کافه مستاجر پلاک ۱۲
الذهاب إلى القناة على Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 245
المشتركون
+624 ساعات
+1547 أيام
+27130 أيام
أرشيف المشاركات
2 245
آقای نویسنده، سلامِ مجدد.
.
نمیدانم برای این فصل از زندگیِ من چه تصمیمی گرفتهاید. راستش را بخواهید، کمی نگرانم. تا اینجای کار که تصمیم گرفتهاید تنها بمانم؛ تصمیم گرفتهاید برای تراژیکتر شدنِ داستان، دوستانم را یکییکی از من بگیرید. ایرادی ندارد. لابد برای پیشبردِ قصه لازم بود. اما اگر هنوز، فقط کمی، به شخصیتتان اهمیت میدهید، از شما یک خواهش دارم: مقداری عشق به این زندگیِ کسلکننده اضافه کنید. مقداری رفاقت. مقداری هیجان. حتی یک اتفاق عجیب و غیرمنتظره هم بد نیست. باور کنید من آنقدرها هم سختگیر نیستم. شاید باورتان نشود، اما گاهی فکر میکنم ترجیح میدادم یکی از همان شخصیتهایی باشم که دشمن دارد. رقیب دارد. کسی را دارد که از او متنفر باشد و کسی هم باشد که از او متنفر باشد. ترجیح میدادم در جستوجوی انتقام باشم، وسط یک جنگ گیر افتاده باشم، مدام در حال فرار باشم، تعقیب شوم، تعقیب کنم، شبها با یک چاقو زیر بالش بخوابم و صبح با صدای شکستن شیشه از خواب بپرم. حداقل اتفاقی میافتاد. ترجیح میدادم زندگیام انقدر پر از ماجرا باشد که فرصت نکنم بنشینم و از خودم بپرسم: «خب… حالا دقیقاً باید با این زندگی چه کار کنم؟» حتی قهرمان هم نمیخواستم باشم. چه اصراریست که همهچیز را انقدر اخلاقی و مرتب پیش ببرید؟ میتوانستید مرا یک شخصیت منفی کنید. اصلاً چه اشکالی داشت؟ میتوانستم دشمن اصلی باشم. میتوانستم یک شهر را به خاک و خون بکشم، نقشهای برای نابودی دنیا داشته باشم، چند نفر دنبالم باشند و آخر داستان هم یک نفر مرا در یک صحنهی بارانی، با موسیقیِ حماسی، از پا دربیاورد. باور کنید حتی آن هم بهتر بود. حداقل آنوقت نقشی داشتم. هدف داشتم. دشمن داشتم. انگیزه داشتم. حتی اگر انگیزهام برای نابودی دنیا بود، باز هم از این بلاتکلیفی بهتر بود. اما شما چه کردید؟ نه قهرمانم کردید، نه ضدقهرمان. نه شرورم کردید، نه ناجی. نه کسی را برای جنگیدن کنارم گذاشتید، نه حتی دشمنی که ارزش جنگیدن داشته باشد. فقط مرا گذاشتید وسط یک زندگیِ آرام و بیاتفاق؛ انقدر آرام که گاهی شک میکنم نکند ژانر داستان را اشتباه گرفتهاید. آقای نویسنده، من از این سکون میترسم. از اینکه هیچ اتفاقی نمیافتد. از اینکه همهچیز سر جایش است، اما هیچچیز واقعاً سر جای خودش نیست. از این ثباتِ عجیب و غریب که نه آرامش است، نه زندگی؛ چیزی میانِ این دو، شبیه اتاقی که سالهاست کسی در آن زندگی نکرده، اما هنوز چراغش روشن است. من حتی از تراژدی هم شکایت ندارم. فقط یک چیزی به من بدهید که برایش بجنگم. یک نفر. یک رؤیا. یک دشمن. یک عشق. یک انتقام. یک مقصد. هر چیزی. فقط لطفاً مرا اینطور وسطِ هیچکجا رها نکنید. اگر قرار نیست شخصیت مثبتی باشم، نباشم. اگر قرار نیست قهرمان باشم، نباشم. اگر قرار است همهچیز خراب شود، دستکم اجازه بدهید خودم خرابش کنم. اما این سکون و بلاتکلیفیِ محض را دیگر نمیخواهم. چون بدترین اتفاق برای یک شخصیت این نیست که نویسندهاش او را عذاب بدهد. بدترین اتفاق این است که نویسنده دیگر نداند با او چه کار کند و من میترسم، آقای نویسنده… میترسم تمام چیزی که برای فصل بعد نوشتهاید، فقط چند صفحهی سفید باشد.
2 245
یادمه سالهای قبل وقتی پاییز میرسید خیلی ذوق و شوق داشتم. خیلی خوشحال میشدم. نمیدونم دقیقاً از کِی ذوقم برای همه چیز کور شد، ولی خیلی وقته که دیگه بابتِ چیزی خوشحال نمیشم. دلم یه خوشحالی، و ذوق و شوقِ از تَهِ دل میخواد.
2 245
سلام، آقای نویسنده.
.
اجازه بدهید این بار، فقط برای یکبار هم که شده، شخصیتی که خلق کردهاید به جای شما بنویسد. شاید بد نباشد یک بار هم همهچیز را از زاویهی دید من بخوانید؛ شاید دلتان به رحم بیاید. شاید کمی مهربانتر شوید. شاید کمتر دهانم را سرویس کنید. البته میدانم امید زیادی به این آخری نیست؛ بالاخره شما نویسندهاید و من هم شخصیت بدبخت داستانتان. اختیار من دست شماست و ظاهراً قراردادمان هم یکطرفه بوده. اما اجازه بدهید اعتراف کنم: من در حال عذاب کشیدنم. واقعاً میخواهم بدانم وقتی داشتید مرا خلق میکردید، چه تصوری در سرتان بود؟ با خودتان گفتید: «بیایید یک شخصیت بسازم که تمام زندگیاش را عذاب بکشد.» بعد لابد نشستید و با دقت جزئیاتش را اضافه کردید. گفتید در شهری به دنیا بیاید که از آن متنفر باشد. در خانوادهای بزرگ شود که هیچوقت میانشان احساس تعلق نکند. در کودکی گرفتار تروماهای خانوادگی شود؛ چون ظاهراً دوران کودکی بدون تروما، زیادی لوکس بوده است. در نوجوانی تصمیم بگیرد از آن شهر و آن خانواده دل بکند و برای همیشه برود. رؤیای فرار داشته باشد. فکر کند اگر فقط بتواند خودش را از آنجا بیرون بکشد، شاید بالاخره زندگی شروع شود. بعد در بزرگسالی، درست وقتی خیال میکند دارد راه خودش را پیدا میکند، آنقدر به بنبست بخورد که دوباره مجبور شود برگردد به همان نقطهای که داستان از آن شروع شده بود. واقعاً طراحی شخصیت جالبی است، آقای نویسنده. احتمالاً موقع نوشتنش هم با خودتان گفتهاید: «نه، هنوز به اندازهی کافی بدبخت نشده. یک اتفاق دیگر هم برایش بگذاریم.» و بعد با لبخند، یک بحران تازه به زندگیاش اضافه کردهاید. تصمیم گرفتید شخصیتی خلق کنید که تمام عمرش فقط یک چیز بخواهد: یک زندگی معمولی. نه قهرمان باشد، نه آدم مهمی. نه دنیا را نجات بدهد، نه قرار باشد سرنوشت بشریت را تغییر دهد. فقط بتواند یک روز از خواب بیدار شود و از زندگیاش متنفر نباشد. بتواند جایی را خانه صدا بزند. آدمی را دوست داشته باشد و از دستش ندهد. جایی احساس کند به آن تعلق دارد و مجبور نباشد دوباره از آن فرار کند. اما ظاهراً همین هم برای شما زیادی بود. هر بار که احساس کردم شاید بالاخره به کسی، جایی یا چیزی تعلق دارم، همان را از من گرفتید. هر بار که خواستم بمانم، دلیلی برای رفتن گذاشتید. هر بار که خواستم بروم، چیزی را آنقدر پشت سرم جا گذاشتید که مجبور شدم برگردم و حالا من ماندهام و شهری که دوستش ندارم، خانهای که خانه نیست، گذشتهای که دست از سرم برنمیدارد و آیندهای که انگار شما هنوز تصمیم نگرفتهاید با آن چه بلایی سرم بیاورید. فقط یک سؤال دارم، آقای نویسنده: من دقیقاً چه گناهی کردهام؟ اگر قرار بود اینهمه عذاب بکشم، حداقل میتوانستید یک شخصیت فرعیِ مهربان هم کنارم بگذارید. یک نفر که هر وقت زندگیام داشت از هم میپاشید، بیاید و بگوید: «اشکالی ندارد، من هستم.» ولی نه. شما حتی برای همین هم بودجه نداشتید. پس اجازه بدهید این بار من برای شما بنویسم: کمی با من مهربانتر باشید. من فقط یک شخصیت نیستم که هر وقت داستانتان به بنبست رسید، بتوانید از دردهایش استفاده کنید و چند صفحه جلو بروید. من کسی هستم که تمام این اتفاقها را زندگی میکند و اگر قرار است باز هم مرا به جایی ببرید که هیچ راهی از آن بیرون نیست، لااقل یک بار قبلش به من بگویید. شاید اینطوری کمتر از شما متنفر شوم. یا دستکم بدانم چرا هنوز، با وجود تمام چیزهایی که بر سرم آوردهاید، دارم ادامه میدهم.
.
با احترام؛
شخصیتی که ظاهراً نویسندهاش از او کینهی شخصی دارد.
2 245
از اونجایی که تاحالا هیچ مجموعه یادداشتِ اختصاصیای برای این کانال نداشتم، میخوام مجموعه یادداشتِ جدیدی رو شروع کنم. این روزها تنها راهِ نجاتم نوشتنه. یادداشتها کمی طولانیان و اگر حوصله نداشتید بخونید، قابلِ درکه. تمامِ عکسهای این مجموعه توسط خودم نوشته شده و تمامِ متنها به قلمِ خودمه. عنوانِ این یادداشتها رو: " بنبستِ نویسنده " میذارم، بلکه این قلم، تنها راهی باشه که بتونم توی این شرایط کمی بیشتر دووم بیارم. اگر بخوام تمامِ حرفام رو تو خودم بریزم و چیزی ننویسم، منفجر میشم. چون عمیقاً حس میکنم دنیا، حداقل برای من، به آخر رسیده.
2 245
اگر توی شهری دارید زندگی میکنید که دوستش دارید و خانوادهای دارید که کنارشون خوشحالید، خیلی قدرش رو بدونید.
