240
المشتركون
-1024 ساعات
-147 أيام
-2530 أيام
أرشيف المشاركات
240
ساعت 23:51 بود.
- خوابت گرفته، بخواب.
- نه. اگر بخوابم تو مرا جنگ میکنی که وقت حرف زدن خوابت برد.
- پس بیا برقصیم.
- چطور؟
- کمپیوتر را بیار، آهنگ بگذار، با هم میرقصیم.
- همه خواب هستند.
- مره غرض نیست.
لوتک زده رفت و از آن سوی اتاق کمپیوتر را برداشت. آهنگ گذاشت و با هم رقصیدند. چراغِ اتاق خراب شده بود و نمیتوانست او را ببیند. از اتاق پهلو چراغ آورده نصب کرد و روشن شد. ساعت 00:00 شد. رقصیدند و خندیدند و چندتا ترانهی خوب شنیدند و شعر خواندند و سکانسهایی از چندتا فلم خوب را مرور کردند. ساعت 00:36 بود که به فلم فریدا و آن سکانس معروفِ حادثه رسیدند. چندتا سکانس خوب دیگر و.. با اشک شوق گفت:
تا امروز هیچگاه اینطور دوستداشته نشدهام. به عشق و مهر و توجه و احترامی که از تو دریافت میکنم، پشت دست.ساعت 01:42 شد و به صدای نفسهایش گوش میدهد.
240
ساعت 23:51 بود.
- خوابت گرفته، بخواب.
- نه. اگر بخوابم تو مرا جنگ میکنی که وقت حرف زدن خوابت برد.
- پس بیا برقصیم.
- چطور؟
- کمپیوتر را بیار، آهنگ بگذار، با هم میرقصیم.
- همه خواب هستند.
- مره غرض نیست.
لوتک زده رفت و از آن سوی اتاق کمپیوتر را برداشت. آهنگ گذاشت و با هم رقصیدند. چراغِ اتاق خراب شده بود و نمیتوانست او را ببیند. از اتاق پهلو چراغ آورده نصب کرد و روشن شد. ساعت 00:00 شد. رقصیدند و خندیدند و چندتا ترانهی خوب شنیدند و شعر خواندند و سکانسهایی از چندتا فلم خوب را مرور کردند. ساعت 00:36 بود که به فلم فریدا و آن سکانس معروفِ حادثه رسیدند. چندتا سکانس خوب دیگر و.. با اشک شوق گفت:
تا امروز هیچگاه اینطور دوستداشته نشدهام. به عشق و مهر و توجه و احترامی که از تو دریافت میکنم، پشت دست.ساعت 01:41 شد و به صدای نفسهایش گوش میدهد.
240
ساعت 23:51 بود.
- خوابت گرفته، بخواب.
- نه. اگر بخوابم تو مرا جنگ میکنی که وقت حرف زدن خوابت برد.
- پس بیا برقصیم.
- چطور؟
- کمپیوتر را بیار، آهنگ بگذار، با هم میرقصیم.
- همه خواب هستند.
- مره غرض نیست.
لوتک زده رفت و از آن سوی اتاق کمپیوتر را برداشت. آهنگ گذاشت و با هم رقصیدند. چراغِ اتاق خراب شده بود و نمیتوانست او را ببیند. از اتاق پهلو چراغ آورده نصب کرد و روشن شد. ساعت 00:00 شد. رقصیدند و خندیدند و چندتا ترانهی خوب شنیدند و شعر خواندند و سکانسهایی از چندتا فلم خوب را مرور کردند. ساعت 00:36 بود که به فلم فریدا و آن سکانس معروفِ حادثه رسیدند. چندتا سکانس خوب دیگر و.. با اشک شوق گفت:
تا امروز هیچگاه اینطور دوستداشته نشدهام. به عشق و مهر و توجه و احترامی که از تو دریافت میکنم، پشت دست.ساعت 01:41 شد و به صدای نفسهایش گوش میدهد.
240
به یاد تبسم افتادم. بعدِ صراحت، نامم تبسم بوده. حتا تصورش دشوار است. تبسم صراحت. اصلن با آنچه هستم، جور نمیآید. نمیگویم نام تبسم زیبا نیست؛ ولی برای من نمیشد. من رزما هستم. هرچند تا چند سال قبل میخواستم عوض کنم و حتا نام دیگری هم انتخاب کرده بودم؛ ولی حالا دوستش دارم و حقا که برازندهی من هست.
الا الا.. خودشیفتهگی هم حدی دارد!
240
در موتر هستم و لالایم هماهنگ گوش میدهند. یک دست به گوشی، برای کوثر مینوشتم و با دست دیگر کاسهی سوپ را گرفتهام. دوست دارم شبِ مزار را ببینم و با دروبین بیکیفیت گوشیام ثبت کنم. با یک عزیزِ آن سوی هندوکش حرف زده به نوشیدن آب نیشکر دعوتشان میکنم و.. خو خلاصه ذهن چند کارهام، بسیار فعال شده و در میان این همه فعالیت به هماهنگ هم گوش میدهم؛ ولی کاسهی خون را کاسهی سوپ میشنوم خو مگم زیاد بدک هم نشنیدهام..🌚
240
نشان نسیمی با عشق میخواند:
"صدا کردم به قربان صدایت
بِبُرم جامهها تا پشت پایت
که نامحرم نبیند ساق پایت
آی.. زهرای هراتی
لبش قندِ نباتی
خودش قندِ نباتی
جانم قندِ نباتی
منم قندِ نباتی.."
حالا من چه بگویم کوثر؟ باید اینجا بودی و میشنیدی و شبیه من حس میکردی. در تمام مدتِ خوانشِ او، به تو میاندیشم. به اینکه اگر اینجا بودی، آن برقِ معروفِ چشمهایت چطور میدرخشید و چطور هیجانت، تن صدایت را عوض میکرد. یکجا خواند: "سر راهت بریزم نرمهی قند، ز دنبالت دویدم تا سمرقند/ ز دنبالت دویدم بازنگشتم، که نامحرم نبیند نامهی قند.." بیت آخر را درست درک نکردم، چون به این فکر میکردم که من هم برای رسیدن به آرزوها و علایق تو، تا خودِ بخارا دویدهام و حالا از اینجا برایت مینویسم.
این سبک از موسیقی را "مُروَگی" میگویند. (برگرفته از نام مرو.) شیوهی عجیبی دارد. در نخست با آرامش آغاز میشود و کمکم سرعت گرفته به اوج میرسد. وقتی پرسیدم چطور این نغمهها را حفظ کردهاید؟ گفت: "دهنبهدهن". همان که ما میگوییم "سینه به سینه". میدانی ترانهی دوم، شیر و شکر بود. یکجایی خیلی کیف کردم: "گر تو نهآیی، من از غمت هنرمند.." با شنیدن این بیت، به آن فکرِ همیشهگی برگشتم. به اینکه چقدر از سالهای عمرم را بیهوده گذراندم و چقدر اندوه کشیدم و حتا غم هم نتوانست ما را آدم بسازد. فقط اندوهگینتر شدیم و تمام.
زمانیکه از هتل بیرون آمدم، هوا رو به غروب بود. به سمت پارک تفریحی سامانی پیاده رفتم. بر بلندای چرخوفلک سوار شدم و از آن بالا به تماشای یکی از باشکوهترین غروبهای عمرم نشستم. ماه در آسمان دلبری میکرد و آخرین پرتوهای سرخرنگِ آفتاب، بر تنِ خشتی و هزارسالهی آرامگاهِ اسماعیل سامانی، میتابید. بنای هندسی، استوار و مغرور .. تو مرا میفهمی و میدانی زمانیکه حس و حالِ خوبی را تجربه کنم، غمگین میشوم و امروز هم دیدن این حجم از قدامت در سکوتِ غروب مرا غمگین ساخت و به این میاندیشم که ما در گذر زمان، چقدر ناچیز و ناتوان هستیم.
امروز بسیار راه رفتهام و حالا پلکهایم از خستهگی روی هم میافتند. ادامهی این ایلهگردیها در پارک سامانی و جزئیات معماری آن آرامگاه باستانی را فردا برایت مینویسم. حالا هم اینها را نوشتم تا بدانی در دورترین خطهی این خاکِ ماوراءالنهری، با صدای دف و عطر آلوچه یا همان آلوبخارای خودمان و در سایهی شاهان سامانی، تو با من بودی و آرزویم این بود که کاش دوازده دروازهی بخارا را با هم فتح میکردیم.
فعلن شب بهخیر کوثر بخارایی من!
من، پانزدهمِ تیرماهِ هزار و چهارصد و هفت، ساعت 00:55 در بخارا.
240
کوثرِ عزیزم، دخترِ سرسخت و هنرمندِ بخارا!
نام بخارا در قلب و ذهن من، با تار و پودِ وجود تو گره خورده است. محال است جایی، در جمع یا خلوت، حرفی از بخارا و ازبیکستان به میان آید و من به یاد تو نیفتم. مدتیست بارِ سفر بستهام. به شهرهایی که همیشه آرزوی دیدنشان را داشتم، سر زدهام. از شکوه بامیان و زیبایی بدخشان، تا سبزهزارهای نورستان و تخار و دوشنبه و تاشکند. شاید در نامههای بعدیِ این سفرنامهی ناتمام، از تجربهی خوبِ سفر به آن شهرها برایت بگویم؛ ولی امشب میخواهم فقط از بخارای تو بنویسم. از این یارِ کهنسال و گهوارهی نوزایی شاهان سامانی. همان آلِ سامان که رشک جهان و جهانیان بودند و در روزگاری که عرب و عربی حکم میراند، پارسی را بهجای آن، زبان رسمی کشور اعلام کردند.
میگویند تاریخِ پُر رفتوآمد بخارا را باید در رگهای محلههایش جستجو کرد. در محلهی روسها، یهودیها و حتا آریاییهای ساکنِ ایرانِ کهن. شنیدهام که این مردم، آوارهگانِ مروِ باستاناند. مروی که امروز جزئی از خاک ترکمنستان است و روزگاری مهد تمدن و ثروت بود. میدانی کوثر! صد و چند سال پیش، زمانیکه امیر بخارا در سودای جهانداری و کشورگشایی، مرو را با خاک یکسان میکند، مردم آن دیار آواره و سرگردان میشوند و به دنبال لشکر امیر به بخارا میآیند و در پناه سایهی ویرانگرِ خود، هویتِ نو میسازند. جالب است نه؟ تبعید به خانهی صیاد برای زندهماندن!
اینها را گفتم تا به اینجا برسم که من در یکی از هتلهای قدیمیِ محلهی یهودیها، با یکی از همین آدمها دیدار داشتم که خودش هنرمند معروفی است؛ ولی پیش از آن، باید از صبحانهی امروز بگویم. میزی که با سلیقهی خارقالعاده چیده شده بود و روی آن، همان "آلوبخارا"ی معروفی خودنمایی میکرد که همیشه در بازارهای خودمان میدیدیم. امروز زمانیکه طعم مَیخوشش را زیر زبانم حس کردم، به فلسفهی نامش اندیشیدم. هرچند که مردم اینجا برایش "آلوچه" میگویند. جالب است که از گرجستان تا خانهی من و تو، همه آن را به نامِ این شهر میشناسند. خوبش است نه؟ اینکه آدم در خودِ بخارا، طعمِ اصیلِ چیزی را بچشد که سالها با نامش زیسته.
میدانی کوثر! در این هتل، تالار قدیمی با سقف بلند و قدامت سهصد ساله است. تو نمیدانی زمانیکه آن هنرمند مروَگی در آنجا برایم خواند، چه حسی داشتم. چقدر جایت خالی بود و چقدر دلم میخواست اینجا باشی تا با هم در این موسیقی ماوراءالنهری غرق میشدیم. به حویلی پشت ساختمان رفتم تا از نزدیک با او همکلام شوم. آه از این گویش نابِ پارسی دری! چنان باانرژی و محکم دست داده احوالپرسی کرد که تمام خستهگی راه از تنم بهدر شد. زمانیکه به رسم ادب گفتم: "به شهر شما آمدم." با همان سخاوتِ شرقیِ شیرینش گفت: "بخارا پیشکش، دوازده دروازهی بخارا پیشکش!" خندیدم و به یاد رندِ شیراز گفتم: "حافظ به خال هندویمان پیشکش کرد، همان تعارفِ او ما را بس!"
میدانی؟ در آن ظروفِ کبود و پیالههای معروفِ بخارایی چای نوشیدیم و از کوچ اجباری مردم مرو گفتیم. نام این هنرمند "نشان نسیمی" بود. خواستم بدانم که چرا "نشانِ نسیم"؟ گفت: پدرش کمی قبل یا بعد از تولدش از دنیا میرود و مادر، برای آنکه یاد شوهرش در وزش روزگار گم نشود، نام پسر را نشانِ نسیم میگذارد. یعنی تکهیی از وجودِ آن عشقِ رفته. نامها چقدر بارِ امانتی سنگینی دارد نه؟
به داستان نام خودم فکر کردم. به رزما صراحت. به روزی که این نام را بر من گذاشتند. به امیدی که کنج دلشان داشتند. به "رزما صراحت" شدن. پدر میگفتند بعد از خواندن زندهگینامهی "لیلا صراحت" این نام را برای من انتخاب کرده تا شبیه او زن مبارز و شجاع و شاعرِ بزرگ شوم. من که شاعر و بزرگ نشدم کوثر..؛ ولی گمان میکنم سرسختی و رزمندهگیِ نامم را به ارث بردهام. حتا اگر این نبردِ تنبهتن فقط با "لشکر غم" باشد. خوب خیر.. از این فلسفهی نام بگذریم و برایت بگویم که در میان کتابهای که به خامهی نشان نسیمی منتشر شده بود، کتابی به نام "زهرای هراتی" توجهام را جلب کرد. نامی که برگرفته از شعر معروفِ امیر علیشیر نوایی بود.
از او خواستم همین قطعه را برایم بخواند. روی زمین زانو زدم، چشمهایم را بسته به غزلخوانیاش همراه با دف، گوش سپردم و کاش اینجا بودی. اینجا بودی و میدیدی که تالار، شاهکارِ گچبری به سبک بخارا بود. سقف بلند با ظریفکاریهای سپید که اینجا به آن "گنجکاری" میگویند. رنگهای زنده در روی دیوارها جلوهگری میکردند و چون خانه از یک یهودی بوده، کتیبهها به زبان عبری نوشته شده بودند. یک پارادوکس دیگر.. معماری بخارایی، خط عبری و شعرِ پارسی!
240
از زمانیکه یادم میآید، بین طرفداران مسی و رونالدو تنش وجود داشته. دقیقن شبیه نبردِ بینتیجهی بین زن و مرد. من فوتبال نمیبینم و اگر گاهی دیده باشم، طرفدار یک بازیکن و تیمِ مشخص نبودهام. دیشب در جریان ایلهگردیهای انستاگرامی، ویدیویی دم چشمم آمد که صحنهی حذف و گریهی نیمار را نشان میداد و در روی آن نوشته بود: "اگر فردا رونالدو را هم اینگونه شبیه نیمار ببینیم چه؟" و ما امشب رونالدو را هم آنگونه دیدیم..
هیچی دیگه! ناراحتیمان دوتا شد..🥲🖤
240
از زمانیکه یادم میآید، بین طرفداران مسی و رونالدو تنش وجود داشته. دقیقن شبیه نبردِ بینتیجهی بین زن و مرد. من فوتبال نمیبینم و اگر گاهی دیده باشم، طرفدار یک بازیکن و تیمِ مشخص نبودهام. دیشب در جریان ایلهگردیهای انستاگرامی، ویدیویی دم چشمم آمد که صحنهی حذف و گریهی نیمار را نشان میداد و در روی آن نوشته بود: "اگر فردا رونالدو را هم اینگونه شبیه نیمار ببینیم چه؟" و ما امشب رونالدو را هم آنگونه دیدیم.. هیچی دیگه! دیشب هم ناراحت شدیم و امشب..🥲🖤
240
آنا! یک سوال؟ میتوانی بگویی چقدر دوستم داری؟ زیاد و خیلی زیاد و نمیفهمم تا بی نهایت نه. میتوانی بگویی چقدر دوستم داری بی آنکه از اعداد و ارقام استفاده کنی؟ مثلن چقدر دوستم داری؟ به اندازهی چی؟ به اندازهی شکلات های تلخی که با چای عصرانهات میخوری یا به اندازهی نویسنده رومان محبوبت یا اصلن نه! آیا تو بلد هستی که بگویی مرا به چه اندازه دوست داری؟!
...هرچیزی که باشد بیشک زیباست آنا. چون تو زیبایی و هر واژهی که با صدای تو شنیده شود ستوده است. اگر پای کلمات و واژهها در میان نباشد، اگر اصلن نتوانی چیزی بنویسی و نتوانم بخوانم آیا قادر هستی که به من بفهمانی چقدر دوستم داری؟! میخواهم بدانم آنا. دوست دارم بفهمم وقتی به من فکر میکنی، وقتی مسئلهی دوستداشتن من در میان است چقدر می توانی پرنده باشی، میخواهم بدانم جسارتت تا کجا میتواند قد بکشد. آری آنا جانم!
من اگر بخواهم به تو بفهمانم که چقدر دوستت دارم_هرچند هرگز نمیتوانم درست به تو بفهمانم_میگویم تو را به اندازهی آغوش مادرم دوست دارم، درست مثل طلوع خورشید یا
لحظاتی که با رفیقم سپری میکنم و دوست ندارم تمام شوند. اگر بخواهم جرائت کنم و بگویم تو چقدر برایم با ارزش هستی باید بگویم تو را مانند تکتک موهای سیاه پدرم دوست دارم. موهایی که هر روز با دیدن سپیدی یکیدیگرشان به خود میلرزم. آنا! اگر کلمات وجود نمیداشتند و من سواد نوشتن و تو توانایی خواندن نمیداشتی و میخواستم بفهمی چقدر دوستت دارم، میآمدم و تو را با خودم به قلهی بلندترین کوه در شهر میبردم، غروب آفتابم را با تو قسمت کرده، نانم را با تو نصف میکردم. شاید اگر کمی جسورتر میبودم، آستینهایم را بالازده زخمهایم را به تو نشان میدادم، یک گل کوچک پشت گوشت میگذاشتم و برایت یک آیینهی بلورین کوچک هدیه میدادم. نمیدانم آنا! نمیدانم چون در سرم شورشیان بسیاری بهپاخاستهاند، فقط میخواهم بدانم تو چقدر دوستم داری، همین!
