بوفِ شور
Открыть в Telegram
425
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
426
اشتباه از من بود که در تو پی مهر گشتم.
هیچ انسان عاقلی در خرازی، پی رول دارچینی نمیگردد.
تو عاری از مهر بودی که اگر اینچنین نبود،
میان چشمان تیرهات کمی نور مینهادی که
نفهمم تو مرا در دیار خیانتکاران، اضافی میدانی.
تو را چه به بهار، تو را چه به شکوفههای گیلاس... تو علف هرز بودی و اشتباه از من بود که تو را از باغچهی دلم هرس نکردم.
426
منِ خاکستری، میان شلوغی گم میشدم.
تقصیر گردن تو نیست.
اما من تو را هیچگاه گم نکردم؛ همانگونه که خورشید را در آسمان روز پیدا میکردم، تو را هم از میان مشتی سیاهچالهی عمیق مییافتم.
تو از تاریکیهای روحت، مقابل چشمانی گفتی که تو را جز نور هیچ ندیدند.
اینکه مرا ندیدی، لابد از نامهریات نبوده، از تاریکی من بوده.
من چون تو خورشید نبودم جانکم؛ کافی بود غروب کنی تا خموش و سرددل گوشهای پنهان گردم.
426
دخترک نویسنده تمام شب را صرف نوشتن از دختری کرد که دوست داشت باشد؛ از زندگیای نوشت که دوست داشت داشته باشد؛ از آغوشی نوشت که در آرزویش بود و آدمهایی را خلق کرد که دوست داشت کنارش باشند.
صبح که شد، دختر قوی داستانش پر کشید.
درون آیینه کسی را دید که نه جسارت داشت و نه استعداد؛ آنچه را دید که باقی انسانها میخواستند، نه دلش.
نمیخواست نوچهی خواستههای آدمها باشد؛ نمیخواست از ضعف به خود بپیچد و میان آدمهای مارصفت حیف شود.
سحر خبری از آن دختر پرشور و شجاع نبود؛
تکهای ضعف بود که راه میرفت، سلام میکرد، غذا میخورد و اجازه میداد آدمها او را آنطور که میخواهند شکل بدهند.
426
و اگر تو لبخندی به من میزدی،
من تمام شب را به نوشتن از تو اختصاص میدادم،
و سحر، بیلحظهای خواب، هرکجا که مینشستم از تو میگفتم.
اگر تو به من لبخندی میزدی،
حتی اگر هیتلر بودی، دستم را کنار کلاهم میگذاشتم
و تا ابد یک نازیِ متعصّب باقی میماندم.
اگر تو به من، میان ارتش روسیه، لبخند میزدی،
حتی اگر ستوانِ والامقامِ ارتش فرانسه بودم،
سرباز پیادهنظامی در ارتش روسیه میشدم
و برای تو مقابل وطنم میایستادم.
اگر تو به من لبخند میزدی،
تو را معبود خویش میدانستم
و دیگر جز تو خدایی را نمیپرستیدم.
اگر تو به من لبخند میزدی...
426
ما هردو بینظیر بودیم، پرندهٔ پرکشیدهام.
اگر میگذاشتی من و تو، ما بمانیم،
نه شمسی به چشم میآمد و نه مولانایی،
نه زالی به چشم میآمد و نه ققنوسی،
نه زرتشتی و نه آتشی،
نه مسلمانی و نه قرآنی،
نه شمعی و نه پروانهای...
اما تو نیاموختی شمس باشی، من هم نیاموختم برای کسی که شمس نیست مولانا باشم...
از ما چه ماند؟ هیچ.
ما ماندیم و قصهای که نفرت فرخزاد و گلستان شد.
426
بر چشمم خواب، انگار نیست؛
گویی پلکهایم قصدِ قتل کردهاند،
قتلِ چشمی که دید فقدانِ معرفت را،
اما باز اعتماد کرد.
بر فکرم آرامش آرزوست؛
گویی افکارم قصدِ قتلِ مغزی کردهاند،
که اندیشید غلط است، فکر بر بیگانگانِ سنگی،
اما باز فکرش را به سوی آنان سوق داد.
خوراک را حرام کرد زبان،بر دلِ بریدهای که
با شکستههایش باز بخشید.
هرچه خوردیم، از بخشایشِ شکستگیها بود،
از دیدِ اشتباهی چشمها بود،
از فکرِ غلطِ عقلمان بود.
دیدیم بی معرفت ها را، سپس در کمال کم عقلی بخشیدیم،
و اندیشیدیم و باز آنها را لایقِ نگاه دانستیم،
و باز با همان چشمها دیدیم چگونه
فقدانِ معرفتشان را به رویمان آوردند.
426
جین همیشه به خانه پناه می برد
به کتابها به نوشته ها، به تنهایی ها
شاید چون می دانست ان سوی دیوار خبری از
انسانیت و مهربانی نیست.
هیچ گاه به مردهای ان سوی دیوار اعتماد نکرد
چون می دانست که او ان مردها را خلق نکرده
می دانست که مردهای کتابها، به این دلیل همه چیز تمام اند که ساخته ی خیالات یک زن هستند.
خالق ادبیات عاشقانه هیچ گاه عاشق نشد.
426
چراغ چشمم را روشن نمودی ای دوست،
کنارم بنشین، چایم هنوز داغ است.
نمیدانی این روزها که نبودی چه بر سر
قلب نحیف و چارهندارم آمد.
426
امان،
امان از این بهخاطرسپاریهای فراموشنشدنی.
هیچچیز از خاطر ما نرفت؛
فقط پس از گذشت زمان، ما هم گذشتیم.
از اوای ناهنجار نیشخندهایی که
پس از پلک روی هم گذاشتن،
برایمان تداعی میشد.
هیچچیز از خاطرمان نگذشت.
اصلاً مگر میشود حرفهای آدمها
هنگام عصبانیت را از یاد بُرد؟
426
یکبار خبرنگاری به ادری هپبورن گفت:
مادرت یکبار به تو گفت جوجه اردک زشت..
ادری جواب داد: «اره خب، راست میگفت میدونی تنها فرقش اینه جوجه اردک زشت اخرش تبدیل به یه قوی زیبا میشه، اما این اتفاق برای من نیفتاد.» غم انگیز ترین بخش ماجرا این بود که ادری هیچ وقت زیبایی که بقیه درونش می دیدند رو درون خودش ندید.
426
کوچهٔ سیاه و غمآلودمان لبریز از لعنت و نفرین بود؛ پسرانی مرد شده، دخترانی غرق شده،
چایهایی صرف شده و شعرهایی مسخ شده.
میان آن حجم از سیاهی، او چون تکهای ماه در آسمان شب میماند.
روح او تنها چیز زیبایی بود که در این دیار باقی مانده بود. اولین بار که او را دیده بودم،
فکر میکردم چون باقی مردم با مهر و نور بیگانه است؛ اما بعدها پیبردم که لفظ «باقی مردم» را کنار نام او آوردن، خطاست.
چرا که او انسان نبود؛ قرصی از ماه بود که در کالبد فرزند آدم،نورِ محفلِ شبهای سیاهِ ما، بیگانگان با نور، شده بود.
شب بود، اما خبری از خموشی نبود؛
و تو پاسخ بده، جان من...
چگونه توانستی با حضورت، سنپترزبورگ را به تهران بیاوری؟
426
قدم بر روی چشم گذاشتی، ای نازنین،
شادی و خرسندیمان را زینت بخشیدی.
اما عزیزجان، تا به امروز اندیشهٔ مشقت
راهت را در سر داشتیم و تو آمدی و به سهل
آمدی.
تو که آمدن را بلد بودی، چرا در شبهای سیاهِ
غم نیامدی؟ ما که حاضر بر گذاشتنِ بار غممان
بر شانههای تو نبودیم، اما مگر تعارفِ شریک غم
بودن هم ضرری برای تو داشت؟
ما غروبِ غم را تنها از سر گذراندیم؛
گذراندنِ طلوع خوشی به تنهایی، که دیگر
کاری ندارد.
حال برگرد به همان لانهٔ مشرف به پنجرهای
که از طریقش نظارهگر غمهایمان بودی!
426
فنجان تلخ چشمانت را در دست گرفتم؛
در فالِ شاتِ قهوهی چشمان تو،
خبری از مهر نبود.
نه اینکه چشمِ تو مهر نداشته باشد، نه…
تو تنها کمی مهر ندیدهای، نازنینم.
در این ماتمزدهی مردهپرستان،
چون کسی را نیافتی
که بر تو چشمِ مهر بدوزد،
چشمانت تهی از مهر و عطوفت شد.
اکنون که رهگذران بر چشمان تو خیره میشوند
و جز اندوه چیزی نمیبینند،
من برای چشمان اندوهبارت
اشکِ مهر میریزم.
426
مکافاتهای ما تَمامی نداشت، جانم؛
زخم روی دست چپمان را تیمار میکردیم،
زخمِ دست راستمان خونریزی میکرد.
دردِ معدهمان را تیمار میکردیم،
سرمان در حالت انفجار قرار میگرفت.
اواسطِ جادهٔ زیستنمان را هموار میکردیم،
اوایلِ جاده خراب میشد.
انگار که سرنوشتمان را با دوبارهکاری و دوبارهها گره زدند؛
که هرگاه قصد همواری و تیمار داشتیم،
جای دیگری ناهمواری و درد خودش را نشان میداد.
426
این جماعتِ پست، تورا چنان رنجاندند که گویی هرگز گل نبودی..
و تو گل بودی، عزیزکم؛ آنها نیز خار بودند..
اما این خارهای پست، به جای آنکه نگهبانِ جانت باشند، تورا از خدشه لبریز کردند.
روحت را کشتند و پس از آن چنان خندیدند
که هیچ کس نفهمید
روحی در آن حوالی مرده است.
من نه خارم، نه گل؛ من قلمی لرزانم
که تنها وصفِ تو را بر میان میآورد،
نه توانِ حفظِ تو را دارد، نه توانِ همدردی.
اما ببین؛ این جوهرهای اضافی، اشکِ چشمانِ من است، آنچه از دارِ این دنیا دارم.
اینجا، بر پایِ تو میریزمشان؛
نه نور است، نه باران... اما از جانم آمده.
426
و در آخر ، آنچه مشهود است ، این است که :
ما فرزندانِ آدم، برای آنچه نباید، بسیار گریستیم.
در افقهای نومیدی غرق،با آنکه
سهمی از امید داشتیم.
و در آخر، آنچه مشهود بود این بود که:
ما دل داشتیم، نه خروارها خاکستر، نه خون.
426
چه بر سرت آوردند، جان دلم؟
کدام رهگذری حین گذر، قلبت را به زیر پا افکند و از کرانههای گلگون دلت، ماتمزده ساخته؟
چه بر سرت آوردند که اینگونه رفیقِ کوچههای دلتنگی این شهر شدهای؟
گل کوچک و بیپناهم، تو از خاک اندوه نبودی...
کدام از خدا بیخبری تو را اینچنین غمگین کرد؟
آن ملتی که گردت جمع شدند و حال ابری چشمانت را «شلوغ کردن» مینامند، کورند، عزیزدلم، کورند...
چرا که انسان باید کور باشد تا آن ردههای قهوهای رنگِ اندوه را درون چشمت نبیند.
