ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

الذهاب إلى القناة على Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
322
المشتركون
-124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
درمیانِ هیاهوی کوچه خیابانِ تنهایی، مَن؛ تورا آرزو کردم.. وَ تو ای آرزو، بیا و مَرا از بندِ این هیاهوی تنهایی، رها کن.
#سرود_نگاشتم

برای دوستایی که تازه بهمون ملحق شدن این پوستر داستانمونه:)

دخترکِ من، آدم‌ها خیال می‌کنند اگر به آرزوهایشان برسند خوشحال می‌شوند، اما حقیقت این است که «راه رفتن» به سوی آرزوها، بیشتر از «رسیدن» به آن‌ها معنا دارد. مقصد فقط یک نقطه است، اما مسیر، خودِ زندگی‌ست. _نامه‌ی بابا لنگ دراز به جودی.

photo content

بعد از چند وقت.. سلام:)

-وقتی باهم بودیم ، زخم‌هایمان کمی‌کمتر درد می‌کردند-
-وقتی باهم بودیم ، زخم‌هایمان کمی‌کمتر درد می‌کردند-

-هرآنچه که با دو پاراه می‌رود دشمن است.
+1
-هرآنچه که با دو پاراه می‌رود دشمن است.

بوی گیسویی مرا دیوانه کرد.mp38.44 MB

«گرمایِ یک نام» آه جانِ جانان! تو؛ به‌سانِ گرمای آفتابی که زِ طلوعِ صبح، زندگی را بر من به جریان می‌اندازی. تو؛ ادامه‌ی همان
«گرمایِ یک نام»
آه جانِ جانان! تو؛ به‌سانِ گرمای آفتابی که زِ طلوعِ صبح، زندگی را بر من به جریان می‌اندازی. تو؛ ادامه‌ی همان نوری، که سایه‌ام را کوتاه می‌کند، وَ مرا زِ تاریکی جهان نجات می‌دهد. چگونه می‌شود به‌سانِ زیباییِ آن چشمان، گلزاری نباشد؟ ای جانِ جانانِ من! همین‌قدر نزدیکِ من بمان، که این زندگی، اگر تو نباشی مرا در زندانِ سیاهی.. اسیر می‌کند. #سرود_نگاشتم

264.mp33.44 MB

تک خطی از کتابِ "کیمیاگر"
تک خطی از کتابِ "کیمیاگر"

جودی عزیز، یاد بگیر از چیزهای کوچک لذت ببری؛ از یک روز آفتابی، از یک کتاب خوب، از خنده‌ای که بی‌دلیل می‌آید. زندگی از همین چیزهای ظاهراً کم‌اهمیت ساخته شده است. اگر آن‌ها را نبینی، چیز مهم‌تری هم نخواهی دید. _نامه‌ی بابا لنگ دراز به جودی.

_فقط هست که بگوید من هنوز نمرده‌ام.
_فقط هست که بگوید من هنوز نمرده‌ام.

سلامَت گویم از راهی دور، با دِلی امیدوار به دیدارَت..

آنها؛ مرکزِ همه چیزِ من‌اَند.
آنها؛ مرکزِ همه چیزِ من‌اَند.

دشواری ها زیاد است و نامَردانه؛ گریبانِ مَنِ تنها را گرفته‌اند.

صِداهایی آشنا اطرافتش را احاطه کرده بود.. هرچه نگاه میکرد، کسی را نمی‌دید. شاید باید کمی نزدیک‌تر می‌رفت؛ درونِ خودش؟ صِداها؛ فریاد می‌زدند و فریاد می‌زدند. کمک می‌خواستند؟ کمی برایش سخت بود باورکند تمام آن صِداهای آشنا، صدای خودش است.
#خطوط_بی‌هوا

_مثلِ هنر..
_مثلِ هنر..

جودیِ کوچک من، زندگی چیزی نیست که فقط از کنارش عبور کنیم؛ باید گاهی بایستیم، نفس بکشیم و به اطراف نگاه کنیم. آدم اگر تمام عمرش را صرف «رسیدن» کند، ممکن است هرگز «داشتن» را تجربه نکند. خوشبختی اغلب درست زیر پاهای ماست، نه در دوردست‌ها. _نامه‌ی بابا لنگ دراز به جودی.

شعر هایم جز خودش دست همه چرخید و حِیف آن که بایستی بخواند مصرعی از مَن، نخواند. _زهرا عسگری_