ar
Feedback
confused

confused

الذهاب إلى القناة على Telegram

زجر روانم بود که مرا شطح‌خوان کرد. این‌جا من هرچیزی که می‌خونم و می‌نویسم رو می‌ذارم. To stand on your knees : @pplVReybot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
246
المشتركون
-824 ساعات
+77 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
سرنوشت همين است، فراموشمان خواهند كرد. هيچ كارى نمى‌شود كرد. تمامِ آن‌چه را كه جدى، بزرگ و پراهميت مى‌دانيم با گذشت زمان، فراموش و بى‌اهميت خواهد شد. آنتوان چخوف

@pplVReybot واسم موزیک‌های آخرالزمانی بفرستید

arefensan - Aref_Khafegi Dar Amphetamines.mp33.93 MB

منو نجاتم بده از این درد رستم شکن جانا

__

Repost from مخرب
نهر، چشمه، باله، فروتن

اینجا هر هنری که دارید می‌تونید بفرستید. خوشحال می‌شیم پذیرای حضور گرمتون و هنر‌های زیباتون باشیم‌. https://t.me/ppllmRey

photo content

photo content

سال بلوا | عباس معروفی
سال بلوا | عباس معروفی

Repost from مخرب
درود، این پیام رو فوروارد کنید تا با چند کلمه ای که به ذهنم می رسه چنلتون رو توصیف کنم و همراهش موسیقی بی کلام تقدیمتون کنم.
لزومی نداره عضو شید

توی همچین موقعیت‌هایی، طبق معمول می‌رقصیدم. اما این‌بار اونقدر خسته‌ام که تنها به "خدای من کمکم کن" اکتفا کردم. احساس می‌کنم از خودم دورم. یا شاید هم تغییر کردم. در هرصورت میدونی چندوقته به خودم سری نزدم؟ قهوه نخوردم؟ میدونی چندوقته کتابی رو تموم نکردم؟ می‌دونی چندوقته اصلا حتی یادم هم نیست فروغ دوست داشتم! می‌دونی چندوقته اهنگ جدیدی گوش ندادم؟ پینترست نرفتم. فیلمی ندیدم. بیرون نرفتم. عکس نگرفتم. نوازشت نکردم. ننوشتم. شعری نخوندم. نرقصیدم. چقدر ناآشنا. سال ۴۰۴ تنها با رقص گذشت و احساسات و کشف چیزهای جدید. ولی این ۴۰۵ نحس، خیلی تند داره می‌گذره. خیلی بیهوده. خیلی توخالی. شهریور

چرا گذاشتم بروی؟ کاش آن تاکسی هرگز تو را نبرده بود. چرا یک دلِ سیر چشم‌هایت را ندیدم؟ با آن رنگ، با آن جزییات، چرا خوب زل نزدم به چشمت؟ فقط بلدم چشمِ سبز را به چمنزار یا چیزی مثل آن تشبیه کنم. فقط استعاره و کاغذ و کلمه و کثافت‌کاری‌های ادبی. گمان می‌کردم دستانِ تو همیشگی ست. من چمنزارم را یافته بودم. خوب نگاهش نکردم. خوب بو نکردم. هرگز دست نبردم در موی تو. چرا دست نبردم در موی تو؟ حالا موهای تو کو؟ اسبم را دوباره گم کرده‌ام. گریسته‌ام. اسب بینوایم را برای همیشه گم کردم. معین دهاز

کجا بمیرم که با بوسه‌های تو چشم باز کنم؟ | ده شهریور سال‌روز درگذشت عباس معروفی.

Repost from N/a
photo content

نمی‌دونم چطور باید توصیف کنم. اما من هروقت این شعر شاملو رو می‌خونم، چیزی توی وجودم شروع می‌کنه به تکون خوردن. ناخودآگاه یه نفس عمیق می‌کشم و بغض می‌کنم. کاش می‌دونستم چه چیزی در این شعر نهفته‌اس که اینقدر احساسات من رو به جوشش می‌ندازه.

photo content

به او فکر مکن! به او فکر مکن! به خود می‌گفت: از همدردی بیمار شده‌ام و به همین دلیل خوب شد که رفت و چه بهتر که او را هرگز باز نبینم. این ترزا نیست که باید از دستش خود را آزاد کنم، بلکه از احساس همدردی است که باید رها شوم، مرضی که در گذشته نداشتم و او آن را به من تلقیح کرد! روزهای شنبه و یکشنبه، سبکی دلپذیر هستی را که از اعماق آینده به سوی او می‌دمید، احساس کرده بود. اما روز دوشنبه، احساس سنگینی ناشناخته‌ای او را از پای درآورد که تمام وزن زره‌پوش‌های روسی در برابر این سنگینی هیچ بود. هیچ چیز از احساس همدردی سخت‌تر نیست. حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکا با کسی دیگر برای یک نفر دیگر یا به‌ جای شخص دیگری، می‌کشیم و قوه‌ی تخیل ما به آن صدها بازتاب می‌بخشد.
بار هستی
میلان کوندرا

وقتی از جنگ حرف می‌زنم دارم به تو فکر می‌کنم جنگ راه‌های هوایی را خواهد بست! وقتی که به مرزهای زمینی فکر می‌کنم دارم به تو فکر می‌کنم مرگ در لباس مبدل بر لبه‌ی مرزها راه می‌رود و من می‌ترسم. وقتی که به برف فکر می‌کنم به مسیر خانه‌ی تو فکر می‌کنم و برف که دانش کافی ندارد و راه تو را خواهد بست. وقتی که به برق فکر می‌کنم به تاریکی انبوه فکر می‌کنم به زمانی که نباشم و تو از سفر بازگشته باشی.
درون شدم از دردی که نیست
شمس لنگرودی

عقل می‌گوید دیوانگی است پا که نمی‌شود، نمی‌بیند، و به راه خود می‌رود. عقل می‌گوید در مزن دست که نمی‌شنود، نمی‌بیند، زنگ می‌زند. عقل می‌گوید صبر کن صبر که نمی‌شود، نمی‌بیند درهای اتاق ها را باز می‌کند همه جا تویی بر مبل، بر کاناپه، بر ملافه و من با تمامی دست‌ها در آغوشت می‌گیرم.
درون شدم از دردی که نیست
شمس لنگرودی