خونهی روشن.
الذهاب إلى القناة على Telegram
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 503
المشتركون
-6624 ساعات
+287 أيام
+2830 أيام
أرشيف المشاركات
1 505
حقیقتاً چه زندگی نامعقول و بیروحی را میگذرانم! حتی دلم نمیخواهد راجع به آن صحبتی به میان بیاورم.
این یکشنبه، بدونِ اینکه افسرده باشم، سر در گریبان بودم؛ بدونِ اینکه به علتی احساسِ خستگی کنم، از اینجا به آنجا نشستهام… و با این همه، هرچه کردم، آن احساسِ ضربهٔ مشت در گردن همواره وجود داشته است.
«احساسِ اینکه ممکن است تو را از من بگیرند»؛ چطور میتوانم چنین تشویشی را نداشته باشم، عزیزِ دلم، در حالی که حقِ خودم نمیدانم، در حالی که حقِ خودم نمیدانم که تو را برایِ خودم نگاهدارم؟خودت را، عزیزم، فریب نده؛ اشکالِ کار در مسافت نیست. برعکس، همین مسافت است که دستکم صورتِ ظاهرِ این را میدهد که من حقی نسبت به تو داشتهام؛ و در حدی که کسی نتواند با دستهایی نامشخص به چیزی نامشخص بچسبد، به آن چسبیدهام.
نامه به فلیسه، فرانتس کافکا،ترجمه مرتضی افتخاری
1 505
دلم به حال پروانهها میسوزد
وقتی چراغ را خاموش میکنم.
و به حال خفاشها
وقتی چراغ را روشن میکنم.
نمیشود قدمی برداشت،
بدون آنکه کسی برنجد؟
مارین سورسکو، از کتابی به نام متاسفم
1 505
دلم خونه میخواد؛ اون خونهی غیرفیزیکی، اون جایی که بهش میگن خونه.
دلم براش تنگ شده؛ بیامان، بیدلیل، وحشتناک.
هر روز راهِ خونه دورتر و دورتر میشه.
و من هنوز دارم تلاش میکنم برگردم…
1 505
بسیار درمانده ام که عشقم را
بازپس دهی!
چون بر دستِ بیخونت حاشیهای میاندازد،
شیوا! تو را دوست دارم؛ مانند ابری طوفانی
بر فرازت میلغزد. گناه.
از این رو داری تیر میکشی و میسوزی
بیشتر از همه.از این روست که هستیم، که زندگیمان گوناگون است
در جاده ای تاریک،
به سبب وسوسه های الهام گرفته مان
و صخره ای تاریک. زیرا تو، اهریمن زیرکم،
بگذار راست بگویم،
به سبب آنچه تو هستی، حتی رودرروی گور
نمیتوانم نجات یابم.
دیوان تاماریت، فدریکو گارسیا لورکا
1 505
معلوم است. خیلی ناراحت بودم. از ناراحت هم بالاتر، احساس بدبختی می کردم. کسی هم نبود که با او صحبت کنم بگویم چه احساسی دارم. خواهر عزیزم که آن جا نبود آرامم کند و بگوید من آنقدر هم که تصور می کردم ضعیف و بی فکر و خام نیستم! اوه! چهقدر دلم میخواست تو هم بودی.
غرور و تعصب، جین آستین، بخش ۲،فصل ۱۷ ص۲۶۴
1 505
آدمها همیشه فکر میکنند تنهایی چیزی برای فرار کردن است، اما گاهی تنهایی فرصتیست برای شنیدن صدای درون خود، صدایی که در میان شلوغیها گم شده.
غرور و تعصب، جین آستین
1 505
آیا خوشحالی؟ میشود به من بگویی؟ به سختی!
و بهتر این چنین باشد!
بارها بوسیدهای مرا، به نظر میرسد،
زین پس اندوهگساری.
همهی قهرمانانِ شکسپیر را
در تو میبینم؛
تو، بانوی جوان و تراژیکی
که هیچ نجات نمییابد!
لاابالیهای دالان خیزران، ماریناتسوتایوا، برگردان شاپور احمدی
1 505
و خورشید ها دارند سرد میشوند آه، خداوندگارا، رحم کن!
یکی در آسمان، دیگری در سینه ام.
چگونه این خورشید، آیا مرا فراموش میکنی؟
چگونه این خورشید مرا دیوانه وار میرانَد.
هر دو سرد میشوند، پرتوشان دیگر آسیب نمیرساند!
آن که نخست سرد میشود، پس آنگاه بر میافروزد.
لاابالیهای دالان خیزران، ماریناتسوتایوا، 5 اکتبر 1915
1 505
آخ ماریا، ماریای فراموشکارِ خوف انگیز! هیچکس آنطور که من دوستت دارم، دوستت نخواهد داشت. شاید آخرِ عمرت این را بگویی، وقتی که بتوانی مقایسه کنی، ببینی و بفهمی و فکر کنی: «هیچکس، هیچکس هرگز مرا چنین دوست نداشته است.» اما این به چه درد خواهد خورد و من چه خواهم شد اگر تو مرا دوست نداشته باشی؟ چون نیازِ من این است که تو دوستم بداری. من نیاز ندارم که تو مرا «جذاب» بدانی یا فهمیده یا هر چه؛ من نیاز دارم که مرا دوست بداری و قسم میخورم که این دو، یکی نیست.
آلبر کامو، نامه به ماریا، ترجمهی خانلو
