ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

الذهاب إلى القناة على Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 245
المشتركون
+624 ساعات
+1547 أيام
+27130 أيام
أرشيف المشاركات
اگر از من بپرسند دوست دارم قبل از مرگم چه موسيقى اى پخش شود، اين را انتخاب مى كنم. دوست داشتم موسيقى متن اصلى زندگى ام باشد.

بعد از ديدنِ فيلم‌هايى كه موسيقى متنِ زيبایی دارند، هميشه دوست داشتم زندگىِ شخصى خودم پر از موسيقى متن باشد. سر تمام لحظه‌هاى حساس و احساسى، در غم و رنج و هيجان‌ها. استرس و ترس و تنهايى‌ها. موسيقى مى‌توانست بهترين رفيقم در تمامِ موارد باشد و به این فکر می‌کنم اگر ناگهان از جايى صداى موسيقى‌اى پخش می‌شد، چقدر زيبا بود. حتى نيازى نبود هندزفرى بگذرام تا چیزی پخش شود. از امروز، موسيقى‌هايى كه دوست داشتم در اكثر لحظه‌هاى زندگى‌ام با من همراه باشند را با شما به اشتراک می‌گذارم. معتقدم جدا از موسقى نمى‌شود زندگى كرد.

نمی‌دونم چطور توضیح بدم ولی وقتایی که بیش از حد غم رو تو خودم می‌ریزم، قفسه‌ سینه‌ام درد می‌گیره، و حسِ خفگی می‌گیرم.

حوصله‌ ندارم. دلم می‌خواد پناه ببرم به کسی، نقطه‌ی امنی داشته باشم، بغل بشم، حرف بزنم، شنیده و درک بشم. اما نه حوصله‌ی پناه بر‌دن دارم، نه حوصله‌ی بغل شدن، نه حوصله‌ی حرف زدن، شنیده شدن، و درک شدن.

نیاز به یک‌جور جایی دارم که استخر، سونا، و جکوزیِ اختصاصی داشته باشه طوری که کنارشون یک عدد اتاق خواب باشه که به مدت دو الی چند روز بتونم اونجا باشم. عمیقاً دلم آب می‌خواد.

1|1 - Far from home - Liam Chapard (320).mp33.48 MB

سلام، آقای نویسنده. . سعی می‌کنم هر روز برایتان نامه‌ای بنویسم؛ شاید بالاخره یکی از آن‌ها به دستتان برسد. هرچند با وضعیتی که می‌بینم، بعید می‌دانم اصلاً تمایلی به باز کردن پاکت‌نامه‌ام داشته باشید، چه برسد به خواندنش. با این حال، باز هم می‌نویسم. شاید این‌بار صدایم را بشنوید. فقط یک خواهش دارم، آقای نویسنده: نگذارید با شما دشمن شوم. نمی‌خواهم دشمنتان باشم. واقعاً نمی‌خواهم. اما کاش حداقل یک راه برایم باقی می‌گذاشتید؛ راهی که بتوانم از آن عبور کنم، قدم در آن بگذارم و برای یک‌بار هم که شده، با سرنوشتم بجنگم. حتی با خودِ شما. کاش یک درِ پشتی گذاشته بودید. یک راه مخفی. یک شکافِ کوچک در این دیوارها. چیزی که بتوانم از آن فرار کنم و بعد، برگردم و یقه‌ی خودتان را بگیرم و بپرسم: «چرا؟» اما هیچ راهی نیست. شما همه‌چیز را بسته‌اید. هر دری که به نظر می‌رسد شاید خروجی باشد، به دیوار ختم می‌شود. هر مسیری که فکر می‌کنم شاید مرا به جایی برساند، دوباره مرا برمی‌گرداند به همان نقطه‌ی اول. و حالا که راهی نیست، فقط یک سؤال دارم: چرا این‌همه بن‌بست برایم ساخته‌اید؟ چرا این چهاردیواری این‌قدر تنگ‌اند؟ چرا هر طرف که نگاه می‌کنم، یک دیوار است؟ چرا همه‌چیز برایم شبیه به زندان شده؟ حتی وقتی از خانه بیرون می‌روم، چرا خیابان‌ها هم شبیه به راهروهای یک زندانِ بزرگ‌اند؟ چرا هر جایی که می‌روم، سقف کوتاه‌تر می‌شود؟ چرا هرچه بیشتر راه می‌روم، کمتر احساس می‌کنم دارم به جایی می‌رسم؟ حتی آسمان هم دیگر شبیه آسمان نیست. انگار فقط سقفِ بلندی‌ست که هنوز نتوانسته‌اید به آن دسترسی پیدا کنید. آقای نویسنده… من از زندان نمی‌ترسم. از این می‌ترسم که تمامِ دنیا تبدیل به زندان شده باشد و من دیگر نتوانم بفهمم کجای آن ایستاده‌ام. از این می‌ترسم که دیگر هیچ دری وجود نداشته باشد. نه درِ خانه. نه درِ شهر. نه درِ زندگی. نه درِ امید، نه حتی دری در خودم که بتوانم از آن بیرون بروم. پس اگر قرار است باز هم برایم بن‌بست بسازید، لااقل یک راهِ فرار هم گوشه‌ای از داستان پنهان کنید. قول می‌دهم پیدایش کنم. قول می‌دهم برایش بجنگم. حتی اگر آخرش مجبور شوم برای اولین‌بار، مستقیم بیایم سراغِ خودتان. چون اگر قرار باشد تمامِ راه‌ها را ببندید، آقای نویسنده… بالاخره یک روز مجبور می‌شوم به جای پیدا کردنِ راه خروج، راهی به سمتِ خودتان پیدا کنم. پس این بازیِ کثیف را تمام کنید، آقای نویسنده. کمی رنگ به زندگی‌ام بپاشید. کمی از این سیاه‌وسفید و خاکستری بودن بیرونش بیاورید. کمی قرمز، کمی زرد، کمی آبی؛ هر چیزی غیر از این خاکستریِ لعنتی که انگار تمام شهر را با آن رنگ زده‌اید. این کوچک‌ترین چیزی‌ست که از شما می‌خواهم. خسته‌ام از این‌که همه‌چیز ا‌نقدر بی‌رنگ است. خسته‌ام از خیابان‌هایی که هیچ‌جا نمی‌روند، آدم‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌مانند، روزهایی که شبیه به هم از راه می‌رسند و شب‌هایی که انگار قصدِ تمام شدن ندارند. خسته‌ام از این‌که هر اتفاقی که قرار است بیفتد، یا نمی‌افتد، یا درست وقتی می‌خواهد بیفتد، شما تصمیم می‌گیرید جلویش را بگیرید. من دیگر حتی یک معجزه‌ی بزرگ هم نمی‌خواهم. یک اتفاق کوچک کافی‌ست. یک آدم. یک عشق. یک دوست. یک سفر. یک شب که تا صبح بیدار بمانم و دلیلش، برای اولین‌بار، چیزی غیر از فکر کردن به زندگیِ لعنتی‌ام باشد. فقط یک اتفاق که وقتی تمام شد، بتوانم با خودم بگویم: «آها… پس زندگی قرار نبود همیشه همین باشد.» چون خسته‌ام، آقای نویسنده. خسته‌ام از این‌که همه‌چیز انقدر شبیه به Mary and Max شده؛ از همان دنیای خاکستری، همان آدم‌های تنها، همان سکوت‌های طولانی و همان حسِ عجیبی که انگار همه‌چیز همزمان هم غم‌انگیز است و هم کمی مسخره. فقط یک تفاوت وجود دارد: آن‌ها حداقل یک داستان داشتند. من هنوز منتظرم داستانم شروع شود. پس لطفاً… اگر قرار نیست مرا قهرمان کنید، اشکالی ندارد. اگر قرار نیست عاشقم کنید، باشد. اگر قرار نیست دنیا را نجات بدهم، اصلاً اصراری ندارم. فقط یک اتفاق بیندازید. یک اتفاق کوچک. آن‌قدر کوچک که حتی خودتان هم مجبور نباشید برایش فصل جدیدی بنویسید. فقط یک رنگ. در این دنیایی که ظاهراً مدت‌هاست روی حالتِ Grayscale گیر کرده و اگر ممکن است، آقای نویسنده… این‌بار رنگ را روی خودم نریزید. روی زندگی‌ام بریزید.

بن‌بستِ نویسنده؛ یادداشتِ سوم. . ۲ مهر ۱۴۰۵ کمی پس از غروب، در نزدیکیِ شب.
بن‌بستِ نویسنده؛ یادداشتِ سوم. . ۲ مهر ۱۴۰۵ کمی پس از غروب، در نزدیکیِ شب.

بن‌بستِ نویسنده؛ یادداشتِ سوم. . ۲ مهر ۱۴۰۵ کمی پس از غروب، در نزدیکیِ شب.
بن‌بستِ نویسنده؛ یادداشتِ سوم. . ۲ مهر ۱۴۰۵ کمی پس از غروب، در نزدیکیِ شب.

متاسفانه یا خوشبختانه نفرت، خشم و درد بیشتر از عشق و محبت بهم قدرت دادن؛ به همون اندازه که حالمو بد کردن یه چیز شکست ناپذیر درونم شکل دادن که هر روز عمیق‌تر و بزرگ‌تر از قبل می‌شه. اینکه بتونی از چیزی که نابودت می‌کنه نیروی رو به جلو بسازی یکی از ویژگی‌های عجیب آدمیزادیه.

نیاز دارم برم تیمارستانِ اعصاب و روان بستری بشم.

لذت ببر.

+2
1|2 - Sail (Edition Analogue by B. Earnd) - AWOLNATION (320).mp310.28 MB

از یه جایی به بعد به این نتیجه می‌رسی که هرچیزی رو نباید هرجایی بگی، هر حرفی رو نباید پیش هرکسی بزنی، و کم‌کم به سکوت و خودخوری، به انزوا و درون‌گرایی، به تظاهر کردن و نقاب زدن برای اینکه کسی از حالِ واقعیت باخبر نشه، عادت می‌کنی.

کاش کنارم بودی تا دوتایی باهم چای بدست می‌رفتیم بالا پشت‌بوم،

مطمئنم این همه سردردی که این اواخر میاد سراغم از فکر کردن و استرس و فشارِ زیاده. وگرنه من هیچ‌وقت سردرد نمی‌گرفتم.

همه چی و همه کَس باهم دارن می‌رن رو مُخَم.

1|3 - Son of the Wolf - Shawn James the Shapeshifters (320).mp313.95 MB

1|20 - Please, Surrender - Your Hand In Mine (320).mp312.72 MB