𝒎𝒚 𝒎𝒐𝒐𝒏
الذهاب إلى القناة على Telegram
239
المشتركون
+124 ساعات
-87 أيام
-930 أيام
أرشيف المشاركات
239
حالم اینجوریه که انگار غروب ۳۱ شهریوره.
حالم اینجوریه که انگار فردای ۱۳ بدر باید برم مدرسه. حالم اینجوریه که انگار زنگ ورزش داره بارون میاد. حالم اینجوریه که انگار همه رفتن شهربازی منو نبردن. حالم اینجوریه که انگار مامانم ناراحته.
خلاصه بگم حالم انگار اصلا خوب نیست.
239
عیبی نداره اگه کسی بیتابِ دیدنت نیست، و عیبی نداره اگه اونقدر خستهای که از تنها بودنِت خوشحالی.
بزرگسالی، داستانِ مزخرفیه.
239
اما عزیزِ من،
تو نه شهامتِ ماندن داشتی و نه شجاعتِ رفتن؛
و همین رفتوآمدهای دائمیات، مرا زخمیتر میکرد.
239
من اهل مهمونی و پارتی و این چیز میزا نیستم، با من از گیلان بگو، از بخار چایی توی دل جنگل، از آتیشی که وسط مه روستا روشنه، از ساحل های بارونی، و دلی که با همین چیزای ساده خوشه..
239
انگار دیگه هیچ اومدنی، هیچ رفتنی و هیچ اتفاقی نمیتونه روم تاثیر بذاره، دیگه خیلی راحت همه چیز رو قبول میکنم و ازش میگذرم و میگم زندگی همینه دیگه.
239
میدانی؛ من خواب را دوست دارم؛
چون هرگاه که بیدارم زندگیام تمایل عجیبی به فروپاشی دارد.
- ارنست همینگوی.
239
انگار همین دیروز بود که با هزار فکر و خیالِ گنگ، از این درها گذشتیم. حالا، بعد از اینهمه زنگِ تفریحِ بلند، بعد از اینهمه خندههای یواشکی پشتِ نیمکتها، وقتش رسیده که این فصل را ببندیم.
ما بزرگ شدیم؛ در میانِ ورق خوردنِ تقویمها، لابهلایِ سختترین امتحانها و شیرینترین رفاقتها.
امروز که دارم این در را پشتِ سرم میبندم، نه تنها یک ساختمان، که تکهای از جوانیام را اینجا جا میگذارم.
تمام شد. پروندهی مدرسهی ما، با تمامِ تلخ و شیرینهایش به انتها رسید؛ ولی خاطراتش، مثلِ شعری ناتمام در گوشهی ذهنمان باقی خواهد ماند.🎓
239
شب و دلتنگی و این چشمِ پر از حسرتِ خواب؛
منم و شوقِ وصالِ تو و دریای سراب.
-جمهور سمیعی.
239
همهی عمر منتظر ماندیم تا زندگی روی خوشش را به ما نشان دهد، غافل از اینکه در خاورمیانه زیستن یعنی بدبختی پشتِ بدبختی.
239
او رفیق واقعی من است؛ کنار او میتوانم خود واقعیام باشم و اطمینان داشته باشم همینطور که هستم دوستم دارد.
مرسی که هستی قلبم🤍🦋
239
Pov:
ديگر،هيچوقت ،هيچ پيامى
از سمت من دريافت نخواهى كرد!
اين داستان با همه ى خوبى و بدياش
به پايان رسيد..
239
یه زمانی فکر میکردم اگه برای آدمها خوب باشی، اونا هم باهات خوب میمونن.
اگه هوای دلشون رو داشته باشی، یه روزی هوای دلت رو دارن.
اگر پشتشون باشی،پشتت میایستن.
اما زندگی یه چیز دیگه یادم داد.
اینکه بعضی آدمها خوبی رو نمیفهمن، بهش عادت میکنن.
تا وقتی هستی، بودنت براشون عادیه.
تا وقتی میبخشی، فکر میکنن وظیفته.
تا وقتی میمونی، خیال میکنن هیچوقت نمیری.
تا اینکه یه روز تصمیم میگیری دیگه مثل قبل نباشی.
اون موقع تازه میفهمن چی رو از دست دادن.
ولی بعضی حسرتها، دقیقا از همون روزی شروع میشن که دیگه برای جبران دیر شده.
