`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
الذهاب إلى القناة على Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
412
المشتركون
-224 ساعات
+27 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
410
"داشتم به خودم یاد میدادم از خردهروشنیهای زندگی لذت ببرم؛ اما زندگی آنقدر بیرحمانه از کنارم گذشت که حالا حتی برای نوشتن، کلمهای به یاد نمیآورم."
410
روزی لبریز از آرزو بود؛ آنقدر که گمان میکرد جهان، دیر یا زود، به رؤیاهایش تن خواهد داد. اکنون اما روزها را با رخوتی فرساینده از سر میگذراند؛ چنان که انگار اشتیاق، سالها پیش بیصدا از وجودش کوچ کرده است. در این سرزمین، دلبستن بهایی سنگین دارد. کافیست دستی در جایی بلرزد؛ جنگی آغاز شود، چرخ اقتصاد از حرکت بایستد، یا سیاست هوس ویرانی کند؛ آنگاه هرچه با جان ساختهای، در چشمبرهمزدنی به غبار بدل میشود. آن درخششی که زمانی در نگاهش خانه داشت، دیگر بازنمیگردد. آن را مرگ، فقدان و وداعهای بیشمار با خود بردهاند. کسی که این همه سوگواری را از سر گذرانده، چگونه دوباره به فردا اعتماد کند؟ میان این برهوت ایستاده است؛ با احساسی که نه به ماندن شباهت دارد و نه به رفتن. و نمیداند آنسوی این خاموشی، آرزوهای ناتمام و دوستان ازدسترفتهاش، تنها چند وجب خاک با او فاصله دارند.
410
Repost from 𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘨𝘩𝘰𝘴𝘵
+1
All that bloodshed, crimson clover the bombs were closer My hand was the one you reached for All throughout the Great War
410
"اگر روزی از این غم گذر کردم،
برایَت خواهم گفت روزگار با من چه کرد
و من چگونه فقط با یادِ تو دوام آوردم."
410
در محاصرهی «نمیدانم»ها زندگی میکنم؛ آنقدر زیاد که دیگر هیچ پاسخی به یقین شباهت ندارد. آینده، جایی پشت این مهِ سنگین ایستاده است؛ دستم را دراز میکنم، اما انگشتانم فقط به سردیِ هوا میرسند. نمیدانم این جاده مرا به روشنایی خواهد رساند یا آرامآرام در همین سفیدیِ بیانتها گم خواهم شد. فقط میدانم مدتهاست به جای آنکه زندگی کنم، میان احتمالها نفس میکشم.
410
"به تنهاییِ خود محتاجم؛
انزوا را زندگی میکنم
و هر بار که میان آدمها قرار میگیرم،
اضطراب، پیش از من وارد اتاق میشود."
410
Repost from "مردی به نامِ قاف"
درختِ سیبِ حیاطِ خانهی مادربزرگم، سیبهای سبزرنگِ خوشمزهای داشت.
فصلش که میرسید، همه میآمدند و بهبهوچهچهها به راه میانداختند و چندتایی برای عزیزهای نیامدهشان میچیدند.مادربزرگ که از دنیا رفت، تا چند سال بعد از آن، درختِ سیب همچنان همان رنگ و همان مزه را داشت؛
اما دیگر هیچکس سمتش نمیرفت.
سیبهایش میرسیدند و میگندیدند و میافتادند.میدانی، مشکل از درختِ سیب نبود؛
آدمها دیگر شوقِ قبلی را نداشتند.
دیگر عشقی در آن خانه جریان نداشت که کسی را بر سرِ ذوق بیاورد.و من، همان درختِ سیب بودم.
میوههایم سهمِ خاکهای کرمزده میشد و هیچکس نجاتم نمیداد.
من، برای آنکه عشقی در اطرافم نبود، گندیدم و حیف شدم.بعدها درختِ سیب از بیمهری خشک شد.
من هم همانطور.
410
بزم سازان جهان ،می از سبوی پُر خورند
من تهی پیمانه بودم،سرکشیدم خویش را
-معینی کرمانشاهی
