es
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Ir al canal en Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 815
Suscriptores
+3524 horas
+507 días
+9130 días
Archivo de publicaciones
یه‌بار یه نفر بهم پیام‌ داد گفت سلام، من خیلی دلم خونه واسه این وضعیت. گفتم سلام. کدوم‌ خونه؟ گفت نه خونه نه، خون. هیچی دیگه درد و دل یادش رفت. ولی من جدی فکر می‌کردم منظورش خونه‌س. چرااا

این خنده‌های آخرشبی با رفیق، ما رو از چه غم‌ها و بدبختی‌هایی نجات داد.

Mensaje de voz02:14

نیاز داشتم اگر کسی دوستم داره، بدونم.

بچه بودیم واقعاً ترسناک بود، ولی تاحالا از یه زاویه دیگه بهش نگاه کردید؟ غم‌انگیزترین قسمت ماجرا اینه که اون زنه حتی بعد از مرگش هم داشت از خونه محافظت می‌کرد. شوهرش می‌دونست خونه تسخیر شده‌ست، برای همین همیشه بچه‌ها رو ازش دور نگه می‌داشت. با این حال خودش همچنان همون‌جا زندگی می‌کرد، چون اون هیچ‌وقت بهش آسیبی نزد؛ برعکس، هم از خودش محافظت می‌کرد، هم از خونه‌شون. عاشقش بود، ولی آخر سر مجبور شد خونه رو خراب کنه تا هیچ‌کس دیگه آسیب نبینه.زنه از بچه‌ها متنفر بود، ولی خودش هم قربانی بود. سال‌ها مثل یه وسیله‌ی سرگرمی توی سیرک زندونیش کرده بودن و مردم مدام بهش چیزمیز پرت می‌کردن. همین زخم‌ها و اون همه عذاب باعث شده بود نتونه تحمل کنه کسی به خودش یا خونه‌ش چیزی پرت کنه. اون خونه فقط یه خونه نبود؛ پناهگاهش بود. تنها جایی که بالاخره بعد از اون همه درد، حس امنیت و عشق رو تجربه کرده بود. هرجور حساب می‌کنم می‌بینم این داستان خیلی درامه. چرا بچه بودیم انقدر می‌ترسیدیم ازش؟ گوگولیا :(((

این کارتون ترسناکه رو یادتونه بچه بودیم؟ خانه هیولا.
این کارتون ترسناکه رو یادتونه بچه بودیم؟ خانه هیولا.

Repost from N/a
I remember when I remember, I remember when I lost my mind There was something so pleasant about that place

من اگه برم بیمارستان، دوستام، فرداش:
من اگه برم بیمارستان، دوستام، فرداش:

بزرگ‌تر که بشی، می‌فهمی تعدادِ ممبر‌ها و فالوورها مهم نیست. مهم امنیته. چه امنیتی که خودت احساس کنی، چه بقیه. اگه فضای امنی برای خودت نداشته باشی، آدمِ امنی نباشی، باختی.

یهو دلم خواست تینیجر باشم و در مسیرِ بازگشت از دانشگاه با هم‌کلاسیام قدم بزنم و این وسط پشتِ سرِ یکی دیگه از هم‌کلاسی‌ها یا اساتیدمون در حالِ غیبت باشیم. ولی پیر هستم و خسته و بی‌‌حوصله، نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم. لپتاپ و پروژه‌ها آه می‌کشند. ای زندگی، سگ بریند سردرت.

این روزها سرم تو زندگیِ خودمه. نشستم گوشه‌ی اتاقم. کاری به کارِ هیچکس ندارم. می‌تونم بگم یک روندِ کاملاً عادی، بی‌حاشیه و امن، ولی هرجور حساب می‌کنم می‌بینم نمی‌تونم ازش تعریف کنم. آدم به هیجان و ارتباط نیاز داره، یعنی چی سرش تو لاکِ خودش باشه و روزهاش یکی یکی از جلوی چشمش بگذرن و هیچی که هیچی؟ گریه.

باورم نمی‌شه سه روز دیگه house of dragon تموم می‌شه و قراره تا دو سال بدونِ اژدها بمونم. نمی‌خوام.

لذت ببر.

کم‌توقع‌ترین رفتاری که از اطرافیانم انتظار دارم، درکِ بالاس. با وجودِ همه‌ی مشکلات و اتفاقاتی که داره میوفته، حق دارم از کسی که با من در ارتباطه بخوام درکم کنه. حتی اگه انتقادی داره یا مخالفتی داره، اون قدرتِ فهم و درکِ متقابل رو بلد باشه. اگه درکم نمی‌کنی، نمی‌فهمی چی می‌گم، غم و رنج برات بی‌معنیه و تبعیض قائل می‌شی شرمنده، خطِ قرمزی و من مجورم با احترام تو رو از روابطم حذف کنم. هرچقدر هم که برام عزیز باشی. حوصله‌ی درک نشدن رو ندارم دیگه.

Repost from ناگفته
احتمالا اون شبی که بتونم بالاخره گریه‌ کنم فرداش یه زندگی کاملا جدید رو به روم باشه.

از اون شبا بود که به شدت نیاز داشتم این همه خشم رو پیشِ یکی فریاد بزنم. خیلی بیشتر از این‌ها عصبانی و خشمگین بودم، ولی هرچی بود رو قورت دادم، دیگه گذشت.

یه جوری هم نپرسید چی شده که انگار حالِ همتون خوبه. هیچ‌چیزِ مبثتی توی زندگیم باقی نمونده. هر طرفی رو‌ نگاه می‌کنم پر از زباله‌س. هر شب یک دلیلی پیدا می‌شه که ریده بشه توی اعصابم. بالای پشت‌بوم وایمیستم و آدما رو نگاه می‌کنم و از این بالا شبیهِ آشغالن. . اگر چاره داشتم بنزین می‌ریختم رو خودم و آخرین کامِ سیگارمو می‌نداختم‌ زمین و یه فندک می‌زدم رو خودم ‌و خلاص.

بخدا من متعلق به این سیاره و این جهنمی که توش قرار گرفتم نیستم. کاش آدم فضایی‌ها زودتر ظهور کنن بیان منو با خودشون ببرن. اولین نفر داوطلب می‌شم برم گورمو برای همیشه از این دنیا گُم کنم بابا ریدم تو این زندگی. اه.

حالم داره از این‌ همه تبعیضِ جنسیتی به‌هم می‌خوره. حالم داره از این همه نا امنی و نابرابری به‌هم می‌خوره، حالم داره از این همه بی‌درک بودنِ آ‌دما به هم می‌خوره. حالم داره از این همه حرفایی که می‌زنن درموردِ پسری که فلان، دختری که فلانه بیسار و هر برچسبی که به همدیگه می‌زنید به‌ هم می‌خوره. حالم داره از این همه گفتنِ پسری که اینطوریه اینه، اونطوریه اینه، دختری که این شکلیه اونه، اون شکلیه اینه و هر کسشرِ مرتبط بهش و این جو مسمومی و سمی‌ای که راه انداختید و هرکسی که باعث و بانیشه به‌هم می‌خوره. حالم داره از اینکه هیچ‌کس هیچ درکی از شرایط و وضعیتِ طرفِ مقابلش نداره و صرفاً دهن باز می‌کنه و قضاوت می‌کنه به‌هم می‌خوره. حالم داره از آدم‌ها و این دوره زمونه‌ی‌ گُهی که توش زندگی می‌کنم و به دنیا اومدم به‌هم می‌خوره.