Faded Memories
الذهاب إلى القناة على Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
904
المشتركون
-224 ساعات
-187 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
دلم صمیمیت میخواد.اینکه با یه نفر بخندم ، طنز همو بفهمیم ،بتونم با خیال راحت کنارش زشت باشم,بد اخلاق باشم ،غر بزنم ، بدون اینکه بترسم کنارش ضعیف باشم . این چیزیه ک من اشتیاقشو دارم.
من هیچ امیدی به خانوادهام و حمایتشون ندارم. نه اینکه کاری نکنن. هیچی ازشون بر نمیاد. منو درک نمیکنن. قرار هم نیست درک کنن. راه من خیلی وقته ازشون جداست.
کاش واقعاً بعد از دبیرستان یه دورهی دو ساله وجود داشت که ازت انتظار نداشته باشن نه کار کنی، نه دانشگاه بری، نه هیچ غلط اضافهای بکنی؛ فقط سفر جادهای بری، کتاب بخونی، آدمای جدید ببینی و کلی عکس بگیری.
از یه جایی به بعد برخلاف خواستهی قلبت ترجیح میدی با صلاح مغزت آدما رو تو همون قلبت نگه داری نه تو زندگیت.
هر چقدر بیشتر دوسش داشته باشی بیشتر ازش ناراحت میشی، بیشتر حسودی میکنی، بیشتر روش حساس میشی، همش دلتنگشی، بهونه گیر تر میشی، همش بهش فکر میکنی و دلیل تمام اینا دوست داشتن زیاده.
از یهجایی غمگین نمینویسی، با هیچکس راجعبه غمت صحبت نمیکنی، خیلی بیشتر میخندی، به خودت میرسی و مشغول پیشرفتت میشی؛ دقیقا همونجا شاید از همیشه ناراحتتر باشی ولی قطعا اونقدر قوی شدی که حتی تنهایی ادامه بدی.
به جز دلتنگی بیپایانم برای تو، دلتنگ خودمم هستم؛ همون ورژنی از خودم که فقط با تو امکان وجود داشت.
