☾DΛRZΛD☽
الذهاب إلى القناة على Telegram
شاید تقدیر، همان وسوسهایست که با چهرهی نجات به سراغِ ما میآید.... ~ دارزاد✍️؛ . سخنی با نویسنده؛ @Khakestarsardbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
241
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+97 أيام
+3130 أيام
أرشيف المشاركات
241
ـ یک شعرِ کوچک بودم، به دستِ تو بزرگ شدم؛
ممنون که مرا تا دلِ دیگری رساندی
https://t.me/cocobunut
241
Repost from ☾DΛRZΛD☽
فوروارد کنید با توجه به وایب چنلتون یه شعر بهتون تقدیم کنم~
@khakestarandbaran
تو چنل جویین باشید چک میشه
241
فوروارد کنید با توجه به وایب چنلتون یه شعر بهتون تقدیم کنم~
@khakestarandbaran
تو چنل جویین باشید چک میشه
241
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
خیلی قشنگه، یه حس عجیب و خاصی داره. مخصوصاً اون قسمت «من برایت قفس نیستم؛ من همان جنگلم» خیلی به دلم نشست. هم عاشقانهست هم یه جور حس دیوونهوار و مرموز داره
241
▪️⚜
لبانم با نورِ ماه روی برجستگیِ گلویت میرقصد؛ و نبضت، زیرِ سایهی این شبِ تبآلود، چون مارِ زخمی به دیوارهی تنم میپیچد. ماه میلرزد، سایه میلرزد، و شب از این همه آشوب دیوانهتر میشود؛ من اما میانِ بویِ باران و تاریکی، چنان به گلویت خیره میمانم که انگار جنون راهِ برگشتن ندارد. لبانم ردِّ نور را دنبال میکنند، بیقرار و بیپناه؛ و تو با هر تپشِ آن برجستگیِ ظریف، مرا یک قدم نزدیکتر میکشی به قهقرا🕳
241
⚜▪️
آخ کهـ رگانِ گردنت شاخهگانِ گردنت جنگلِ من است؛ رگ و ریشهی من است. من سالهاست میانِ این سیاهیِ پیچیده گم شدهام؛ و هر بار که نبضت میزند، درختی در من از خاکِ خودش بیرون میزند. و من- دیوانهتر از آنم که از گردنت بگذرم؛ لبم را روی رگت میگذارم، آنقدر نزدیک که نبضت مزهی جنون بگیرد؛ که بزاق دهانم،مزّهیِ خون بگیرد انگار میخواهم تمامِ شیرهی جانت را از همین رگِ لرزان به تاریکیِ خودم بکشم.
