قصهگویِ ویندریا.
الذهاب إلى القناة على Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
322
المشتركون
-124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
شبانگاه بود و مَن، از قِصهٔ چشمانت بیخواب بودم..
وَ چه قصهای زیباتر از تو؛
که مَرا
بیخوابِ خویش کرده است.
#سرود_نگاشتم
چطور میتوانم برای آنها دلیل قانع کننده بیاورم؟ به دنیا بگویم که صبرکن تا درس و دانشگاه من به پایان برسد و شغلی مناسب پیداکنم، پولدار شوم و تورا سروسامان دهم.
چگونه آدمی میتواند این چنین زیبا باشد؟
مگر نه اینکه زیبایی، خودِ تویی؟
#سرود_نگاشتم
همهی آن چشمهای عجیب به من خیره بودند..
چون غریبهای به من زل زده بودند.
آنقدر که خودم هم شک کردم: من که هستم؟
نمیدانم؛ صدها مردمک تیره درونِ بادامهای سفید،
بیآنکه لحظهای درنگ کنند، بر من متوقف بودند،
وَ هوا، با همان مردمکهای تیره، به زندانی سرد تبدیل شد..
#خطوط_بیهوا
جهان ای برادر نمانَد به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت..
دوستای عزیزم؛
درحال حاضر درحال ویرایش پارت های اولیه هستم، قراره یکسری چیزها تغییر کنه بلکه روند داستان بهتر پیش بره✨
به محض تموم شدنِ ویرایش پارت اول اینجا میزارمش.=)🤝
ممنونم از همراهیتون🫠💖
بُگذار بهم بگویند دیوانه!
آنها که نمیفهمند داشتن فراغ چشمانی به زیبایی آسمان شب، چه برسر آدمی میاورد..
دیوانه شدن از پی تو، شرف دارد بر عاقلیِ بدون تو.
#سرود_نگاشتم
باران همچنان میبارید و خیابانها خیس و خاموش بودند. هر قدم که برمیداشت، صدای قلبش بلندتر از هر صدای دیگری میزد. حس میکرد چیزی پشت سرش حرکت میکند، اما وقتی نگاه میکرد، جز تاریکی و انعکاس نور چراغها چیزی نبود. ذهنش پر از گیجی و هراس بود؛ نمیتوانست تشخیص دهد کدام سایه واقعی است و کدام ساختهی ذهن خودش است.
او نفسهایش را حبس کرده بود و دستهایش روی چاقو محکم شده بود. هر بار که به قدم بعدی فکر میکرد، تپش قلبش شدیدتر میشد، و ذهنش پر از تصویرهایی از صحنهای که هنوز رخ نداده بود، میشد؛ لحظهای که همه چیز مشخص خواهد شد، و انتقام نزدیک است.
صدای خشخش برگها روی زمین، نور کوتاه چراغها، همه چیز مانند هشدارهایی مبهم و بینام بود. هر قدم، هر نفس، او را نزدیکتر به هدف میکرد و در عین حال اضطراب و هیجان خونآلودش را بیشتر میکرد. او نمیتوانست توقف کند؛ حتی یک لحظه تأخیر میتوانست همه چیز را خراب کند.
چند ثانیه بعد، رسید به درِ خانه. دستش هنوز روی چاقو بود و نفسش بریده و تند بود. قلبش مثل طبل میزد، و در همان ضربانها، زمان کشیده و کند میشد. ذهنش میدانست که لحظه رویارویی نزدیک است و او آمادهی آن است.
او دستش را روی دستگیره گذاشت و قبل از ورود، یک بار دیگر همه چیز را مرور کرد؛ سکوت، تاریکی، هیجان، و هراس. بعد، در آرام باز شد و او وارد خانه شد، جایی که لحظه انتقام و رویارویی واقعی انتظارش را میکشید..
#راهبیپایان
