ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

ای کاش؛

ای کاش؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

گفتی ز جهان چه غصه داری آخر؟ گفتم آن غصه که در جهان نگنجد دارم https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-yAnIKsYTPb

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
222
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
به امید لبخند

1:11

تولدتون مبارکککککککک

به امید لبخند

بی شک بزرگترین درد دنیا احساس هیچ بودن است. نه نسبت به دنیا نه نسبت چیزی یا نسبت به کسی؛ بلکه از دید کسی که نیازش داری هیچ بودن، درد است.

ازم می‌پرسی چرا زنانِ ایران رو می‌پرستی؟ چون ازشون اصالت، شرافت، زیبایی، ظرافت و همه‌چیز تمومی چکه می‌کنه.

به امید لبخند

قلمم را روی کاغذ رها میکنم، رو به افکارم میروم که ناگهان قلم چشمم را میگیرد. منِ انسان زیر این مشکلات خاکستر شده ام. این قلم چه گناهی داشت که مجبور شد بی چون و چرا غصه های مرا بازگو کند. برای که؟ کاغذ. پس واقعا کاغذ بیچاره ای بیش نیست. غم و درد را می‌چشد اما بی آنکه بداند یا بخواهد بعد از مدتی به بافتش فرو میرود؛ دیگر بعد از درک آن درد ها، چیزی به اسم لبخند وجود نخواهد داشت؛ کاغذ هم مثل ماست، نیازمند و امیدوار به یک لبخند واقعی

به امید لبخند

1:11

به امید لبخند

قسمت چهارم؛ «شما مذاب تکه های قلبتان را یه آهنگرانی میدهید تا دوباره آن را شکل دهند و سخت‌کاری‌‌اش کنند.. ولی من بعد از او یاد گرفتم، حتی ماهر ترین آهنگر ها هم میتوانند قلبی که خودشان بازسازی کرده اند را خرد کنند.. ما ماندیم بی اعتماد، با قلبی تکه‌تکه که فقط میتوانیم با پانسمان آن را سر جایش نگاه داریم.. وگرنه همچنان از لای ترک هایش، ذره های امیدمان چکه میکند» نگاهی به متنم میاندازم، از آن نگاه هایی که بوی رضایت میدهد؛ دیگر حالم اینقدر ها هم بد نبود، ولی انگار دخترک زبان قلبم را باز کرده بود. من هم که سال ها بود کسی را نداشتم این را یک موهبت دانستم. نگاهی به نور پیه سوز میاندازم، کم جان تر از همیشه است و وقتی سر به آسمان میبرم میبینم که کم کم باید از شب خداحافظی کنم. پس بساط کاغذ هایم را جمع کردم، آرام وسایل را به دست گرفتم و پله ها را به آرامی پایین آمدم تا مبادا صدایش دخترک را بیدار کند. درب خانه را باز کردم، آرام به پیش جای دخترک رفتم. آرام پیشش نشستم، به موهایش زل زده بودم، به چشمانش، به کوچکترین جزییات صورتش و هر بار بیشتر جذبش میشدم. خودم را جمع کردم، کاغذ را کنار دخترک گذاشتم و بلند شدم. درب را که باز کردم صدای خنده آرام دخترک را شنیدم، حدس زده بودم همچنان بیدار باشد، ولی خب این صدای خنده مهر تایید بر افکارم کوباند. دوباره پله ها را بالا رفتم؛ اما این بار با کمی سر و صدا. انگار میخواستم دخترک بشنود. به پشت بام که رسیدم، حصیر را پهن کردم و دراز کشیدم. از فرط خستگی نای نشستن نداشتم، ولی گویا افکارم زبان گشوده بودند. همه چیز شده بود آن دخترک، غریبه ای که برای اولین بار مرا فهمید. نمیدانم چقدر گذشت یا به چه چیز هایی فکر کردم ولی اینقدر به خواب نرفتم که این خورشید بود که بیدار شده بود. نگاهی به ساعت که میاندازم میبینم ساعت هشت صبح است و با اکتفا به این مثل اینکه چرتی خواب را هم تجربه کرده ام. با چشمانی خوشحال و سری مست شروع به پایین رفتن از پله ها کردم. درب خانه را که باز میکنم میبینم دخترک نیست. دخترک در جایش خواب نبود، اما از آنجایی که میدانستم آنقدر ها هم از من فراری نبود که بخواهد بی خداحافظی برود فکر کردم که حتما داخل خانه است. اما نبود؛ دیگر دخترکی در کار نبود.

ترس از آن دارم که برای اینکه به یاد بیاورید صمدی نیز وجود دارد، نیاز به یاد آوری داشته باشید.

ازت ممنونم که دیگه هیچ نقشی توی زندگیت ندارم، دقیقا همونجوری که قبلا توی قلبت نداشتم.

به امید لبخند

در تاریخ بنویسید دی ماه سال 1404، برای مردم این ایران بیش از حد خونین بود؛ که جز آواری بر قلب های دلتنگ رفتگان، چیزی نداشت.

دل هممون برای دیروزی که هشت ماه ازش میگذره، خیلی تنگه برای لبخند، گریه، شادی، بی اعصابی، خوش اخلاقی، نارحتی، اصلا بودن کسایی که دیگه نیستن خیلی دلتنگیم.

Maybe in another life:)

به امید لبخند

نشسته ام به آسمان زل زده ام. صدای عربده خاموش قلبم لرزه به بدنم می‌اندازد. اشک ها جاری میشوند اما همچنان قلب توان سخن گفتن ندارد. روی چمن ها دراز میکشم و شروع به نوشتن میکنم. که شاید کمی آرام‌تر بشوم. اما برای نوشتن هم خیلی دیر است. همان تکه پاره هایی را که نوشته بودم هم سیل اشک هایم با خود بردند و جز ردی محو چیزی از خود باقی نگذاشتند. احساس میکردم دیگر خون هم توان جاری شدن در این رگ ها را ندارد. انگار بیش از حد خسته شده. حتی دیگر نای بلند شدن و بازگشت به خانه را ندارم. «ناتوانی»