«پیچک🌀»
Ir al canal en Telegram
درود ! به شهر پیچان خوش آمدید🎉 من منشا هستم موسس این خانه پیچ در پیچ.... صندوقچه پیچک:https://t.me/+NGN-375Z0k05MjE0 اگر حرفی به منشا داشتید:https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f صندوقچه چالش ها:https://t.me/hlsgzlzotstwtozhfjlgupoy
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
612
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
+3430 días
Archivo de publicaciones
612
Repost from N/a
در آغوش مرداب:
بخش پنجم
پیچک چیزی نگفت. تنها شاخهای باریک به سوی او خم کرد و دور انگشتش پیچید و الهه، برای نخستین بار از آنچه نمیدانست نهراسید. میگویند هنوز هم، در دورترین کرانهٔ جهان، مردابی هست که در آن هیچکس نمیتواند راه خویش را برای همیشه گم کند؛ چه، پیچکی بر کنارهٔ آن میروید که شاخههایش، هرچند باریک و شکننده، راه را به سوی خاک نشان میدهند. گاه، در شبهای بیماه، زنی با گیسوانی بلند و چشمانی به رنگ باران بر خاکستر، در کنار آن مینشیند. رشتههایی زرین از میان انگشتانش میگذرند، اما دیگر همه را به هم گره نمیزند. گاه رشتهای را رها میکند تا دو رهگذر، که هرگز نباید یکدیگر را مییافتند، برای دمی در کنار هم بیاسایند؛ گاه گرهی را میگشاید تا پرندهای از آشیانهای دور، راه بازگشت به خانه را بیابد و گاه، تنها به پیچک مینگرد. به برگهایی که در باد میلرزند؛ به شاخههایی که به سوی آسمان میروند و به ریشههایی که در دل مرداب فرو میدوند. او هنوز الهه سرنوشت است، هنوز میتواند رشتههای جهان را ببافد، هنوز از زادروز و واپسین روز آگاه است، هنوز میداند کدام ستاره پیش از سپیده خاموش خواهد شد و کدام گل، پیش از شکفتن، بر خاک خواهد افتاد. اما دیگر گمان نمیکند که دانستن پایان، به معنای شناختن زندگی است. در کنار مرداب آموخته است که گاه، آنچه جهان از یاد میبرد، از آنچه به یاد میسپارد، دیرپاتر میشود؛ و آنچه رشتهای ندارد، شاید بیش از هر چیز دیگر، راهی به دل بیابد. و پیچک همچنان میروید. نه برای آنکه جاودان بماند، نه برای آنکه مرگ را شکست دهد، نه برای آنکه نامش در دفتر روزگار نوشته شود. میروید، چون ریشه دارد؛ چون خاک، هرچند سرد، هنوز او را در آغوش میگیرد؛ چون باران، هرچند اندک، گاه بر برگهایش مینشیند؛ و چون در کنار مردابی که روزگاری هر چیز را در خود میبلعید، الههای نشسته است که سرانجام آموخته چگونه بیآنکه چیزی را از آنِ خویش کند، دوستش بدارد. و اگر شبی از آن راه بگذری و در خاموشی مرداب، صدای آهستهٔ برگها را بشنوی، شاید دریابی که پیچک با چه کسی سخن میگوید. شاید الهه از او بپرسد: «آیا هنوز از مرداب میترسی؟» و پیچک، پس از خاموشی درازی، پاسخ دهد: «نه. تنها گاه، از آن میترسم که روزی دیگر چیزی در من نروید.» آنگاه الهه دست بر برگش میگذارد و میگوید: «پس تا آن روز، بگذار برویی.» و مرداب، در سکوت خویش، قطرهای آب بر ریشههای پیچک میچکاند؛ چنان آرام که گویی جهان، پس از همهٔ آن سالیان، سرانجام آموخته است چگونه چیزی را دوست بدارد، بیآنکه از او بخواهد تا ابد بماند. -پایان-
612
Repost from N/a
در آغوش مرداب:
بخش چهارم
الهه، که در دوردست سرگرم گره زدن رشتهٔ دو دلداده بود، ناگهان لرزشی در انگشتانش احساس کرد. رشتهای که به پیچک پیوند نداشت، از میان انگشتانش گذشت؛ رشتهای ناپیدا که گویی از جایی در ژرفای دلش برآمده بود. الهه بیدرنگ به سوی مرداب شتافت. اما چون رسید، باد فرو نشسته بود و ماه بر آب میتابید. پیچک بر خاک افتاده بود. بسیاری از برگهایش جدا شده بودند و ساقهٔ اصلیاش از میانه شکسته بود. ریشههای نازکش، که روزگاری به آب فرو رفته بودند، اکنون بر گل تیره افتاده بودند؛ همچون انگشتان کودکی که در خواب، دست کسی را میجوید. الهه کنارش زانو زد. «پیچک؟» پاسخی نیامد. با هر دو دست ساقهٔ شکسته را برداشت و کوشید آن را به هم پیوند دهد. از سر انگشتانش رشتههای زرین جوشیدند و بر زخم گیاه نشستند. رشتهها روشن شدند؛ آنچنان که گویی خورشیدی کوچک در میان دستهایش طلوع کرده باشد. اما ساقه دوباره از هم گسست. الهه رشتهای دیگر بافت و باز شکست. بار سوم، همهٔ نیروی خویش را در رشتهای دمید که از زر نبود، از سیم نبود، از هیچیک از گوهرهای آسمانی نبود؛ رشتهای از خودِ او بود، از آن بخش ناشناخته که تا آن روز هرگز نامی نداشت. رشته بر ساقه نشست. پیچک اندکی لرزید، اما زنده نشد. الهه به خاک افتاد. گیسوانش بر گل مرداب گستردند و رشتههای بخت، که از میانشان میگذشتند، یکی پس از دیگری رنگ باختند. «من الههٔ سرنوشت هستم،» زمزمه کرد؛ «چگونه نمیتوانم سرنوشت تو را دگرگون کنم؟» مرداب خاموش بود. «من زندگی هزاران تن را به هم پیوند دادهام. مرگ را به واپسین دم راندهام. برای ستارگان راهی بافتهام تا در آسمان گم نشوند. پس چرا برای تو هیچ نمیتوانم کرد؟» تنها پاسخ، چکیدن قطرهای آب از برگ شکستهای بود. قطره بر دست الهه افتاد و او، که هرگز نگریسته بود، گریست. اشکهایش نه زرین بودند و نه درخشان؛ قطرههایی ساده و شور بودند که بر خاک میچکیدند و در میان گل فرو میرفتند. نخستین قطره که افتاد، خاک اندکی نرم شد، دومین قطره که افتاد، ریشهٔ باریکی از زیر آن سر برآورد و هنگامی که سومین قطره فرو چکید، از کنار ساقهٔ شکسته، جوانهای کوچک پدیدار شد. الهه نفس در سینه نگه داشت. جوانه، به آهستگی سر گشود؛ برگش هنوز تاخورده بود و ساقهاش به باریکی موی کودکی. اما سبز بود. سبز روشن چیزی که هنوز نمیداند جهان تا چه اندازه میتواند بیرحم باشد. الهه به آن نگریست و دریافت که پیچک بازنگشته است؛ چیزی تازه از دل آنچه از دست رفته بود، روییده است. نه همان ساقه، نه همان برگها، نه همان روزگار، چیزی دیگر. و این، هرچند کوچک، چیزی بود که هیچ رشتهای نمیتوانست به جای آن ببافد. از آن پس، مرداب دگرگون شد. نه به یکباره، نه چنان که در افسانهها، با یک دمیدن یا یک فرمان، آبهای تیره به چشمههای زلال بدل شوند و گلهای سپید بر پهنهٔ خاک برویند. دگرگونی مرداب آهسته بود. سال نخست تنها یک جوانه در آن رویید، سال دوم دو شاخه از خاک سر برآوردند، سال سوم پرندهای بر نیزار نشست و تا سپیدهدم آواز خواند، و سالها گذشتند تا آنکه مرداب، که روزگاری هر جنبشی را در خود میبلعید، به جایگاهی برای روییدن بدل شد. پیچک، از کنارهٔ جزیره بالا رفت و به تنهٔ درختی پیر رسید. دور آن پیچید، اما آنقدر محکم نه که درخت را بیازارد. شاخههایش را به سوی آسمان کشید و برگهایش را در برابر آفتاب گشود. بااینهمه، هر پاییز بخشی از برگهایش فرو میریخت و هر بهار، برگهایی تازه از دل ساقههای کهنه میروییدند. الههٔ سرنوشت هر سال، در نخستین روز بهار، به دیدارش میآمد و در کنار آن مینشست. گاه با او سخن میگفت و گاه خاموش میماند. دیگر نمیکوشید برایش رشتهای ببافد، دیگر از شکستن شاخههایش نمیترسید و دیگر هر برگ افتاده را نشانهٔ پایان نمیدانست. اما در ژرفای دلش، اندوهی آرام خانه کرده بود؛ اندوهی که نه میخواست از آن رها شود و نه میتوانست به تمامی با آن کنار آید. پیچک روزبهروز بزرگتر میشد، و او میدانست که روزی خواهد رسید که دیگر در کنار مرداب نخواهد بود. نه از آن رو که رشتهای گسسته باشد؛ بلکه از آن رو که هر بودنی، هرچند زیبا و هرچند گرانبها، روزی جای خود را به نبودنی خواهد سپرد که هیچکس نمیتواند از آن بگریزد. روزی، هنگامی که آفتاب از میان شاخهها میتابید، پیچک از او پرسید: «اکنون که میدانی روزی خواهم مرد، آیا هنوز میخواهی در کنارم بمانی؟» الهه به برگهایش نگریست؛ به برگهایی که روشنایی را در خود گرفته بودند و سایههای کوچکشان بر خاک میافتاد. گفت: «آری.» پیچک پرسید: «چرا؟» الهه لبخند زد؛ لبخندی اندوهگین که به چهرهاش نمیآمد، اما آن را از همیشه زیباتر میکرد. «چون اگر تنها در کنار آنچه هرگز از دست نمیرود بمانم، چگونه خواهم دانست که بودن چه ارزشی دارد؟»
612
Repost from N/a
در آغوش مرداب:
بخش سوم
اما راز دیگری نیز در دل مرداب خفته بود. پیچک، هرچند از روزگار باغ سخن میگفت، هرگز نگفته بود چرا رشتهای ندارد. الهه بارها پرسیده بود و هر بار، پیچک خاموش مانده بود. تا شبی که ماه بر فراز مرداب برآمد و روشناییاش بر آب افتاد؛ روشنایی رنگپریدهای که به جای تابیدن، گویی در ژرفای مرداب فرو میرفت. پیچک گفت: «تو میتوانی سرنوشت هر چیز را دگرگون کنی؟» الهه پاسخ داد: «هرچه رشته داشته باشد.» «و اگر چیزی رشته نداشته باشد؟» «از دست من بیرون است.» پیچک پرسید: «پس اگر رشتهای برای من ببافی، چه خواهد شد؟» الهه به ساقهٔ باریکش نگریست. دیگر آن پیچک کمجان روزهای نخست نبود؛ برگهای بیشتری داشت و شاخههایش به کنارهٔ جزیره نزدیک شده بودند. بااینهمه، هنوز چنان شکننده بود که گویی نسیمی تند میتوانست همهٔ آن را از جا برکند. الهه گفت: «آنگاه تو نیز چون دیگران، سرنوشتی خواهی داشت.» «و آیا سرانجامم را خواهی دانست؟» «آری.» «آیا میتوانی آن را دگرگون کنی؟» الهه درنگ کرد. «اگر رشتهات در دست من باشد، میتوانم.» پیچک اندکی خاموش ماند. سپس گفت: «پس برایم رشتهای بباف.» الهه دست دراز کرد. در همهٔ روزگارش، هیچ خواستهای را آسانتر از این نپذیرفته بود. رشتهای از زر از میان انگشتانش پدید آمد؛ باریکتر از تار عنکبوت و روشنتر از پرتو ماه. آن را به سوی پیچک برد و سر رشته را بر ساقهاش نهاد. اما پیش از آنکه گره بزند، پیچک گفت: «یک چیز دیگر.» الهه دست نگه داشت. «چه میخواهی؟» پیچک گفت: «اگر روزی دیدی که من پژمردهام، اگر برگهایم فرو ریختهاند و ریشههایم در آب پوسیدهاند، مرا به روز نخست بازنگردان.» الهه با شگفتی به او نگریست. «چرا چنین چیزی میخواهی؟» پیچک پاسخ داد: «چون آنچه از دست رفته، تنها هنگامی از دست میرود که دیگر نتواند در ما دگرگون شود. من نمیخواهم جاودان بمانم؛ میخواهم آنقدر زنده باشم که روزی چیزی از من در جهان بماند، حتی اگر خودم دیگر نباشم.» الههٔ سرنوشت، که هزاران سال از آغاز و پایان آگاه بود، نمیدانست به این خواسته چه پاسخی بدهد. پس رشتهٔ زرین را در دست فشرد. رشته از میان انگشتانش گذشت و بر خاک افتاد. آن شب، الههٔ سرنوشت نخوابید. در کنار مرداب نشست و به رشتههایی نگریست که از سر انگشتانش تا دورترین کرانههای جهان کشیده شده بودند. هر رشته، زندگیای بود؛ هر گره، دیداری؛ هر گسست، بدرودی که هنوز نرسیده بود. او میتوانست هزاران رشته را به هم بپیوندد، اما نمیتوانست پیچک را از مرداب بیرون آورد، بیآنکه ریشههایش را از خاکی که در آن روییده بود، جدا کند. میتوانست برایش بهاری جاودان ببافد، اما میدانست که بهاری که هرگز به پاییز نرسد، سرانجام از شکفتن بازمیماند. میتوانست مرگ را از او دور کند، اما آنگاه زندگی را نیز از او میگرفت. و برای نخستین بار، الههٔ سرنوشت از آنچه میتوانست انجام دهد، بیش از آنچه نمیتوانست، بیمناک شد. سپیده که سر زد، برخاست و به سوی پیچک رفت. پیچک که شب را در سکوت گذرانده بود، برگهایش را اندکی گشود. الهه گفت: «من نمیتوانم سرنوشتت را ببافم.» پیچک پاسخ داد: «میدانم.» «نمیتوانم تو را از مرداب برهانم.» «میدانم.» «و نمیتوانم به تو قول دهم که فردا هنوز سبز باشی.» پیچک آرام گفت: «این را نیز میدانم.» الهه زانو زد و پیشانیاش را بر خاک سرد گذاشت. «پس من چه میتوانم برایت بکنم؟» پیچک دیرگاه خاموش ماند. سپس یکی از شاخههایش را به سوی دست الهه کشاند و به دور انگشتش پیچید؛ نه آنقدر سخت که درد بیاورد، نه آنقدر سست که با کوچکترین جنبشی فرو افتد. گفت: «بمان.» الهه سر برداشت و با چشمانی گشاده و گرد نگاه کرد، پیچک گفت: «تنها همین.» پس الهه ماند. نه روزی گذشت که به مرداب نیاید، نه شبی که پیچک را در تنهاییاش رها کند. گاه برایش از ستارگانی میگفت که در دوردست میسوختند و پیش از رسیدن روشناییشان به زمین، خاموش شده بودند. گاه از درختی سخن میگفت که هزار سال سایه بر خاک انداخته بود و سرانجام، تنها یک دانه از آن در دل کودکی جوانه زده بود. و گاه هیچ نمیگفت. در آن خاموشیها، پیچک رشد میکرد. شاخههایش از جزیره گذشتند و بر سنگهای کنارهٔ مرداب خزیدند. ساقههای باریکش به نیها پیچیدند و برگهایش بر آب سایه انداختند. هرجا که ریشهای فرو میبرد، اندکی از مرداب پس مینشست؛ نه آنقدر که آب بخشکد، بلکه آنقدر که خاک بتواند دوباره نفس بکشد. اما پیچک هنوز شکننده بود. یک شب، باد از کوهساران برخاست؛ بادی سرد و بیرحم که شاخههای پیر را از تنه جدا میکرد و آب مرداب را به موجهایی تیره درمیآورد.
612
Repost from N/a
در آغوش مرداب:
بخش دوم
الهه سر برداشت. این نخستین بار بود که پیچک سخن میگفت. آوایش چنان نازک بود که گویی از شکاف سنگی سرد میگذشت. الهه گفت: «آری.» پیچک پرسید: «پس رشتهٔ تو کجاست؟» الهه خواست پاسخ دهد، اما واژهای نیافت. همهٔ جنبندگان رشتهای داشتند که سرآغاز و سرانجامشان را به هم میپیوست؛ حتی کوچکترین مورچهای که در شکاف خاک میخزید. اما الهه، که رشتههای همگان را در دست داشت، هرگز رشتهٔ خویش را ندیده بود. پس از اندکی خاموشی گفت: «شاید آن را پیش از زاده شدنم بریدهاند.» پیچک پرسید: «چه کسی؟» الهه به دوردست نگریست؛ به جایی که آسمان بر زمین خم میشد و هرگز به آن نمیرسید. «نمیدانم.» پیچک دیگر چیزی نگفت. آن شب، الههٔ سرنوشت برای نخستین بار آرزو کرد کاش پاسخی برای پرسشی نداشت. از آن پس، چیزی در جهان دگرگون شد. نه آنگونه که کوهها فرو ریزند یا دریاها از بستر خویش برآیند؛ دگرگونی، کوچکتر و هراسانگیزتر از آن بود که کسی به چشم ببیند. الههٔ سرنوشت هنگام بافتن رشتهها درنگ میکرد. گاه، هنگامی که رشتهٔ کودکی را به رشتهٔ مادری گره میزد، دستش میلرزید؛ چه، میدانست روزی خواهد رسید که آن کودک، دست سرد مادرش را در میان دو دست خویش خواهد گرفت و خواهد فهمید که هیچ خواهشی، هرچند از ژرفای جان برآید، مردگان را بازنمیگرداند. گاه، رشتهٔ دو دلداده را چنان به هم نزدیک میکرد که میتوانستند یکدیگر را بیابند، اما درست پیش از گره زدن، دست بازمیکشید؛ چه، بیم داشت که شاید آنان پس از یافتن هم، یکدیگر را از دست بدهند. او که روزگاری سرنوشت را بیدرنگ میبافت، اکنون در برابر هر رشته میاندیشید و اندیشیدن، نخستین شکاف در جاودانگیاش بود. یک روز، به مرداب بازگشت و دید پیچک از خاک سر برآورده است. ساقهاش به سوی کنارهٔ جزیره کشیده شده بود و ریشههای نازکش در آب فرو میرفتند. الهه گفت: «چرا به سوی مرداب میروی؟ میدانی که آبش تو را خواهد کشت.» پیچک گفت: «پس چرا ریشههایم به سوی آن میروند؟» الهه پاسخ داد: «چون نمیدانند که مرگ در آنجاست.» پیچک برگهایش را لرزاند. «و تو از کجا میدانی که مرگ در آنجاست؟» الهه به آب خیره شد. «من مرگ را میشناسم.» پیچک گفت: «نه. تو تنها پایان را میشناسی. این دو یکی نیستند.» الهه خاموش ماند. پیچک ادامه داد: «پایان، آن چیزی است که تو بر رشتهها مینویسی. مرگ، آن چیزی است که در دل بازماندگان میماند.» و آنگاه، برگ کوچکی از ساقهاش جدا شد و بر آب افتاد. الهه به برگ نگریست تا آنکه آب آن را بلعید. نخستین بار بود که از دیدن چیزی که دیگر نبود، اندوهگین میشد. از آن روز، الهه دانست که پیچک چیزی بیش از یک گیاه است؛ نه از آن رو که سخن میگفت، بلکه از آن رو که میتوانست از چیزهایی بگوید که الهه هرگز نیاموخته بود. پس روزی راز مرداب را از او پرسید. پیچک گفت: «پیش از آنکه تو رشتهها را ببافی، اینجا باغی بود.» الهه سر برداشت. «باغ؟» «باغی که هرچه در آن میرویید، از یاد میبرد روزی خواهد پژمرد. درختانش آنقدر بلند بودند که ستارگان در شاخههایشان آشیانه میساختند. چشمههایش چنان زلال بودند که هرکس در آنها مینگریست، نه چهرهٔ خویش، که آرزویی را میدید که هرگز بر زبان نیاورده بود.» «چه بر سرش آمد؟» پیچک اندکی در خود پیچید؛ گویی یادآوری آن روزگار، ساقهاش را به درد میآورد. «روزی باغبان از تو خواست رشتهای ببافی که هیچگاه گسسته نشود. میخواست باغش تا جاودان سبز بماند؛ بیآنکه برگی بیفتد، گلی بمیرد یا میوهای بر خاک فرو غلتد.» الهه گفت: «و من چنین رشتهای بافتم؟» «آری.» «پس چرا باغ از میان رفت؟» پیچک سرش را به سوی آب خم کرد. «چون هیچ چیز نمیتواند برای همیشه بماند، بیآنکه چیزی از دست بدهد. رشتهای که باغ را از پژمردن بازمیداشت، ریشههایش را از روییدن بازداشت. درختان دیگر بزرگ نشدند، گلها دیگر شکفته نشدند و میوهها، که هرگز نمیافتادند، در شاخهها پوسیدند. باغبان، که باغی جاودان میخواست، سرانجام در میان درختانی مرد که هرگز پیر نمیشدند.» الهه به مرداب نگریست. «و باغ، مرداب شد؟» «آری. آب از ریشههای پوسیده بالا آمد و هرچه را که مانده بود، در خود گرفت. اما من، کوچکترین پیچک باغ، در میان شکافی از سنگ پنهان ماندم. نه آنقدر بزرگ بودم که رشتهای جاودان بر من ببافی، نه آنقدر نیرومند که آب بتواند ریشههایم را یکباره ببلعد.» الهه آهسته گفت: «پس تو از آن روزگار ماندهای.» پیچک پاسخ داد: «نه. من از آن روزگار نماندهام؛ من هر روز از نو روییدهام.» و الهه دریافت که میان ماندن و روییدن، فاصلهای به پهنای همهٔ جهان است.
612
Repost from N/a
در آغوش مرداب:
بخش اول
میگویند آن روز که هنوز نامی بر کوه و دشت ننهاده بودند، و باد، راه وزیدن به سوی باختر و خاور را نمیدانست، سه چیز در جهان نبود؛ سایه، پژمردگی و بدرود. در آن روزگار، هرچه میرویید، تا جاودان سبز میماند؛ هرچه زاده میشد، از مرگ بیخبر بود؛ و هرکه دل به دیگری میسپرد، هرگز بیم گسستن آن مهر را به دل راه نمیداد. جهان، زیبا بود؛ چنان زیبا که هیچکس زیباییاش را نمیدید. آدمی تنها آنگاه درمییابد که گوهری داشته، که بیم از دست دادنش در دلش خانه کند. پس روزی، از دل نخستین سپیدهدم، زنی پدید آمد که مویش به درازای شبهای بیپایان بود و چشمانش رنگ باران بر خاکستر. گیسوانش را رشتههایی باریک از زر و سیم در میان گرفته بود و بر سر انگشتانش، هزاران رشتهٔ ناپیدا میجنبید؛ رشتههایی که از زادروز هر جنبندهای آغاز میشدند و تا واپسین دمش کشیده میشدند. او نه از مادری زاده بود و نه پدری داشت؛ نه از آسمان فرود آمده بود و نه از خاک برآمده بود. او نخستین اندیشهای بود که جهان دربارهٔ خویش کرده بود؛ نخستین پرسشی که بیپاسخ مانده بود. او را الههٔ سرنوشت میخواندند. هرگاه پرندهای از آشیانه میافتاد، او رشتهای میجنباند تا بالهایش دوباره نیروی پرواز گیرند. هرگاه دو رهگذر در دوراهی به هم میرسیدند، او از میان هزاران رشته، یکی را برمیگزید تا راهشان به هم پیوندد یا برای همیشه از یکدیگر جدا بمانند. بااینهمه، الههٔ سرنوشت نه از مهر چیزی میدانست و نه از اندوه؛ چه، او تنها میدانست که چه باید بشود، نه آنکه چرا دلها از شدن و نشدن چنین میشکنند. تا آن روز که به مرداب رسید. مرداب در دورترین کرانهٔ جهان آرمیده بود؛ جایی که آسمان، از دیدن خویش در آب شرم میکرد و نیزارها چنان سر به هم آورده بودند که گویی راز مردگان را در گوش یکدیگر بازمیگفتند. آبش نه آبی بود و نه سیاه؛ رنگ چیزی را داشت که روزگاری روشن بوده و اکنون از یاد برده بود چگونه باید بدرخشد. درختان پیر، ریشههای خود را تا ژرفای آن فرو برده بودند، اما هیچکدام از آن آب نمینوشیدند. پرندگان بر فرازش پر نمیگشودند و باد، هنگامی که به آنجا میرسید، گویی کسی نامش را آهسته خوانده باشد، از وزیدن بازمیایستاد. در میان آن مرداب، جزیرهای کوچک بود؛ تکهای خاک که نه راهی به آن میرسید و نه رهگذری از آن بازمیگشت. و بر آن جزیره، پیچکی میرویید. نه پیچکی تناور و پُربرگ؛ نه آنگونه که تنهٔ درختان را در آغوش گیرد و تا فراز آسمان بالا رود. باریک بود و کمجان، با برگهایی کوچک که لبههایشان از سرما به درون خم شده بود. ساقهاش، به جای آنکه به سوی خورشید بالا رود، بر خاک میخزید و هر چند گاه، سر خویش را بلند میکرد تا شاید دوردست را ببیند. پیچک، تنها گیاه مرداب بود که هنوز میرویید. الههٔ سرنوشت، چون آن را دید، ایستاد. در سراسر گیتی، هر گیاهی رشتهای زرین داشت که از ریشهاش میگذشت و به بختش پیوند میخورد؛ اما پیچک رشتهای نداشت. نه زادروزی در کارنامهاش بود، نه واپسین روزی، نه شکفتنی و نه پژمردنی. گویی جهان، هنگام آفرینش آن، لحظهای پلک بر هم نهاده و از یاد برده بود که باید برایش سرنوشتی ببافد. الهه زانو زد و انگشتان سپیدش را به سوی آن دراز کرد. پیچک لرزید، نه از باد؛ بادی نمیوزید، بلکه از بیم. الهه، که در همهٔ روزگار خویش از هیچ جنبندهای بیم ندیده بود، دست پس کشید. سپس رشتهای باریک از زر بر انگشت پیچک بست و آن را تا میان گیسوان خود کشید. رشته، پیش از آنکه به دستش برسد، خاکستر شد. الهه برای نخستین بار دریافت که چیزی در جهان هست که فرمان او را نمیپذیرد و نمیدانست چرا، اما این نافرمانی دلش را به درد آورد. روزها گذشتند؛ یا شاید سالها. در آن کرانه، زمان نیز چون آب مرداب از جنبش بازمانده بود. الهه هر روز به دیدار پیچک میآمد. نخست، برای آنکه راز بیرشته بودنش را دریابد؛ سپس برای آنکه ببیند آیا برگ تازهای بر ساقهاش روییده است؛ و سرانجام بیآنکه خود بداند چرا، تنها برای آنکه کنارش بنشیند. از کار خویش میگفت؛ از مردمانی که رشتههای بختشان را به هم گره میزدند و از هم میگسستند، از کودکانی که پیش از نخستین گریهشان، واپسین دمشان در دفتر روزگار نوشته شده بود، از شاهانی که پادشاهیشان به اندازهٔ عمر شمعی بود و از عاشقانی که در هزار راه از هم جدا میشدند، بیآنکه هرگز بدانند در کدام پیچ راه میتوانستند یکدیگر را بیابند. پیچک خاموش بود. اما هر بار که الهه از اندوهی سخن میگفت، یکی از برگهایش اندکی میگشود؛ چنان آهسته که اگر کسی پلک میزد، آن جنبش را نمیدید. و الهه، که میتوانست افتادن ستارهای را در هزاران سال آینده پیش از رخ دادنش ببیند، برای دیدن گشوده شدن همان برگ، ساعتها چشم از پیچک برنمیگرفت. روزی پیچک پرسید: «آیا همهٔ آن رشتهها از آن توست؟»
612
Repost from N/a
فوروارد کنید تا یه کلیمور بهتون بدم که حس میکنم وایبشو میدید، یکمم از شخصیتش میگم که بفهمید چی به چیه
612
Repost from ᵀʰᵉ ᵂᵒʳˡᵈ ᵂᵉ ᴷⁿᵉʷ-
این پیام + این اسکچ رو فور کنید چنلتون و یه کار مشخص کنید فور کنم اینجا ویو بخوره☆
حتما مشخص کنید/اگه چنل پرایوته لینک بدین
612
Repost from N/a
+2
و بازم اسکچ
اسکچ های نامفهوم
این داستان ادامه دارد...
#sketch #OC #drawing #Margaret #Mahwashan #day 38
