کافه مستاجر پلاک ۱۲
الذهاب إلى القناة على Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 815
المشتركون
+3524 ساعات
+507 أيام
+9130 أيام
أرشيف المشاركات
1 817
مهاجرت کلاً غمانگیزه و آدم رو داغون میکنه. چه از یک شهر به شهرِ دیگهای باشه، چه کشور، چه برای پیشرفت باشه، چه فرار، چه با حالِ خوب بری، چه حالِ بد، مهم نیست توی چه شرایطی بری و هدفت از رفتن چی باشه، امکان نداره توی مسیر، بعد از خدافظی، اشکت در نیاد.
1 817
خداحافط تهران.
تمامِ سعیت رو کردی که دوست داشتنی نباشی و دهنم رو سرویس کنی. اما من نه تنها دوستت داشتم، بلکه عاشقت بودم.
۱۰ مردادِ ۴۰۵
فصلِ سومِ زندگیم هم به پایان رسید.
1 817
غمی رو تصور کنید که انقدر جمع و مچاله شده که کمکم تبدیل شده به یک رنگِ سیاه. بو گرفته، منزجر کننده و فاسد شده. حالا تصور کنید اون غم، تبدیل به بغض شده و توی گلو گیر کنه. قابل تحمل هست؟ خیر. حالا تصور کنید یک نفر، مدتهاس که داره این بغض رو تحمل میکنه.
1 817
تولدِ یکی از دوستان بود، داشت تعریف میکرد و میگفت که هفتهی پیش یه جمعِ دیگهای براش تولد گرفته بودن، دو هفتهی پیش جای دیگری بود که براش تولد گرفتن و امروز هم از یک تولدِ دیگهای که سوپرایز شده بود برگشته. لبخند زدم و از ته دل براش خوشحال شدم و کیف کردم از اینکه بهش خوش گذشته. ولی نمیدونم چرا یهو کل زندگیم اومد جلوی چشمم. تصور کردم اگر یه روزی تولدم بشه چند نفر قراره یادشون بمونه؟ جدا از دوستای همیشگی، اونایی که مطمئنم واقعیان، بقیه اصلاً اهمیتی میدن؟ به نتیجه نرسیدم. هرچند اینکه خودم از روزهای تولدم همیشه متنفر بودم و هیچوقت اهلِ مهمونی رفتن نبودم بیتاثیر نیست، و مسئله، اصلاً تولد نیست. من هیچوقت مدلم اینطوری نبود که با هزاران نفر در ارتباط باشم و جمعهای زیادی رو بشناسم، هرجا رفتم، توی هر دوره از زندگیم هفت هشت نفر بودن که همیشگی بودن. نه بیشتر. زندگیم طوری بود که همیشه آدمهایی رو از من گرفت، و آدمهای جدیدی سر راهم قرار داد. تعداد افرادی که سالهاس میشناسم جمعاً به پنج نفر هم نمیرسن، ولی خب همیشه دوست داشتم تجربه کنم این حسی رو که با چندین جمعِ مختلف، از جاهای مختلف، بدونِ اینکه کسی اون یکی رو بشناسه ارتباط داشتن چه شکلیه. اینکه دورم شلوغ باشه چه شکلیه، اینکه آدمهای زیادی باشن که بتونم اونا رو رفیقِ خودم بدونم چه شکلیه، ولی قسمت نشد. هرچند همین تعداد کمی که باهاشون در ارتباطم، دیگه از جایگاهِ رفیق گذشتن، و حکمِ خانوادهام رو دارن. همیشه هم خانوادهام میمونن. فقط بعضی وقتا دوست داشتم کاش این خانوادهها بزرگتر میشد، و زندگی انقدر باهام نامهربون نبود که من به این درجه از آدمگریزی و منزوی بودن و درونگرایی برسم که فوبیای آدمهای جدید رو داشته باشم. هرچند قطعاً ارتباطِ چندسالهای که پایدار بمونه، خیلی ارزشمندتره. ولی خب، نمیدونم سر و تَهِ حرف و منظورم رو درست رسوندم یا نه، قابل درکه یا نه، صرفاً خواستم خودمو خالی کنم :)))
1 817
از این به بعد میخوام بیشتر پلیلیست بذارم. از پلیلیستهای قبلیِ خودم گرفته تا اسپاتیفای، اگه یهو دیدید ۲۰ تا نوتیف از کانال اومده پشماتون نریزه، دارم آهنگ میذارم.
1 817
تاحالا شده همهجا باشی، پیشِ خیلیها باشی، ولی حست مثلِ این باشه که هیچجا نباشی؟ یعنی هستیا، ولی نیستی.
1 817
متنفرم از اینکه هنوز که هنوزه آدمها مسائل رو جمع میبندن که همهی پسرها اینن، دخترها اونن، متولدینِ فلان ماه این شکلیان و فلان دهه اون شکلیان، این نسل عنه اون نسل گُهه و از این سن به بعد این شکلیان و از اون سن به بعد اون شکلی. متنفرم از اینکه بلد نیستن بفهمن همه مثلِ هم نیستن و هرکسی گذشتهی خودش و زندگیِ خودش، سلایق و عقاید و علایق و شخصیتِ چه خوب، چه تخمیِ خودش رو داره، ولی به شرطِ اینکه بپذیری همه مثلِ هم نیستن و تا وقتی نپذیری این موضوع رو، هرجا بری، هر شهری، هر کشوری، هر جمعی، هر جایگاهی که قرار بگیری، تنها میمونی و هیچ حقِ اعتراضی نداری. حالا بشین تا دلت میخواد چُسناله کن.
1 817
امیدوارم هر آدمی که این متن رو میخونه، یا حالش خوب باشه، یا حالش خوب بشه، یا کسی رو پیدا کنه که بلد باشه حالش رو خوب کنه و کنارش حالش خوب باشه.
1 817
Repost from آبیِ سنگین
میگیرم چی میگی>> بعضی وقتا آدم درمانگر نمیخواد، یه چیزی میخواد که دوباره حسِ زنده بودن رو بهش یادآوری کنه>>>
