بوفِ شور
الذهاب إلى القناة على Telegram
425
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
432
مکافاتهای ما تَمامی نداشت، جانم؛
زخم روی دست چپمان را تیمار میکردیم،
زخمِ دست راستمان خونریزی میکرد.
دردِ معدهمان را تیمار میکردیم،
سرمان در حالت انفجار قرار میگرفت.
اواسطِ جادهٔ زیستنمان را هموار میکردیم،
اوایلِ جاده خراب میشد.
انگار که سرنوشتمان را با دوبارهکاری و دوبارهها گره زدند؛
که هرگاه قصد همواری و تیمار داشتیم،
جای دیگری ناهمواری و درد خودش را نشان میداد.
432
این جماعتِ پست، تورا چنان رنجاندند که گویی هرگز گل نبودی..
و تو گل بودی، عزیزکم؛ آنها نیز خار بودند..
اما این خارهای پست، به جای آنکه نگهبانِ جانت باشند، تورا از خدشه لبریز کردند.
روحت را کشتند و پس از آن چنان خندیدند
که هیچ کس نفهمید
روحی در آن حوالی مرده است.
من نه خارم، نه گل؛ من قلمی لرزانم
که تنها وصفِ تو را بر میان میآورد،
نه توانِ حفظِ تو را دارد، نه توانِ همدردی.
اما ببین؛ این جوهرهای اضافی، اشکِ چشمانِ من است، آنچه از دارِ این دنیا دارم.
اینجا، بر پایِ تو میریزمشان؛
نه نور است، نه باران... اما از جانم آمده.
432
و در آخر ، آنچه مشهود است ، این است که :
ما فرزندانِ آدم، برای آنچه نباید، بسیار گریستیم.
در افقهای نومیدی غرق،با آنکه
سهمی از امید داشتیم.
و در آخر، آنچه مشهود بود این بود که:
ما دل داشتیم، نه خروارها خاکستر، نه خون.
432
چه بر سرت آوردند، جان دلم؟
کدام رهگذری حین گذر، قلبت را به زیر پا افکند و از کرانههای گلگون دلت، ماتمزده ساخته؟
چه بر سرت آوردند که اینگونه رفیقِ کوچههای دلتنگی این شهر شدهای؟
گل کوچک و بیپناهم، تو از خاک اندوه نبودی...
کدام از خدا بیخبری تو را اینچنین غمگین کرد؟
آن ملتی که گردت جمع شدند و حال ابری چشمانت را «شلوغ کردن» مینامند، کورند، عزیزدلم، کورند...
چرا که انسان باید کور باشد تا آن ردههای قهوهای رنگِ اندوه را درون چشمت نبیند.
432
«شمس اگرچه رفت، اما غیبتش در جان مولانا ماندگارتر از حضورش شد؛
بعضی آدمها وقتی میروند، تازه معلوم میشود چقدر در ما ماندهاند.»
432
شاید واقعاً در این دنیا، جایی باشد که بتوان از شرّ آدمیت بر آن پناه برد.
جوانیِ ما که بر محزونی و ناگزیری و ناچاری گذشت...
شاید دیگری بتواند جایی را بیابد که قلبش در آن، آزاد و آسوده باشد.
432
او میان شما شیاطین سرخ، جوانهای سبز بود که تنها میخواست قد بکشد. اما شما چه کردید؟ ریشهاش را از جای کندید و چون نگاه همسایه را دیدید، تنها برای حفظ جلوهی نیکوی خویش، ریشهاش را به جای زیر کفش انداختن، بر آب نهادید.
میبینید، خانمها؟ دقت میفرمایید، آقایان؟
این، نهایت مهر این مردمان است.
432
هوشنگ ابتهاج در سالهای پایانی عمر،
در قفس غربت شهر کلن، میگفت:
«اگر خطر نبود، یک قدم هم از ایران دور نمیشدم.» دهم اوت ۲۰۲۲، پیکر بیجان آن وطن دوستِ دورافتاده را به خانهاش بازگرداندند. دخترش یلدا با بغض گفت: «امروز روز بزرگی برای ما ایرانیان با بازگشت سایه به وطن است. پدر این را بارها گفته بود و امروز خانواده، سایه را به وطن برگرداند، زیرا آرزو داشت به این خاک سپرده شود.»به وقت سالروز فوت استاد ابتهاج عزیز
432
من قطرهٔ باران بودم. اگر در صحرایی باریده بودم، معجزه نامیده میشدم؛ اما سرنوشتم باریدن بر شهری بود که پیش از من، سیلاب ساکنانش را با خود برده بود. مردم بارانگریز، به این فکر نکردند که من تنها یک قطرهٔ کوچک و آسیبپذیر هستم؛ نه سیلابی برای ویرانی. به این فکر کردند که من هم جزئی از آن ابرهای سیاهم؛ جزئی از همان ابرهایی که شهرشان را با خود برده بودند. آنها گناه سیلاب را به پای من نوشتند، در حالی که من تنها میخواستم بر گونهشان بوسهای بنشانم.
432
شاملو، که شعر را «شیپور» بیداری میدانست، با اشاره به شعر معروف سهراب سپهری یعنی
«آب را گل نکنیم» میگوید:
«سر آدمهای بیگناهی را لب جوب میبرند و من دو قدم پایینتر بایستم و توصیه کنم که: "آب را گل نکنید!"... یکیمان از مرحله پرت بودیم؛ یا من یا او.» در ادامه سهراب در جهت دفاع از شعر خود گفت: «انسانی که نگران آب خوردن یک کبوتر نباشد، همان انسانی است که بهراحتی آدم میکشد.»
432
اگر مقصود از این سخن، این بوده پس
کوروش کبیر چه تفاوتی با مغول و عرب تاریخ ما داشته؟ پس چرا ما انقدر اون رو بزرگ میدونیم؟
دختران ما در اون زمان حقوقی برابر با مردان داشتند و حتی بانوان باردار هم در اون زمان
خونه نشین نبودند و در برخی منابع
به دلیل شرایط سخت در زمان بارداری از حقوق بیشتری هم برخوردار بودند.
تمامی این کارها با تشویق کوروش کبیر انجام میشده و چیزی که فرمودید اصلا به شخصیت بزرگ شاهنشاه آنشان شباهتی نداره.
432
Repost from N/a
آنان که صبحگاهان در آئینه، تصویری از خدایان میبینند و شامگاهان، همچون حیوانی به رخت خوابِ خود میخزند...
432
اخ از ان زبانِ دروغگوی کوچکت که
حتی حقیقتِ چشمان زلالت را نیز انکار می کنند.
«خوبم» گفتنت را به باد و کوچه و خیابان بگو، من و پنجره و غروب طعم شور اندوه چشمت را چشیده ایم. تو انقدر اندوه داری که اگر کمی بیش از کمی جدل برسر اندوهت را ادامه دهیم، بغض «دار» ات می زند و قطرات خون بی رنگ روحت از چشمانت سرازیر می شود.
432
ما زنده ماندیم کاپیتان، زنده ماندیم.
_احمق اگر زنده بودیم اینجا عطر زندگی می آمد.. مطلقا مرده هم نیستیم، اگر مرده بودیم هم اینجا باید بهشت می بود. اما می بینی که نیست. ما میان مرگ و زندگی اسیر شده ایم، جایی خاکستری و غبارالود که تنها نفس شمرده می شود.
مارا میان زندگی و مرگ رها کرده اند، جایی که نه دوزخ است و نه بهشت..
تنها غبار است و غبار و غبار!
432
در جنگ جهانی دوم سربازی نامهای با این متن برای فرماندهاش نوشت:
جناب فرمانده اسلحهام را زیر خاک پنهان کردم، دیگر نمیخواهم بجنگم، این تصمیم بخاطر ترس از مرگ یا عشق به همسر و فرزندانم هم نیست... راستش را بخواهی، بعد از آنکه یک سرباز دشمن را کشتم، درون جیبهایش را گشتم و چیز عجیبی دیدم. روی یک تکه کاغذ آغشته به خون نوشته بود: «پدر از روزی که تنهایم گذاشتی هر صبح تا غروب جلوی در چشم به راه تو ام... “پدر جان، بخدا اگر این بار برگردی تو را محکم در آغوش میگیرم و اجازه نمیدهم دوباره به جنگ برگردی.....”» من این کودک را در انتظاری بیهوده گذاشتم. او تا چند غروب دیگر چشم انتظار پدر خواهد ماند؟ لعنت بر جنگی که کودکی را از آغوش مهر پدر بیبهره میکند...
432
من شوق را دیدم که چون باران شهابی در کویر، از آسمان چشمانت میبارید و با غلتیدن بر سطح گرم گونههایت، هستیِ صورتت را ستارهباران میکرد.
و من مبهوت ماندم که آنها، چطور میتوانستند تو را اندوهگین کنند، هنگامی که لبخند، چون رنگینکمانِ پس از بارانهای بهاری، جزءبهجزءِ صورتت را رنگین و درخشان کرده بود.
432
مرگ بر آنانی که بیخبر از حال و احوال دیگری، در خوشی سر میکنند.
آنان که فروغِ نور دیدگانِ دیگراناند و از احوال مادر خود بیخبر.
آنان که مقابل رهگذران صبحگاه کلاه از سر برمیدارند، اما مقابل پیرزن عاجزِ درماندهی شب، حتی حاضر بر خرج ثانیهای از نگاهشان نیستند.
آنان که به صرفِ فرهنگی نامیده شدن، جلدهای سنگین به دست میگیرند و دیالوگهای معروف بر خاطر میسپارند.
مرگ بر آنانی که متظاهر به چیزی هستند که هرگز نبودند، نیستند و نخواهند بود.
432
صادق هدایت: چطور من شدم شبیه کافکا؟
کافکا به هر حال نان و ابش را داشت، نامزدش را داشت، کتابهایش را اگر می خواست چاپ می کردند، ولی مسلول بود و مردنی! من برعکس، نه نان دارم، نه نامزد و به خصوص نه خواننده؛ اما بدنم ۳۷ درجه حرارت دارد، جان سگ دارم، هزار و یک بلا سر خود اورده ام و باز هم روی پا بندم.
432
تو از دست میروی، چون آخرین گل در فصل زمستان.
سرما در ژرفای وجودت رخنه میکند، تحمل میکنی با این که میدانی سرنوشتی جز پرپر شدن نداری.
ای گل زیبا که غبار سردیها رویت نشسته و چون شمع ذرهذره میسوزی و سوختنت فروغ دیدگان دیگران میشود، برای تو مینویسم، چرا که شاید میان این گلریزانها که گلبرگهایت به راه انداختهاند، این واژگانی که از بطن وجودم و از مهرهای ناگفتنی چپسینهام زاده شده و بر نقش کاغذ جاری میشوند، میانِ این همه سردی، شکوفهی امید دلت را زنده کند.
432
موسیٰ خطاب به خدا در کوه طور:
اَرنی (خودت را به من نشان بده)
خداوند: لن ترانی (هرگز مرا نخواهی دید.)
سعدی: چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر که نیرزد این تمنا به جواب «لن ترانی». حافظ: چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر تو صدای دوست بشنو، نه جواب «لن ترانی» مولانا: ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد تو که با منی همیشه، چه «تری» چه «لن ترانی»
