ar
Feedback
تاکستان

تاکستان

قناة بسيطة

نیلوفری که تاکستان شد!

إظهار المزيد
إيران143 313الفئة غير محددة
250
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
-1530 أيام
أرشيف المشاركات
یک نوشته‌ی چند گَزی از بیست‌وپنجم تیرماهِ هزار و چهارصد و چهار خواندم و از پا درآمدم. آدم‌ها در -یک هفته مانده به- یک سال چقدر عوض می‌شده! دست‌خطِ روح‌مان در دوازده ماه، چقدر بیگانه می‌شده! به واژه‌هایی نگاه می‌کردم که هفته‌ی آینده‌ی سالِ پار، با تمام وجود به آن‌ها ایمان داشتم و حالا.. حس کردم قصه‌ی آدم دیگری را می‌خوانم و عجیب است. این شرمنده‌گی... ‌. جلو حسِ آن رزما و غرورِ این رزما، سرافکنده شدم. دلم برای ساده‌گی و آن قلبی که بی‌پروا می‌تپید و پرواز می‌کرد، سوخت و ناراحت شدم. البته حالا که می‌بینم چقدر سخت‌جان‌ بوده‌ام، خنده‌ام می‌گیرد. آن نوشته‌ی چند گَزی شبیه یک عکس سیاه‌وسفیدِ قدیمی، هم مرا دلتنگ کرد و هم برایم یادآور شد که از چه توفان‌هایی گذشتم و هنوز نفس می‌کشم. آدم‌ها عوض می‌شود، بله. نمی‌دانم که این تغییر بوی سنگ‌دلی می‌دهد یا پخته‌گی؛ ولی در میان این همه دگرگونی خوشحالم که هنوز پنجره‌ی کوچکی رو به نور در قلبم باز هست. شاید دیگر آن آدمِ بیست‌وپنجم تیرماهِ سالِ پار نباشم؛ ولی همین‌ که زنده‌گی هنوز کورسوی امیدش را از من نگرفته و مرا لایق این حالِ خوب و نوری که در قلبم هست، دانسته و همین که هستم و می‌توانم دوباره با حس و حالِ ناب‌تر و واژه‌های بی‌ریاتر بنویسم، برای یک عمر ما را بس.

Repost from تراوُش
photo content
+1

کوثر و سمیه کریمی: این‌ همه لوازم آرایش داری و فیشن نمی‌کنی. وجیه: این همه بنجاره داری و هیچی د سر و گردنت نمی‌پوشی. مادر: این همه کتاب داری و نمی‌خوانی عه؟ من: 🌚😬

می‌خواهم ماجراجو و رونده باشم؛ نه این آدمی که حالا هستم.

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم! #سعدی

- خاک - گندم - خوشه - خرمن - دَرَو - حرمان - حرمت - اندوه - رزما - ریزوم #بخش‌نخست

خودخواه می‌مانم

در این باره کمی خودخواهم و..

می‌مانی

از من نیز

از من هستی

تو از من بودی

تو بالا رفته میری، من ولی کوتاه می‌مانم...

درختِ کوچک هم‌قدِ من! سخت است می‌بینم

تو برمی‌گردی و من در میان چاه می‌مانم

اگر چه نیستی همراه من همراه می‌مانم

اینه! تصویر واقعی این 🫠 ایموجی را هم پیدا کردم.
اینه! تصویر واقعی این 🫠 ایموجی را هم پیدا کردم.

پدر برنامه‌ی دیدگاه را نگاه می‌کردند صدایش را می‌شنیدم که در بدخشان خبرهایی‌ست. هیچ‌گاه به اخبار توجه نکرده‌ام. هر چه هم که باشد. این‌بار متوجه شدم که گپ از مقاومت و نمی‌دانم چه و چه اس. یادِ آن دیالوگ معروفِ گیم‌آف‌ترونز افتادم که می‌گفت: "شمال فراموش نمی‌کند." بعد به این فکر کردم که قیام‌ها همیشه از شمال شروع شده به پیروزی رسیده. حتا در گیم‌آف‌ترونز. نمی‌دانم اوضاع بدخشان چه شد و در آینده چه می‌شود. فقط همین چیزها د کله‌ام آمد و فعلن همین‌جا باشد تا شاید روزش برسد و این پست را نشانه‌گذاری کرده گفتم: "شمال فراموش نمی‌کند."

امروز فهمیدم که پُخته پشتو بلد بودیم و نمی‌دانستم.

اگر بگویند: تا آخر عمر فقط یک آهنگ می‌شنوی؟ من: بلاچاو. اگر بگویند: تا آخر عمر فقط یک کفش می‌پوشی؟ من: لوبوتین. اگر بگویند: تا آخر عمر فقط یک غذا می‌خوری؟ من: ممکن پیتزا را انتخاب کنم. اگر بگویند: از تمام عکاسی‌هایت یکی را انتخاب کن؟ من: این ویدیو را. اگر بگویند: فقط یک کتاب؟ من: نخوانده‌ام. اگر بگویند: فقط یک فلم؟ من: نمی‌توانم با چهارتا فلمی که دیده‌ام، برای یک عمر انتخاب کنم؛ ولی ممکن اس.. نه نمی‌توانم. پس همان "ندیده‌ام" را قبول می‌کنیم. اگر بگویند: تا آخر عمر فقط یک نفر را در زنده‌گی‌ات داشته می‌توانی؟ من: .‌‌..