سَـطـرِخامـوش
الذهاب إلى القناة على Telegram
من، شاعرِ غروبهای بیفرجامم. . . . ایـنستایمن:hele_dvri تـلگرامِمن: @Heladvri ناشنـاسِمن: @helhastambot پرایوتِمن: https://t.me/+yOEaQubwvZwzZmJk . . 🛑آنچه در این کانال میخوانید، زادهی قلمِ من است. بازنشر یا استفاده از اشعار، تنها با ذکر نام
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 006
المشتركون
-224 ساعات
-237 أيام
-17130 أيام
أرشيف المشاركات
1 005
شاید بتوانم به هیئتِ موجوداتی زیبا و پاک درآیم؛
به پرندهای سپید،
به گلی که هرگز دستِ پلیدی لمسش نکرده،
یا به نوری که از تاریکی نمیهراسد؛
اما انسان،
با تمامِ صورتهای تازهای که به خود میگیرد،
باز هم همان ذاتِ دیرینه را با خود حمل میکند؛
پوست عوض میکند،
اما پلیدی را نه.
هلا🦢
1 005
فردا اگر ز راه نمیآمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهی عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
-فروغ فرخزاد
1 005
زمان
نبودنت را به یادم میآورد
مثل پنجرهای
که هر عصر
بیدلیل باز میماند.
من از رفتن نمیگویم،
از آن لحظه میگویم
که چیزی درون آدم
دیگر به جای اولش برنمیگردد.
روزها میآیند
و از کنار من عبور میکنند
با دستهایی پر از نور
و جیبهایی خالی از گذشته.
من اما
هنوز در همان دقیقهای ماندهام
که هیچکس نفهمید
چه چیزی تمام شد.
شاید زمان
همین است؛
دست کشیدن از زخم
بیآنکه زخم
دست از تو بکشد.
و آدم
یک روز صبح
چشم باز میکند
و میبیند
آنچه سالها از آن میترسید
دیگر درد ندارد. فقط
جایی دور در وجودش
سکوتی مانده
که هیچکس
نامش را نمیداند.
هلا.
