ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

خــلاء ؛

خــلاء ؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

در این خلاء گاهی می‌نویسم و گاهی شعر می‌گویم تا بلکه کمی ملاء شود و تو در این میان ، همراهم باش .. سخنِ نهفتـه ؛ @lvacuitybot

إظهار المزيد
211
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-330 أيام

جارٍ تحميل البيانات

القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
نوفمبر '26
نوفمبر '260
في 1 قنوات
أكتوبر '26
+6
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '26
+25
في 5 قنوات
Get PRO
أغسطس '26
+17
في 5 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+30
في 6 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+17
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '260
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '260
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '260
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+2
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '260
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+1
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+1
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+4
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+25
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+145
في 27 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+79
في 10 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+34
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '25
+15
في 5 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+15
في 5 قنوات
Get PRO
مارس '25
+14
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+35
في 14 قنوات
Get PRO
يناير '25
+221
في 12 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+109
في 14 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+529
في 12 قنوات
Get PRO
أكتوبر '240
في 23 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+6
في 2 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
05 نوفمبر0
04 نوفمبر0
03 نوفمبر0
02 نوفمبر0
01 نوفمبر0
منشورات القناة
@lvacuitybot خلاصه..👁

2
نظراتتون برام تا همیشه قوت قلبه.. و جوهر تازه ای برای قلم؛ (:
14
3
جای سر زورش به چشمهایش رسید تا که جای داشت آن ها را ببست چون پلک هایش دخول داد ز خود که هر واژه به جای خود نشست جز آن واژه که باید وصف کند دردی که مدت‌ها در قلبش میجست هر چه سر بستر برایش پهن کرد باز به دور خود سرگشته میگشت واژگان حیرت زده به حال دل در به روی هر قلم داری میبست همچون اسپندی به روی آتش هر جانداری به تلاطم می پیوست
27
4
بلاخره منم بارونننن
7
5
رسالة فيديو
1
6
بر خلاف همه دنیای درد برای من آنقدر ها هم سیاه و سفید نبود. نه اینکه رنگ های دنیای درد با رنگ های شیرین رنگ لبخند او یکی باشد. ولی رنگین بود: آسمانی آبی رنگ ولی گرفته؛ پنداری که آسمان هم در این دنیا میخواهد بلند شود ولی انگار که بدنش به سان درختی کهن سال ریشه در زمین کرده و بیرون کشیدن این ریشه ها دیگر فقط در عالم رویا دانستنی است. خورشید قرمز رنگ؛ گویی که از اون خون میبارد؛ پنداری هر آن میتواند از هم فرو بپاشد و درد را بر بستر تمام ساکنین سرزمین غم بباراند. ولی با گرانشی ضعیف که دیگر منقضی شده، سال هاست که ادامه میدهد. اما درختان سرزمین غم فرق دارند؛ تنه ها همان تنه های قهوه ای رنگ آَشنا. بو، همان بوی درختان جنگل های عادی را میدهد. ولی برگ هایش انگار که عالم رویا سر در آورده اند. بعضی نقره ای و بعضی خاکستری اند، انگار که نقره ای رنگ ها خالی اند و هرفکر یک برگ را خاکستری میکند. یک جنگل پر از برگ های خاکستری. اگر ، این یک بدن میبود؛ نه مگر ، تن فرتوت و بی خاصیتی میبود؟ چرا همیشه همین را فکر میکنید که باید همه چیز بی نقص باشد؟ آی تف بر کمالگرایی.. این تن، همین تن من و تو است؛ آیا به این پنداشتی که چگونه همچنان نفس میکشی؟ هر چند بریده بریده و سنگین، نفس هایت بیرون می آیند. حق تو هیچ یک از این ها نبود، حق من هم نبود، حق هیچ یک از ما ها این نبود. اما رسم این فلک بدین گونه است، راه چاره چیست؟ گاهی هم کامل نیستی، خب مگر چه مشکلی دارد؟ گاهی آدمی نیاز به ماندن در حال بد دارد. ورای هر حس و حالی فقط باید بد باشد. اما از همان اول به همهمان گفتند باید حال خوب را همیشه نشان دهی. خب چرا؟ چرا باید از همان اول پنهان کردن حالمان را به ما یاد میدادند تا فوران کردن را تجربه کنیم؟ در همان سرزمین غم، بعضی غم ها به سان غول هایی در میآمدند و ما نصف عمرمان را برای فرار از آنها گذراندیم اما در نهایت؟ زیر آن ها خرد شدیم و هر بار یک تکه از خود را گم کردیم. خداوندا مرا بمیران برای درد قلب تک تکشان که اگر آموخته بودندمان گاهی هم میشود بد بود دیگر تلنبار غم هایمان غول نمیساخت.
19
7
Forty Six 2 TOOL.mp3
39
8
+1
لا يوجد نص...
9
9
به آیینه نگریستم؛ موهای پریشانش از اراجیف اندیشه‌هایی شکل گرفته بود، که در سر داشت.. نه لَخت و صاف، و نه آنکه فر و پر پیچ و تاب، درست همانند یاوه گویی‌هایِ موجودی که در سرش خانه کرده بود.. مدت زیادی میگذرد که دیگر با برشگری به جانشان نیفتاده است، آخر از پس شتابِ رویش آنها دست تسلیم بالا برده بود! از وارسی کردن سیمایش که گذر کرد و هزار عیب که بر خلق این مخلوق گذاشت، باز به دو گوی آتشینش رسید که به یقین هر رنگ آتش را به دیده میگذاشتند.. آن سرخی دورش که از پس خشم و دمع شعله ور شده بود چشمان شهدپرورش را هم‌نظیر آتش میکرد که از آن سوی آیینه نجات میخواستند و از این سو باز با ملالت مینگریستند.. بیخودی نبود که به زیر باران بسته میشدند، هر آتشی از دود شدنش در هوا میهراسد. همچون آتش نهانِ سینه‌اش که جگر را هم سوزانده و قلب را ملتهب کرده، و یا همچون آتش درون سرش که تب و تاب بپا کرده و گیسوانش را همچو گیسوی برگین درختان، به ریزش انداخته.. ' اما گویی تمام روز زمان فراغتش را به افروختن آتش میپرداخت و برای فروکش کردنش گویی که هیچ حوصله نداشت...!
62
10
sticker.webp
8
11
اگر باران نبارد خود میبارم
7
12
sticker.webp
8
13
https://t.me/lvacuity/6769 سمت ما داره میباره حیحی
8
14
پس این باران کو آسمان؟ منتظرند باز این عاشقان که تنها یا که با یاران قدم زنان یا که بِدَوان بزنند باز به دلِ خیابان برود از دل غم‌های آنان
9
15
دلم دیشب گله از بی‌وفا کرد: <<مرا از وصل زیبایش جدا کرد حرامم باد آن زهری که دادش چو گل، بلبل به عشقش مبتلا کرد به یادش زخم خود را می‌کنم تر که او با عشق تاریکش ریا کرد>> به شیداها بشارت بر که حجّت دلش را با جفاها آشنا کرد قلم در دست او دیگر بخشکید که با او عشق مه‌رو کارها کرد
16
16
عین واقعیت.. این همه مدت ندیده بودم به این زیبایی کسی شعر بگه.. شاهکار کردی آبی جانم
13
17
این رو دیگه باید قاب کرد و زد به دیوار....(((:
6
18
به چشمِ خویش، وفا جُستم و خطا کردم به وعده دل سپردم، خویش را فنا کردم ز یار، یاریِ ایّامِ تیره می‌جُستم نداشت یار وفا؛ من هنوز دعا کردم تو تیغ بر کف و من آشتی به لب بردم چه صلح‌ها که به امیدِ تو برپا کردم به هر طرف که دویدم، غبارِ ماتم بود تمامِ وسعتِ دنیا، اسیرِ یک غم بود کسی نپرسید چرا آسمانِ ما خون است؟! که هر ستاره در این آسمان، هم‌دردِ عالم بود! هر آن کجا که حقیقت به بندِ ظلم افتاد دلم به حرمتِ آن خونِ حق، قیامش کرد وطن به ماتم و من در عزایِ خانه‌ی خویش به جایِ ناله، گلو را پُر از صدا کردم یکی به خاک فتاد و یکی به خون غلتید من از شمارِ غمِ خلق، شب را سحر کردم به کویِ حق، نفس جرم شد و فریاد گناه چه جرم‌ها که به نامِ حقیقت روا کردم درختِ مهر نشاندم به خاکِ خشکِ وفا تو ریشه کندی و من این خاک را طلا کردم مرا ملامتِ دل‌دادگی مکن، ای دوست من آنچه داشتم از جان و دل فدا کردم نه عفو می‌طلبم، نه وفا ز تو خواهم فقط بدان که ز خویش، آنچه بود، رها کردم نوشته آبی.
19
19
دلم میخواهد بدانم ما که مرگ را بختکی بر تنِ خواب میدیدم حالا چطور شده که در تمنای مرگِ پیکر‌هایمان، زیستن را از یاد برده‌ایم؟!
17
20
(((((: وای خدایا نمیدونم چی بگم
11