ᴸ’ᴴᵒᵐᵐᵉ ᶜᵉⁿᵈʳᵉˢ · ˡ’ᴱⁿᶠᵃⁿᵗ ᴾˡᵘⁱᵉ
前往频道在 Telegram
شاید تقدیر، همان وسوسهایست که با چهرهی نجات به سراغِ ما میآید.... ~ مردِخاکستروکودکِباران✍️؛ . سخنی با نویسنده؛ @Khakestarsardbot
显示更多未指定国家未指定类别
212
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
⊰تمامِ رنگهای صورتی مُرده..🎐⊱
⊰نویسهیِ بیستُنُهم؛ عنکبوتِ روی گل..⊱
⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱
⊰دیدگاه؛ امیر..⊱
|دو هفته بعد..|
تیمارستان،راهروهایی داشت که انگار حتی دیوار هاش هم راه رفتن بلد بودن!
هربار که قدم برمیداشتم،صدای کفش هام به دیوار ها میخورد و با صدایی غریبه برمیگشت؛انگار ساختمون،قدم هام رو میشمرد تا مطمئن بشه هنوز زنده ام!
اون شب،نمیدونستم کجا میرم
فقط دستم رو روی دیوار میکشیدم و جلو میرفتم،تا اینکه صدایی شنیدم؛
صدای خنده ای کوچک،خنده ای که با خنده های بزرگسال های اینجا فرق داشت؛زیادی تمیز بود برای این ساختمون کثیف!
ایستادم.
چند ثانیه بعد صدای دویدن قدم های کوچکی روی زمین پیچید
بعد صدایی که شبیه به صدای یه پسر بچه بود به گوشم خورد؛
ـ عمو؟!
سرم رو به سمت صدا چرخوندم؛
ـ بله؟!
ـ شما گم شدین؟!
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست؛
ـ شاید..
ـ ناراحت نباش عمو،منم یه بار گم شدم.
سری به نشونه تایید تکون دادم؛
ـ ببینم تو،چند سالته؟
صدای پر غرورش به گوشم برخورد کرد
ـ شش سالمه.
پوست دستم،لمس انگشت های کوچکی رو حس کرد
گرم بود
نرم بود
بی خبر از تموم تاریکی هایی که بزرگتر ها با خودشون حمل میکردن
اما من،به رسم عادت حالت تهاجمی گرفتم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم:
ـ خ..خیلی خب،لمس نیاز نیست کوچولو،اسمت چیه؟
ـ نیروان!
ذهنم اسمش رو ثبت کرد و بلافاصله دستور پرسیدن سوال دیگه ای رو به زبونم داد؛
ـ اینجا زندگی میکنی؟!
ـ اره.
ـ مامانت کیه؟!
ـ عامم مامانم،مامانم آسمانه!
آسمان،همون اسم لعنتی.
همون اسمی که مثل یه تیغ باریک،هر بار از یه جای تازه وارد قلبم میشد.
نمیدونم چرا هر جا میرفتم اون باید از یه راهی وارد مسیرم میشد
ناباور پرسیدم؛
ـ آسمان...مامانته؟!
ـ آره.
ـ بابات..بابات چی؟!
با همون صداقت بی رحمانه ای که فقط بچه ها بلد بودن لب زد..
ـ اسم بابام رُهآمه..
سرد شدن پوست و گوشت و استخون و درونم رو حس کردم...
رُهآم..
اسمش مثل یه عنکبوت سیاه روی گلبرگ های صورتی قلبم خزید.
هر چقدر سعی کردم نادیدهش بگیرم،بیشتر تار تنید.
کلماتم رو قبل از اینکه توسط تارهای عنکبوت شکار بشن بیرون فرستادم؛
ـ تو..تو مطمئنی؟!
ـ آره خب،مامانم گفته اسم بابام رُهامه!
⊰تمامِ رنگهای صورتی مُرده..🎐⊱
⊰نویسهیِ بیستُهشتُم؛ شیشهیِخونآشآم ..⊱
⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱
⊰دیدگاه؛ رهآم..⊱
چشمم به صورت رنگپریده و تنِ لرزونش افتاد؛
انگار کلمههام رنگ صورتش رو دزدیده بودن و لمس من، گرمای تنش رو.
دستم رو نوازشوار روی لبهای ترکخوردهش کشیدم؛ زخمهای باز، مثل رازهایی که دیگه طاقت پنهون موندن نداشتن، روی لبهاش خودنمایی میکردن.
دستام مچهاشو رها کردن و آروم دو طرف شونههاش قرار گرفتن و نشوندنش روی زمین. خودمم کنارش نشستم و تنِ امیر رو به تن خودم تکیه دادم. سرش بیجون روی شونههام افتاد؛ انگار دیگه حتی رمقی برای مقاومت کردن هم نداشت.
انگار روحش از فریاد کشیدن خسته شده بود؛
از جنگیدن، از ترسیدن، از تمام راههایی که آخرش به هیچجا نمیرسیدن.
ساکت و بیحرکت، یه گوشه از وجودش نشسته بود و منتظر سرنوشتش بود؛ انگار دیگه براش فرقی نمیکرد بعدش چی قرار بود اتفاق بیفته.
با صدای دردآلودی که از تهِ گلوم بیرون میاومد و با تهموندهی نفسهایی که از تنِ خونینم فرار میکردن، سعی کردم بهش دلگرمی بدم:
ـ میگن قبل از اینکه آدما گریه کردن رو یاد بگیرن، شیشهها موجودات زندهای بودن...
لبههای تیز نداشتن. کسی رو نمیبریدن.
فقط یه نفر رو انتخاب میکردن؛ کسی که بیصدا، بیشتر از جون خودش دوسش داشتن.
دستاش رو توی دستام گرفتم و آروم نوازششون کردم.
ـ هر وقت اون آدم زخمی میشد و خون از پوستش راهی برای بیرون رفتن پیدا میکرد، شیشه از دور بوی خون رو میفهمید.
شبا، وقتی همهچی ساکت میشد، آروم روی زخم مینشست؛ مثل لبهای تشنهی بچهای که بالاخره مادرشو پیدا کرده باشه... و قطرهقطره خون جاری رو میخورد.
نفس لرزونی کشیدم و ادامه دادم:
ـ میگفتن شیشه هیچوقت خونِ توی بدن رو نمیخواست.
فقط خونی رو میخورد که خودش تصمیم گرفته بود از تنِ معشوقش فرار کنه.
هر قطرهای که میخورد، لبههای زخم به هم نزدیکتر میشدن.
گوشت، خودش رو دوباره به یاد میآورد.
پوست، دوختن خودش رو از نو یاد میگرفت...
و درد، بیصدا از پنجرهی بدن بیرون میرفت.
دستش رو آروم روی تنِ گلگون از خونم گذاشتم.
ـ واسه همین بود که اون شیشهها همیشه سرخ بودن...
نه از جنایت!
از هزاران زخمی که به جای مرگ، نوشیده بودن.
لبهای خشکیده و ترکخوردهش رو با زبونش تر کرد. چند ثانیه ساکت موند و بعد، با صدایی که بیشتر شبیه یه زمزمه بود تا حرف، زیر گوشم گفت:
ـ پس تو... همون آیینهی خونآشامِ منی.
آروم از تنم فاصله گرفت و روبهروم قرار گرفت. دستش رو بالا آورد و روی صورتم کشید. انگشتاش اول روی مژههام مکث کردن، بعد آروم روی گونههام سر خوردن و آخر سر به لبهام رسیدن.
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
دیگه نذاشتم انتظارش بیشتر از این طول بکشه.
با یه حرکت آروم سرم رو جلو بردم و اون فاصلهی چند میلیمتری بینمون رو از بین بردم. لبهام رو روی لبهای زخمیش گذاشتم؛ بوسهای ملایم و طولانی، انگار میخواستم با همون بوسه تمام دردهایی رو که روی لبهاش جا مونده بودن، ازش بگیرم.
انگار میخواستم زخمهاشو بشورم،
نه با آب...
با لبهایِ خودم.
این ممبرم خیلی مهربونه بچه ها🙂🤏✨.
تنها کسی که همیشه پا به پای پارتا میاد و بهم انرژی میده و خستگیامو از تنم دود میکنه
مرسی،خوشحالم که با قلب و چشای قشنگت رمانمو دنبال میکنی عزیزم🫶🏽.
نازنازی تو عالی هستی 🩷
خواستم بگم که میدونم انرژی واسه قلمت لازمه و این کمترین حقیقه که داری و با عشق و بدون هیچ منتی مینویسی
ولی من هستم خب؟
تااخرش هستم غصشو نخور
من از اول سپیابودم ولی اونجوری شد امیدوارم اینجا اینجوری نشه
ری اکتا به +10 برسه بریم برا پارتای بعد اگر نظری داشتید قلبا،خوشحال میشم ببینم💋.
⊰تمامِ رنگهای صورتی مُرده..🎐⊱
⊰نویسهیِبیستُهفتُم؛ وقتیآیینهنفسکشید..⊱
⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱
⊰دیدگاه؛ رُهآم..⊱
دندون هامو روی هم فشردم؛
ـ تو نابینایی
میفهمی یعنی چی؟!
دیگه لازم نیست دنبال آیینه بگردی
دیگه لازم نیست صورتت رو توی شیشه های شکسته پیدا کنی!
لحظه ای مکث کردم
صدام شکست
ولی خشمم هنوز زنده بود؛
ـ از امروز..
آیینه ی تو منم.
دو طرف شونه هاشو گرفتم و از خودم جداش کردم
خورده شیشه های روی زمینو برداشتم و بین انگشتای امیر گذاشتم
انگشتای امیرو روی تنم جا به جا کردم و سعی کردم خورده شیشه ها رو روی تنم مرتب کنم
هیسی از درد کشیدم و چشم های مشکی ای که انگار با برق خورده شیشه ها زخمی شده بود رو روی هم فشردم که قطره اشکی از چشمام چکید
جریان خون از روی بدنم رو حس میکردم.
خورده شیشه ها با گرمای تن من جون گرفته بودن و انگار روی تن من خون گریه میکردن..
و حس میکردم منم عین خورده شیشه های شکسته خون گریه میکردم:)
کلمات رنج دیدم رو از بین لبای ترک خوردم بیرون فرستادم؛
ـ هر زخمی که بخوای ازش قایم بشی..
اول توی چشم های من دیده میشه!
هر دروغی که به خودت بگی..
اول من میشنومش!
هربار که خودتو گم کنی..
اول باید منو گم کنی!
هر بار که به آیینه مشت بزنی..
مجبورت میکنم اینطوری تن منم بشکنی!
دست هام هنوز مچ هاشو رها نکرده بودن؛
ـ پس خوب گوش کن..
من نمیزارم از جلوی چشم هام محو بشی!
حتی اگر خودت دیگه هیچ چیزی رو نبینی.
خون از روی دندههام پایین میدوید.
امیر چیزی رو نمیدید...
اما انگشتهای لرزونش، راه هر زخم رو روی تنم حفظ کرده بودند.
شاید آدمهای نابینا دنیا رو با چشم نبینند...
اما درد رو...
درد رو از همهی آدمهای دنیا دقیقتر لمس میکنن..
چشمم به صورت رنگ پریده و تن لرزونش افتاد..
انگار کلماتم رنگ صورتش و لمسم گرمای تنش رو ربوده بود..
⊰تمامِ رنگهای صورتی مُرده..🎐⊱
⊰نویسهیِبیستُششُم؛ آیینِشکستنِفآصلههآ..⊱
⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱
⊰دیدگاه؛ رُهآم..⊱
با صدای شکستن شیشه از اتاق امیر، انگار یه چیزی توی سرم پاره شد.
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.
با یه لگد در رو باز کردم؛ صدای کوبیده شدنش توی کل راهرو پیچید.
مثل طوفانی که سالها توی قفس زندونی بوده باشه، هجوم بردم توی اتاق.
تا چشمم به لب خونیش افتاد، رگای شقیقهم شروع کردن به زدن.
حس میکردم یه مار زهرآگین زیر پوستم میخزه و هر لحظه میخواد از توی رگام بیرون بزنه.
بدون اینکه حتی یه لحظه چشم ازش بردارم، قدمهامو تندتر کردم.
میتونستم به مرزهاش احترام بذارم...
ولی نمیتونستم وایسم و ببینم داره خودش رو نابود میکنه.
چند قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم که عقب کشید.
با صدایی که از ترس میلرزید اسمم رو صدا زد؛
ـ ر... رهام...
نگاهم افتاد به خوردهشیشههای روی زمین.
هر تکه، یه تصویر شکسته از خودمو بهم نشون میداد.
انگار خودم هزار تیکه شده بودم و هر تیکه با خشم زل زده بود به اون یکی.
امیر دیگه چیزی رو نمیدید...
و همون لحظه یه فکر مثل پتک خورد توی سرم؛
اگه اون دیگه نمیتونه خودش رو توی آینه پیدا کنه...
پس من آینهش میشم.
چند تا از تکه شیشه ها رو از روی زمین چنگ زدم...
و با دو تا دست نیرومندم اون قدر محکم مچ دست نحیفشو گرفتم که انگار استخون هاش میون انگشت هام نفس کم آورده باشن..
از درد نفسش برید و اجزای صورتش جمع شد؛
ـ ر..رهام ولم کن..دارم..دارم ازت میترسم..
فشار دستمو روی مچش بیشتر کردم و کلمات بیمارم رو روانه ی گوشاش کردم؛
ـ ساکت شو!
ناگهان اتاق تو سکوت یخ زد.
حتی انگار باد هم پشت پنجره ایستاد
انگار باد هم ترسیده بود از جاش تکون بخوره..
خورده شیشه ها و کف دست امیر گذاشتم
و تو یه حرکت رعد آسا پیراهن خودم رو توی تنم پاره کردم؛
ـ بازی روانی؟باشه منم بلدم..
اگه قرار بود یکی زیر این شیشهها دفن بشه...
ترجیح میدادم من باشم..نه تو!
جرئت نداشتم حتی یه خراش روی پوستت ببینم...
پس زخمتو ازت گرفتم و روی تن خودم کاشتم!
امیر وحشت زده تقلا کرد؛
ـ رهام...نکن...لمسـ...
ـ خفه شو،خفه شو امیر!
دستاش رو به تنم نزدیک کردم و به تنم فشار دادم و خورده شیشه های کف دستش و توی تن خودم فرو کردم..
خون جاری از خورده شیشه هایی که با تنم یکی شده بود میون دست امیر روی زمین میچکید..
فریاد زدم و کلمات خونی دلم رو توی صورتش پاشیدم؛
ـ از همه فرار کردی..
از دنیا...
از آدما...
از خودت...
اما حق نداری از منم فرار کنی!
لرزش تنش رو حس کردم..
انگار بعد سال ها من اولین نفری بودم که تونستم مرز ترس از لمس شدنشو بشکنم..
انگار دیگه هیچ مرزی نمیشناختم..
امیر رو محکم به سمت خودم کشیدم
اون قدر نزدیک که ضربان دیوانه وار قلب هردومون بهم گره خورد...
اگر پارت نمیخواید
اصراری نیست
درک میکنم وضعیتو
اگر پارت میزارم برای اینکه همه برای لحظاتی از واقعیت دور شیم و بزنیم به دلِ قصه
اگر شما موافق نیستید
تا مشخص شدن اوضاع ماکان و پسرا
پارت نمیزاریم
با لایک و دیس لایک بهم بگید موافقید یا نه🙂❤️🩹
پارتای جدید تقدیمتون خوشقلبا دیگه لازم نباشه هی بهتون یادآوری کنم ری اکتو با زور ازتون بگیرم هر وقت ری اکتا شد 10 خبرم کنید بیام پارتای بعدو براتون بزارم✨. دیگه بستگی به خودتون داره هر موقع شما ری اکتا رو رسوندید منم پارت میزارم از شما ری اکتِ به موقع از من پارتِ به موقع توافق کنیم؟!🙂😂 معامله دو سر برد🫱🏼🫲🏿..
⊰تمامِ رنگهای صورتی مُرده..🎐⊱
⊰نویسهیِبیستُپنجُم؛ جنونِخآطرات...⊱
⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱
⊰دیدگاه؛ امیر..⊱
|فلشبک|
ترسناکتر از همه این بود که هر شب، تعدادشون بیشتر میشد.
قسم میخورم بابام هیچوقت عروسک تازهای نمیخرید...
اما شاخهها، هر چند شب یه بار، سنگینتر از قبل میشدن!
یه شب نشستم شمردمشون.
سیوهفت...
شب بعد...
سیونه.
دوباره شمردم.
چهلویک.
اون لحظه واقعاً باور کرده بودم عروسکا زاد و ولد میکنن.
از اون شب به بعد، دیگه هیچوقت نشمردمشون.
میترسیدم یه شب...
آخرین عروسکی که از شاخه آویزون میشه...
خودم باشم.
یه شب، روی تخت دراز کشیده بودم.
پنجرهی اتاق باز بود.
نامادریم، مثل هر شب، همون حرفای همیشگیشو زیر لب تکرار میکرد؛
ـ میدونی پسرم...
پنجره باید همیشه باز باشه...
آخه ماه تا صبح بیداره...
میخواد بچههاشو ببینه...!
نگاهم از قاب پنجره، به شاخههایی دوخته شده بود که انگار تا خودِ آسمون قد کشیده بودن.
شاخهها شبیه دستهایی بودن با ناخنای بلند...
دستهایی که صورتِ ماه رو چنگ میزدن.
و ماه...
با صورتِ زخمیش...
فقط زل زده بود بهم.
نامادریم همینو گفت و آروم رفت توی باغ،کنار عروسکایی ایستاد که از شاخهها به دار آویزون بودن.
باد، آروم تابشون میداد.
لبخندی روی لبش بود...
لبخندی که انگار سالها پیش به صورتش دوخته شده بود و دیگه هیچوقت قرار نبود پاک بشه؛
ـ میدونی چرا اینا اینقدر قشنگن، امیر...؟
چون هیچوقت چیزی از دلشون بیرون نمیاد...
عروسکا...
حرف نمیزنن...
باد، قصهشونو میگه...
بارون، اشکشونو میریزه...
ماه، خوابشونو میبینه...
اما خودشون...
هیچوقت...
حرف نمیزنن...
هر عروسکی که از دردش بگه...
ترک برمیداره...
هر عروسکی که اسمِ غمشو صدا کنه...
نخهای دلش از هم وا میرن...
هر عروسکی که فریاد بکشه...
باد، صداشو برنمیگردونه...
میبرتش...
جایی که حتی سایهها هم یادشون نمیاد...
برای کی گریه میکردن...
پس...
لالا کن...
بذار شبت، صداتو بخوابه...
بذار غمت، اسمتو فراموش کنه...
بذار دلت، آرومآروم شبیهِ پارچه بشه...
نه میسوزه...
نه میشکنه...
نه چیزی میخواد...
ببین اینا رو...
چقدر ساله روی شاخهها تاب میخورن...
ـ هیچکدوم نگفتن؛
ـ میترسم...
ـ هیچکدوم نگفتن؛
ـ دلم گرفته...
ـ هیچکدوم نگفتن؛
ـ من تنهام...
ـ برای همینه که باغ...
هنوز دوستشون داره...
یادت بمونه، امیر...
شب، فقط صدای بچههایی رو خاموش میکنه که هنوز بلد نشدن...
مثلِ عروسکا...
ساکت بمونن...
ـ ولی مامان..
نخ و سوزنی رو از گوشه لباسش جدا کرد و به لبام نزدیک کرد و شروع به دوختن لبام با نخ و سوزن کرد..
طوری که حتی نتونستم لبامو وا کنم و فریاد بزنم!
بعد نجواهاش که عین وردی شبیه نفرین بود گوشامو نوازش میکرد؛
ـ هیش عروسک من!
یادت نره عروسکا حرف نمیزنن..
|فلش آن|
صدای اون جمله ی نامادریم همش توی سرم تکرار میشد
تصمیم گرفتم منم با اون صدا ها فریاد بزنم؛
ـ عروسکا حرف نمیزنن...
ـ عروسکا حرف نمیزنن...
ـ عروسکا حرف نمیزنن...
دیگه نفهمیدم کی مشتمو گره کردم
فقط با تمام وجودم..
توی آیینه کوبیدمش و صدای جیغ خورده شیشه ها بود که به گوشم خورد..
و بعد بارونِ خورده شیشه ها از ابرِ وجودم!
دستای خونی و لرزونم رو توی جیبم بردم و نخ و سوزنی که همیشه همراهم بود رو در آوردم و توی لبام فرو کردم
این کارو نامادریم یادم داده بود
یادم داده بود عین عروسکا
وقتی قسمتی از بدنم زخم میشه
اونو با نخ و سوزن بدوزم
نخ رو از سوزن رد کردم و سوزن رو توی لبام فرو کردم و شروع به دوختن زخمی کردم که اون شب با بوسه رُهآم باز شده بود...!
⊰تمامِ رنگهای صورتی مُرده..🎐⊱
⊰نویسهیِبیستُچهآرُم؛ ردِپایِخاطرات...⊱
⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱
⊰دیدگاه؛ امیر..⊱
رهام رو از اتاق بیرون کردم و در رو با تمام توانم پشت سرش کوبیدم.
صدای کوبیده شدن در، فقط چند ثانیه توی اتاق پیچید...
اما صداهای توی سرم، خفه نمیشدن.
هرچی بیشتر سعی میکردم ساکتشون کنم، بلندتر میشدن؛
انگار هر کدومشون از یه گوشهی ذهنم سر بلند کرده بودن و همزمان اسممو صدا میزدن.
نفسام به شماره افتاده بودن.
هوا تا نصفه میاومد توی سینم و همونجا گیر میکرد.
دستام، گیج و بیقرار، توی هوا میچرخیدن و دیوارا رو لمس میکردن؛
نه برای اینکه راهو پیدا کنم...
فقط برای اینکه زمین نخورم.
آخرش نوک انگشتام به شیشهی سردِ آینه خورد.
همونجا وایسادم.
خیره بهش.
من تصویر خودمو توی آینه نمیدیدم...
اما آینه منو خوب میشناخت.
شاید چون تنها چیزی بود که هیچوقت به صورتم نگاه نمیکرد...
همیشه مستقیم زل میزد به درونم.
به اون جایی که سالها بود، هیچ نوری بهش نمیرسید!
یه خاطره، بیهوا از ته ذهنم بالا اومد؛
مثل بویی که بعد از سالها، یهو آدمو پرت میکنه وسط یه شبِ قدیمی...!
خشکم زده بود.
نه پلک میزدم...
نه نفس میکشیدم...
فقط مات، روبهروی آینه ایستاده بودم.
بعد...
دیگه جلوشونو نگرفتم.
اجازه دادم صداهای توی سرم...
هرچی سالها توی گلوشون خفه کرده بودن...
فریاد بزنن؛
|فلشبک|
بعضی شبا هنوز بوی اون باغ، یهو میپیچه توی دماغم...
همون باغِ حیاط خونهمون...
هیچوقت نفهمیدم چرا روزا اینقدر معمولی بود؛
ولی شب که میشد، انگار یکی یواشکی روحشو از تنش درمیآورد و یه روح دیگه جاش میذاشت!
غروب که از راه میرسید، سایهی درختا آرومآروم روی هم میافتادن؛
انگار داشتن دور هم جمع میشدن تا یه راز قدیمی رو از من قایم کنن.
از شاخهی هر درخت، یه عروسک آویزون بود!
باد که میاومد، همشون با هم شروع میکردن به تاب خوردن.
نه اونقدر که بگی باد تکونشون داده...
یه جور دیگه...
یه جوری که انگار خودشون داشتن نفس میکشیدن.
همیشه از پشت پنجره نگاشون میکردم.
هیچوقت جرئت نکردم پامو توی اون باغ بذارم.
همیشه حس میکردم اگه کف پام چمنارو لمس کنه، درختا میفهمن اومدم...
اونوقت همهی عروسکا، خیلی آروم...
سرشونو برمیگردونن سمتم.
