است، در
نوشته‌ای از دفتر مهر تاریخ: «بانوی چراغ به دست»
فلورانس نایتینگل، نامی که با ایثار عجین شده و بنیان‌گذار پرستاری نوین است، در خانوادهای اشرافی در انگلستان قرن نوزدهم به دنیا آمد، اما تجمل را رها کرد تا راهی درد و رنج شود. شهرت جهانی او مرهون رشادت‌هایش در جنگ کریمه است؛ جایی که با چراغی در دست، در دل شب‌های تاریک بیمارستان، از بستر مجروحان عبور می‌کرد و با اصلاح شرایط غیربهداشتی، مرگ‌ومیر را به‌شدت کاهش داد. پس از جنگ، دستاوردش را در قالب تأسیس اولین مدرسه‌ی علمی پرستاری و نگارش کتب مرجع ماندگار کرد و ثابت نمود که پرستاری فراتر از یک حرفه، رسالتی انسانی و علمی است. امروز نام او نماد تعهد، دانش و عشق به همنوع است.

از صمیم قلب خشنودم که نوشته ی من مورد توجهتون قرار گرفته. خیلی ممنونم چشمتون زیباست..

آخر،چه کسی خواهد فهمید که با کوچک‌ترین حرف او تو شکستی؟ چه کسی می‌خواهد به او تعداد اشک‌های چشم چپت را بگوید؟هیچ‌کس، این فقط تویی که به غم دچار شده‌ای بی‌آنکه حتی مردم بفهمند. این فقط تویی که نفس کشیدن برایت سخت شده. هیچ‌کس به احساسات تو فکر نمی‌کند. درآخر تو می‌مانی و قلبی شکسته. تکه‌های شکسته‌ی قلبت را قبل از آنکه کل وجودت را بِبُرد، بریز دور؛ تو وجودت هم که ببرد، کسی چسب‌زخم نمی‌شود.

خورشید که طلوع کرد؛ اشک‌های خشکِ روی گونه‌اش درخشید. تیرگی پای چشمش پدیدار شد و موهای آشفته‌اش بیشتر به چشم آمد. نمی‌دانم چرا سیابهارِ ما انقدر طولانی شد. سیابهارِ ما به خزان رسید و پایان نیافت، چراکه تمام لبخندهای ته‌جیبمان را برای عکسِ دسته‌جمعی نوروز خرج کردیم!

فروغِ دیده‌ی همگان بودی و چون به من می‌رسیدی، خموش. من خود می‌دانستم دوست‌داشتنی نیستم، اما تو که گویای مهربانی بودی، چرا به رویم آوردی؟

اشتباه از من بود که در تو پی مهر گشتم. هیچ انسان عاقلی در خرازی، پی رول دارچینی نمی‌گردد. تو عاری از مهر بودی که اگر این‌چنین نبود، میان چشمان تیره‌ات کمی نور می‌نهادی که نفهمم تو مرا در دیار خیانتکاران، اضافی می‌دانی. تو را چه به بهار، تو را چه به شکوفه‌های گیلاس... تو علف هرز بودی و اشتباه از من بود که تو را از باغچه‌ی دلم هرس نکردم.

منِ خاکستری، میان شلوغی گم می‌شدم. تقصیر گردن تو نیست. اما من تو را هیچ‌گاه گم نکردم؛ همان‌گونه که خورشید را در آسمان روز پیدا می‌کردم، تو را هم از میان مشتی سیاه‌چاله‌ی عمیق می‌یافتم. تو از تاریکی‌های روحت، مقابل چشمانی گفتی که تو را جز نور هیچ ندیدند. اینکه مرا ندیدی، لابد از نامهری‌ات نبوده، از تاریکی من بوده. من چون تو خورشید نبودم جانکم؛ کافی بود غروب کنی تا خموش و سرددل گوشه‌ای پنهان گردم.

دخترک نویسنده تمام شب را صرف نوشتن از دختری کرد که دوست داشت باشد؛ از زندگی‌ای نوشت که دوست داشت داشته باشد؛ از آغوشی نوشت که در آرزویش بود و آدم‌هایی را خلق کرد که دوست داشت کنارش باشند. صبح که شد، دختر قوی داستانش پر کشید. درون آیینه کسی را دید که نه جسارت داشت و نه استعداد؛ آنچه را دید که باقی انسان‌ها می‌خواستند، نه دلش. نمی‌خواست نوچه‌ی خواسته‌های آدم‌ها باشد؛ نمی‌خواست از ضعف به خود بپیچد و میان آدم‌های مارصفت حیف شود. سحر خبری از آن دختر پرشور و شجاع نبود؛ تک‌های ضعف بود که راه می‌رفت، سلام می‌کرد، غذا می‌خورد و اجازه می‌داد آدم‌ها او را آنطور که می‌خواهند شکل بدهند.

و اگر تو لبخندی به من می‌زدی، من تمام شب را به نوشتن از تو اختصاص می‌دادم، و سحر، بی‌لحظه‌ای خواب، هرکجا که می‌نشستم از تو می‌گفتم. اگر تو به من لبخندی می‌زدی، حتی اگر هیتلر بودی، دستم را کنار کلاهم می‌گذاشتم و تا ابد یک نازیِ متعصّب باقی می‌ماندم. اگر تو به من، میان ارتش روسیه، لبخند می‌زدی، حتی اگر ستوانِ والامقامِ ارتش فرانسه بودم، سرباز پیاده‌نظامی در ارتش روسیه می‌شدم و برای تو مقابل وطنم می‌ایستادم. اگر تو به من لبخند می‌زدی، تو را معبود خویش می‌دانستم و دیگر جز تو خدایی را نمی‌پرستیدم. اگر تو به من لبخند می‌زدی...

ما هردو بی‌نظیر بودیم، پرندهٔ پرکشیده‌ام. اگر می‌گذاشتی من و تو، ما بمانیم، نه شمسی به چشم می‌آمد و نه مولانایی، نه زالی به چشم می‌آمد و نه ققنوسی، نه زرتشتی و نه آتشی، نه مسلمانی و نه قرآنی، نه شمعی و نه پروانه‌ای... اما تو نیاموختی شمس باشی، من هم نیاموختم برای کسی که شمس نیست مولانا باشم... از ما چه ماند؟ هیچ. ما ماندیم و قصه‌ای که نفرت فرخزاد و گلستان شد.

photo content

بر چشمم خواب، انگار نیست؛ گویی پلک‌هایم قصدِ قتل کرده‌اند، قتلِ چشمی که دید فقدانِ معرفت را، اما باز اعتماد کرد. بر فکرم آرامش آرزوست؛ گویی افکارم قصدِ قتلِ مغزی کرده‌اند، که اندیشید غلط است، فکر بر بیگانگانِ سنگی، اما باز فکرش را به سوی آنان سوق داد. خوراک را حرام کرد زبان،بر دلِ بریده‌ای که با شکسته‌هایش باز بخشید. هرچه خوردیم، از بخشایشِ شکستگی‌ها بود، از دیدِ اشتباهی چشم‌ها بود، از فکرِ غلطِ عقل‌مان بود. دیدیم بی معرفت ها را، سپس در کمال کم عقلی بخشیدیم، و اندیشیدیم و باز آنها را لایقِ نگاه دانستیم، و باز با همان چشم‌ها دیدیم چگونه فقدانِ معرفتشان را به روی‌مان آوردند.

جین همیشه به خانه پناه می برد به کتابها به نوشته ها، به تنهایی ها شاید چون می دانست ان سوی دیوار خبری از انسانیت و مهربانی نی
جین همیشه به خانه پناه می برد به کتابها به نوشته ها، به تنهایی ها شاید چون می دانست ان سوی دیوار خبری از انسانیت و مهربانی نیست. هیچ گاه به مردهای ان سوی دیوار اعتماد نکرد چون می دانست که او ان مردها را خلق نکرده می دانست که مردهای کتابها، به این دلیل همه چیز تمام اند که ساخته ی خیالات یک زن هستند.
خالق ادبیات عاشقانه هیچ گاه عاشق نشد.

چراغ چشمم را روشن نمودی ای دوست، کنارم بنشین، چایم هنوز داغ است. نمی‌دانی این روزها که نبودی چه بر سر قلب نحیف و چاره‌ندارم آمد.

امان، امان از این به‌خاطرسپاری‌های فراموش‌نشدنی. هیچ‌چیز از خاطر ما نرفت؛ فقط پس از گذشت زمان، ما هم گذشتیم. از اوای ناهنجار نیشخندهایی که پس از پلک روی هم گذاشتن، برایمان تداعی می‌شد. هیچ‌چیز از خاطرمان نگذشت. اصلاً مگر می‌شود حرف‌های آدم‌ها هنگام عصبانیت را از یاد بُرد؟

یکبار خبرنگاری به ادری هپبورن گفت: مادرت یکبار به تو گفت جوجه اردک زشت.. ادری جواب داد: «اره خب، راست میگفت میدونی تنها فرقش
یکبار خبرنگاری به ادری هپبورن گفت: مادرت یکبار به تو گفت جوجه اردک زشت..
ادری جواب داد: «اره خب، راست میگفت میدونی تنها فرقش اینه جوجه اردک زشت اخرش تبدیل به یه قوی زیبا میشه، اما این اتفاق برای من نیفتاد.» غم انگیز ترین بخش ماجرا این بود که ادری هیچ وقت زیبایی که بقیه درونش می دیدند رو درون خودش ندید.