ar
Feedback
پیچک🌀

پیچک🌀

الذهاب إلى القناة على Telegram

استفراغ ذهنی آنچه که تراوش ذهن من است..... منشأ هستم خوش اومدید گاهی می‌نویسم ،گاهی طراحی میکنم گاهی هم فقط به شما نگاه میکنم! https://t.me/tendril2 Traditional art https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
469
المشتركون
+6624 ساعات
+437 أيام
+15930 أيام
أرشيف المشاركات
` ⏝֯࿙͝࿚‌਼‌𝅄 𝅄‌਼‌࿙͝࿚֯⏝ ༒𝓔𝓿𝓮𝓻𝓷𝓲𝓰𝓱𝓽 𝓖𝓸𝓭𝓭𝓮𝓼𝓼༒
+1
`        ⏝֯࿙͝࿚‌਼‌𝅄        𝅄‌਼‌࿙͝࿚֯⏝           ༒𝓔𝓿𝓮𝓻𝓷𝓲𝓰𝓱𝓽 𝓖𝓸𝓭𝓭𝓮𝓼𝓼༒

به زودی....

بزارم؟👍👎 ایده بدید

خب می‌خوام چالش بزارم

#ashyart
#ashyart

Repost from «غریق!»
🍂 آفتاب؛ برداشتِ دوم 🧳 چمدان‌ها را ببندید... این بار قرار است از زمان عبور کنیم؛ به خاطره‌ها برگردیم و راهیِ جایی شویم که ش
🍂 آفتاب؛ برداشتِ دوم 🧳 چمدان‌ها را ببندید... این بار قرار است از زمان عبور کنیم؛ به خاطره‌ها برگردیم و راهیِ جایی شویم که شاید سال‌ها پیش، آنجا زندگی کرده‌ایم. « اما مقصد کجاست؟ و این سفر، ما را به کجا می‌برد؟» ⏳ ۱۰ شهریور، پرده کنار می‌رود. ❓️تا آن روز، فقط این را بدانید: سفرِ بعدی آفتاب، سفری معمولی نیست. 🪻 سفری که می‌تابد روی پوستِ اندیشه! — توسطِ غریق و همینطور با همکاریِ پیچک

۵

Repost from «غریق!»
این پیام + این پیام رو فوروارد کنید چنلتون و از بین ۱ تا ۴۰ یک عدد رو انتخاب کنید تا؛ - من از کتابِ چهل نامه‌ی کوتاه به همسرمِ نادرابراهیمی برایتان نامه بفرستم!
جوین باشی قشنگ‌تره🍊
شروع: ساعتِ ۸

Repost from «غریق!»
بعضی اتفاقات بهت نشون می‌دن چقدر می‌تونی با اراده باشی!

اینجا و اینجا جوین باش و پیام فور کن؛ فولدر بزنم جذب+۲۰۰بگیری.
شات و تگت یادت نره(دایرکت چنل) تکستو تا وقتی نگفتم از چنلتون پاک نکنید پرایوت فور نکنید...

Repost from N/a
راستی رفقای کنکوری امیدوارم فردا همتون حسابی بترکونید❤️

بخونیدش دیگههه واکنش بدیددد🥀

مغموم نشو باد من من به تو باز می‌گردم

«شب نامه ی بید» «شب نهم»
بید خاک را می‌بلعید خون سرفه می کرد نمی‌توانست متوقف شود باد هراسناک به بید می‌نگریست و دستانش را می‌فشرد بید در دلش هراسی دهشتناک افتاده بود از مرگ می‌ترسید و از واکنش باد بیشتر.... درد در تمامی پوستینش دوید و ریشه هایش در خاک می‌سوختند خاک گشنه خندید به سرنوشت و مرگ دست اشاره را به سوی او آورد بید لرزید و بافت موهایش باز شد آشفته رها شدند سیاهی را حس میکرد امان نمی‌داد با اشک و خون به باد نگاه کرد باد از او مستأصل تر بود و چشمانش به خون نشسته بود با خشم به مرگ نگاه کرد و معشوقش را تنگ تر و سخت تر در آغوش گرفت انگار می‌توانست با مرگ به پیکار برود، همان لحظه و همان جا ،تا بید نازنینش همان جا در آغوشش بماند باد فریاد کشید:«حال که امید و آرزویی پیدا کرده ام ....حال که خانه ام را پیدا کرده ام....حال که تنها یاور همیشگی ام را یافته ام.... میخواهید داستان خوش مارا شروع نشده به اتمام برسانید آخر چرا نمی گذارید امید در دل مردم جوانه بزند؟......». بید بی‌حال تر از همیشه در بازوان باد افتاد باد صدایش در گلو خفه شد تمامی خشمش بدل به ترس شد و ناتوانی باری دیگر اورا شکست چشمان بید بی فروغ بود و دیگر درخشش سابق را نداشت بید لرزان تمامی توانش را جمع کرد :«باد من....خواهش میکنم مرا بوسه تا بدرقه کن ...خواهش میکنم ....» سرفه امانش نداد باد لرزان ،برای آخرین بار ،لب هایش را جفت به لب های بید کرد بید آخرین توانش را در دستانش فرو ریخت و دستان باد را فشرد و لحظه ای بعد ،بید همراه با مرگ اسیر شده آنجا را ترک کرده بودند باد چشمانش را بسته بود لب هایش هنوز چفت لب های بید مرده بود و اشک می‌ریخت فریاد میزد بید را دوستش دارد و شرمنده بود که اگر این را هزاران بار به او نگفته بود قلبش فشرده شده بود و نفسش تنگ... بر سرخاک عزیزش او نیز مرده بود دستش را درون خاک برد و مشتی خاک خورد ...آری او نیز مرد .....باد نیز مرد .... لحظه ای ساکن شد بر مزار عشق دیرینه اش ..... چقدر مضحک بود آرزوی ساکن بودن...... چقدر تلخ است چقدر مرگ زننده و تهوع آور است..... او نیز خود قاصد مرگ بود ....اما حال خبر مرگ خودش را چگونه به همگان بگویید؟.........
«نوشته شده توسط بید» «موسس در ریشه های پیچک» دیدار دوباره ی ما؟.....

بهش نیاز داشتم باد عزیزم ممنونم😭

چالش! درود بر اهالی قرن نوزدهم. این پیام رو فور کنید تا نسبت به وایبی که از چنلتون می‌گیرم چند خطی کوتاه بنویسم +یک عکس بهتون تقدیم کنم.
نکته: اگر صبور نیستید نیاید.
ظرفیت : وقتی خط خورد.
حتما جوین باشید ⏳

فور کنید : حدس بزنم از چی ناراحتید؟ (و یه سوالم ازتون بپرسم)
جوین باشی قشنگ تره

Repost from N/a
این پیام + این پست رو فور کنید چنلتون. من با استفاده از اسم چنلتون یه نوشته تقدیم نگاهتون میکنم⭐️.
اگر نیازه ، معنی یا ماجرای اسم چنلتو توضیح بده.
جوین باشین حتما.

Repost from N/a
برگ‌های درختی که در حیاطِ خانه ماست، با وزش باد می‌رقصد، قناریِ نارنجی آواز می‌خواند و ماهیِ قرمز در تُنگ شفافِ شیشه‌ای شنا می‌کند. اما من؟ در من تناقضی شدید رخ می‌دهد. تنفری در سینه‌ام دارم از متفاوت بودن، انگار که چیزی سیاه و پلید، دستانش را دور گلویم حلقه کرده باشد و قصدِ کشتن مرا داشته باشد. همه می‌گویند: ما همگی متفات هستیم! اما من می‌گویم: چه دانی از تفاوت؟ وقتی همرنگ جماعتی؟ باور کن عزیزِ من، دردناک است تنهاییِ حاصل از تفاوت و تناقض. من هم نمیخواستم این‌ها را به دوش بکشم، اما چه میشه کرد؟ متاسفانه اینطور تعریف شده‌ام. شرح حال من نبرد بود با پوچی، خواهم رقصید فردایِ روزِ پیروزی.
ویلیام، توصیفاتی دردناک از تفاوت.

درون کتاب پاستیل های بنفش دوست داشتم دوست خیالی باشم وجود نداشته باشم اما به اون بچه کمک کنم الان وجود دارم اما کمک کننده نیستم-