کافه مستاجر پلاک ۱۲
Ir al canal en Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 245
Suscriptores
+624 horas
+1547 días
+27130 días
Archivo de publicaciones
2 246
اگر از من بپرسند دوست دارم قبل از مرگم چه موسيقى اى پخش شود، اين را انتخاب مى كنم. دوست داشتم موسيقى متن اصلى زندگى ام باشد.
2 246
بعد از ديدنِ فيلمهايى كه موسيقى متنِ زيبایی دارند، هميشه دوست داشتم زندگىِ شخصى خودم پر از موسيقى متن باشد. سر تمام لحظههاى حساس و احساسى، در غم و رنج و هيجانها. استرس و ترس و تنهايىها. موسيقى مىتوانست بهترين رفيقم در تمامِ موارد باشد و به این فکر میکنم اگر ناگهان از جايى صداى موسيقىاى پخش میشد، چقدر زيبا بود. حتى نيازى نبود هندزفرى بگذرام تا چیزی پخش شود. از امروز، موسيقىهايى كه دوست داشتم در اكثر لحظههاى زندگىام با من همراه باشند را با شما به اشتراک میگذارم. معتقدم جدا از موسقى نمىشود زندگى كرد.
2 246
نمیدونم چطور توضیح بدم ولی وقتایی که بیش از حد غم رو تو خودم میریزم، قفسه سینهام درد میگیره، و حسِ خفگی میگیرم.
2 246
حوصله ندارم. دلم میخواد پناه ببرم به کسی، نقطهی امنی داشته باشم، بغل بشم، حرف بزنم، شنیده و درک بشم. اما نه حوصلهی پناه بردن دارم، نه حوصلهی بغل شدن، نه حوصلهی حرف زدن، شنیده شدن، و درک شدن.
2 246
نیاز به یکجور جایی دارم که استخر، سونا، و جکوزیِ اختصاصی داشته باشه طوری که کنارشون یک عدد اتاق خواب باشه که به مدت دو الی چند روز بتونم اونجا باشم. عمیقاً دلم آب میخواد.
2 246
سلام، آقای نویسنده.
.
سعی میکنم هر روز برایتان نامهای بنویسم؛ شاید بالاخره یکی از آنها به دستتان برسد. هرچند با وضعیتی که میبینم، بعید میدانم اصلاً تمایلی به باز کردن پاکتنامهام داشته باشید، چه برسد به خواندنش. با این حال، باز هم مینویسم. شاید اینبار صدایم را بشنوید. فقط یک خواهش دارم، آقای نویسنده: نگذارید با شما دشمن شوم. نمیخواهم دشمنتان باشم. واقعاً نمیخواهم. اما کاش حداقل یک راه برایم باقی میگذاشتید؛ راهی که بتوانم از آن عبور کنم، قدم در آن بگذارم و برای یکبار هم که شده، با سرنوشتم بجنگم. حتی با خودِ شما. کاش یک درِ پشتی گذاشته بودید. یک راه مخفی. یک شکافِ کوچک در این دیوارها. چیزی که بتوانم از آن فرار کنم و بعد، برگردم و یقهی خودتان را بگیرم و بپرسم: «چرا؟» اما هیچ راهی نیست. شما همهچیز را بستهاید. هر دری که به نظر میرسد شاید خروجی باشد، به دیوار ختم میشود. هر مسیری که فکر میکنم شاید مرا به جایی برساند، دوباره مرا برمیگرداند به همان نقطهی اول. و حالا که راهی نیست، فقط یک سؤال دارم: چرا اینهمه بنبست برایم ساختهاید؟ چرا این چهاردیواری اینقدر تنگاند؟ چرا هر طرف که نگاه میکنم، یک دیوار است؟ چرا همهچیز برایم شبیه به زندان شده؟ حتی وقتی از خانه بیرون میروم، چرا خیابانها هم شبیه به راهروهای یک زندانِ بزرگاند؟ چرا هر جایی که میروم، سقف کوتاهتر میشود؟ چرا هرچه بیشتر راه میروم، کمتر احساس میکنم دارم به جایی میرسم؟ حتی آسمان هم دیگر شبیه آسمان نیست. انگار فقط سقفِ بلندیست که هنوز نتوانستهاید به آن دسترسی پیدا کنید. آقای نویسنده… من از زندان نمیترسم. از این میترسم که تمامِ دنیا تبدیل به زندان شده باشد و من دیگر نتوانم بفهمم کجای آن ایستادهام. از این میترسم که دیگر هیچ دری وجود نداشته باشد. نه درِ خانه. نه درِ شهر. نه درِ زندگی. نه درِ امید، نه حتی دری در خودم که بتوانم از آن بیرون بروم. پس اگر قرار است باز هم برایم بنبست بسازید، لااقل یک راهِ فرار هم گوشهای از داستان پنهان کنید. قول میدهم پیدایش کنم. قول میدهم برایش بجنگم. حتی اگر آخرش مجبور شوم برای اولینبار، مستقیم بیایم سراغِ خودتان. چون اگر قرار باشد تمامِ راهها را ببندید، آقای نویسنده… بالاخره یک روز مجبور میشوم به جای پیدا کردنِ راه خروج، راهی به سمتِ خودتان پیدا کنم. پس این بازیِ کثیف را تمام کنید، آقای نویسنده. کمی رنگ به زندگیام بپاشید. کمی از این سیاهوسفید و خاکستری بودن بیرونش بیاورید. کمی قرمز، کمی زرد، کمی آبی؛ هر چیزی غیر از این خاکستریِ لعنتی که انگار تمام شهر را با آن رنگ زدهاید. این کوچکترین چیزیست که از شما میخواهم. خستهام از اینکه همهچیز انقدر بیرنگ است. خستهام از خیابانهایی که هیچجا نمیروند، آدمهایی که هیچوقت نمیمانند، روزهایی که شبیه به هم از راه میرسند و شبهایی که انگار قصدِ تمام شدن ندارند. خستهام از اینکه هر اتفاقی که قرار است بیفتد، یا نمیافتد، یا درست وقتی میخواهد بیفتد، شما تصمیم میگیرید جلویش را بگیرید. من دیگر حتی یک معجزهی بزرگ هم نمیخواهم. یک اتفاق کوچک کافیست. یک آدم. یک عشق. یک دوست. یک سفر. یک شب که تا صبح بیدار بمانم و دلیلش، برای اولینبار، چیزی غیر از فکر کردن به زندگیِ لعنتیام باشد. فقط یک اتفاق که وقتی تمام شد، بتوانم با خودم بگویم: «آها… پس زندگی قرار نبود همیشه همین باشد.» چون خستهام، آقای نویسنده. خستهام از اینکه همهچیز انقدر شبیه به Mary and Max شده؛ از همان دنیای خاکستری، همان آدمهای تنها، همان سکوتهای طولانی و همان حسِ عجیبی که انگار همهچیز همزمان هم غمانگیز است و هم کمی مسخره. فقط یک تفاوت وجود دارد: آنها حداقل یک داستان داشتند. من هنوز منتظرم داستانم شروع شود. پس لطفاً… اگر قرار نیست مرا قهرمان کنید، اشکالی ندارد. اگر قرار نیست عاشقم کنید، باشد. اگر قرار نیست دنیا را نجات بدهم، اصلاً اصراری ندارم. فقط یک اتفاق بیندازید. یک اتفاق کوچک. آنقدر کوچک که حتی خودتان هم مجبور نباشید برایش فصل جدیدی بنویسید. فقط یک رنگ. در این دنیایی که ظاهراً مدتهاست روی حالتِ Grayscale گیر کرده و اگر ممکن است، آقای نویسنده… اینبار رنگ را روی خودم نریزید. روی زندگیام بریزید.
2 246
Repost from آشپزی که چاقو نداشت؛
متاسفانه یا خوشبختانه نفرت، خشم و درد بیشتر از عشق و محبت بهم قدرت دادن؛ به همون اندازه که حالمو بد کردن یه چیز شکست ناپذیر درونم شکل دادن که هر روز عمیقتر و بزرگتر از قبل میشه. اینکه بتونی از چیزی که نابودت میکنه نیروی رو به جلو بسازی یکی از ویژگیهای عجیب آدمیزادیه.
2 246
از یه جایی به بعد به این نتیجه میرسی که هرچیزی رو نباید هرجایی بگی، هر حرفی رو نباید پیش هرکسی بزنی، و کمکم به سکوت و خودخوری، به انزوا و درونگرایی، به تظاهر کردن و نقاب زدن برای اینکه کسی از حالِ واقعیت باخبر نشه، عادت میکنی.
2 246
مطمئنم این همه سردردی که این اواخر میاد سراغم از فکر کردن و استرس و فشارِ زیاده. وگرنه من هیچوقت سردرد نمیگرفتم.
