ای کاش؛
رفتن به کانال در Telegram
گفتی ز جهان چه غصه داری آخر؟ گفتم آن غصه که در جهان نگنجد دارم https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-yAnIKsYTPb
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
221
مشترکین
-124 ساعت
+27 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
221
بی شک بزرگترین درد دنیا احساس هیچ بودن است.
نه نسبت به دنیا
نه نسبت چیزی یا نسبت به کسی؛
بلکه از دید کسی که نیازش داری هیچ بودن، درد است.
221
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
ازم میپرسی چرا زنانِ ایران رو میپرستی؟ چون ازشون اصالت، شرافت، زیبایی، ظرافت و همهچیز تمومی چکه میکنه.
221
قلمم را روی کاغذ رها میکنم،
رو به افکارم میروم که ناگهان قلم چشمم را میگیرد.
منِ انسان زیر این مشکلات خاکستر شده ام.
این قلم چه گناهی داشت که مجبور شد بی چون و چرا غصه های مرا بازگو کند.
برای که؟ کاغذ.
پس واقعا کاغذ بیچاره ای بیش نیست.
غم و درد را میچشد اما بی آنکه بداند یا بخواهد بعد از مدتی به بافتش فرو میرود؛
دیگر بعد از درک آن درد ها، چیزی به اسم لبخند وجود نخواهد داشت؛ کاغذ هم مثل ماست، نیازمند و امیدوار به یک لبخند واقعی
221
قسمت چهارم؛
«شما مذاب تکه های قلبتان را یه آهنگرانی میدهید تا دوباره آن را شکل دهند و سختکاریاش کنند..
ولی من بعد از او یاد گرفتم، حتی ماهر ترین آهنگر ها هم میتوانند قلبی که خودشان بازسازی کرده اند را خرد کنند..
ما ماندیم بی اعتماد، با قلبی تکهتکه که فقط میتوانیم با پانسمان آن را سر جایش نگاه داریم..
وگرنه همچنان از لای ترک هایش، ذره های امیدمان چکه میکند»
نگاهی به متنم میاندازم، از آن نگاه هایی که بوی رضایت میدهد؛ دیگر حالم اینقدر ها هم بد نبود، ولی انگار دخترک زبان قلبم را باز کرده بود.
من هم که سال ها بود کسی را نداشتم این را یک موهبت دانستم.
نگاهی به نور پیه سوز میاندازم، کم جان تر از همیشه است و وقتی سر به آسمان میبرم میبینم که کم کم باید از شب خداحافظی کنم.
پس بساط کاغذ هایم را جمع کردم، آرام وسایل را به دست گرفتم و پله ها را به آرامی پایین آمدم تا مبادا صدایش دخترک را بیدار کند.
درب خانه را باز کردم، آرام به پیش جای دخترک رفتم.
آرام پیشش نشستم، به موهایش زل زده بودم، به چشمانش، به کوچکترین جزییات صورتش و هر بار بیشتر جذبش میشدم.
خودم را جمع کردم، کاغذ را کنار دخترک گذاشتم و بلند شدم.
درب را که باز کردم صدای خنده آرام دخترک را شنیدم، حدس زده بودم همچنان بیدار باشد، ولی خب این صدای خنده مهر تایید بر افکارم کوباند.
دوباره پله ها را بالا رفتم؛ اما این بار با کمی سر و صدا.
انگار میخواستم دخترک بشنود.
به پشت بام که رسیدم، حصیر را پهن کردم و دراز کشیدم.
از فرط خستگی نای نشستن نداشتم، ولی گویا افکارم زبان گشوده بودند.
همه چیز شده بود آن دخترک، غریبه ای که برای اولین بار مرا فهمید.
نمیدانم چقدر گذشت یا به چه چیز هایی فکر کردم ولی اینقدر به خواب نرفتم که این خورشید بود که بیدار شده بود.
نگاهی به ساعت که میاندازم میبینم ساعت هشت صبح است و با اکتفا به این مثل اینکه چرتی خواب را هم تجربه کرده ام.
با چشمانی خوشحال و سری مست شروع به پایین رفتن از پله ها کردم.
درب خانه را که باز میکنم میبینم دخترک نیست.
دخترک در جایش خواب نبود، اما از آنجایی که میدانستم آنقدر ها هم از من فراری نبود که بخواهد بی خداحافظی برود فکر کردم که حتما داخل خانه است.
اما نبود؛
دیگر دخترکی در کار نبود.
221
ترس از آن دارم که برای اینکه به یاد بیاورید صمدی نیز وجود دارد، نیاز به یاد آوری داشته باشید.
221
در تاریخ بنویسید دی ماه سال 1404، برای مردم این ایران بیش از حد خونین بود؛
که جز آواری بر قلب های دلتنگ رفتگان، چیزی نداشت.
221
دل هممون برای دیروزی که هشت ماه ازش میگذره، خیلی تنگه
برای لبخند، گریه، شادی، بی اعصابی، خوش اخلاقی، نارحتی، اصلا بودن کسایی که دیگه نیستن خیلی دلتنگیم.
221
نشسته ام به آسمان زل زده ام.
صدای عربده خاموش قلبم لرزه به بدنم میاندازد.
اشک ها جاری میشوند اما همچنان قلب توان سخن گفتن ندارد.
روی چمن ها دراز میکشم و شروع به نوشتن میکنم.
که شاید کمی آرامتر بشوم.
اما برای نوشتن هم خیلی دیر است.
همان تکه پاره هایی را که نوشته بودم هم سیل اشک هایم با خود بردند و جز ردی محو چیزی از خود باقی نگذاشتند.
احساس میکردم دیگر خون هم توان جاری شدن در این رگ ها را ندارد.
انگار بیش از حد خسته شده.
حتی دیگر نای بلند شدن و بازگشت به خانه را ندارم.
«ناتوانی»
221
قسمت سوم؛
دخترک ترسیده بود؛ انگار نمیخواست کسی بداند چه در سینه دارد. اما دیر شده بود؛ زبان قلبش شروع به گفتار کرده بود و دخترک از بند درد رها شده بود.
دخترک گریه میکرد؛ در تمام مدت، اما بیصدا. بدون صدایی از نفس کشیدنش یا ترسیدنش؛ هیچچیز، هیچ صدایی نبود. انگار صدایی از قبل ظبط شده داشت داستانی را بازگو میکرد.
حرفهای دخترک که تمام شد، نگاهی به چشمانش انداختم.
«تو از این همه اتفاق گذشتی. میدانم چه بهایی برای گذراندن دادی. میدانم چقدر خلأ در خودت کاشتی تا بزرگ شدی.
من تو را میبینم.
نمیگویم غصه نخور، ناراحت نباش یا فکرش را نکن. اتفاقاً ناراحت باش و برایش زار بزن؛ اما خودت را نیز فراموش نکن.»
دخترک آرام گرفت. نگاهی رو به پیرمرد گفت:
«چرا همه تو را پیرمرد میخوانند؟»
«از زمانی که یادم میآید، مرا پیرمرد خواندند؛ چون از جمعها فراری بودم، حوصله حرف زدن نداشتم. خانهنشینی و انتظار مرگ کشیدن را به حرف زدن ترجیح دادم. این شد که کمکم تبدیل شدم به پیرمرد.»
دخترک که گویی دیگر ترسی از پیرمرد نداشت بلکه از همکلام شدن با او لذت میبرد، از او پرسید:
«عشق چه؟»
پیرمرد جواب داد:
«مهم نیست که بر من چه گذشته، دختر. حرفت روی زمین ماند، ادامه بده.»
دخترک که دید پیرمرد تلاش برای فرار کردن از جواب دارد، گفت:
«خلاصه این بود که من از آن دختر کوچک که دنیایی رنگین داشت، تبدیل شدم به این.»
پیرمرد گفت:
«مگر به قول تو، «این» چه مشکلی دارد؟ من که کاملاً به «این» حق میدهم که گاهی بشکند، توان ادامه نداشته باشد یا خسته بشود.»
دخترک کمی خندید و سپس لبخندی به پیرمرد زد و گفت:
«از تو ممنونم، پیرمرد. با حرفهایت فهمیدم که دیگر نیازی به ترسیدن از «این» نیست.»
دخترک بلند شد،
پیرمرد با چشمانش از او میخواست که بماند
دخترک که انگار ندای قلب پیرمرد را شنیده بود، گفت:
«نگران نباش، من فعلا در خانه تو میمانم، الان خیلی خسته شده ام.»
دخترک پله ها را دوتا یکی پایین رفت و پا به خانه گذاشت.
پیرمرد روی پشت بام ماند. این بار شروع به نوشتن کرد؛ اما از آن نوشتنهای واقعی،
این بار «دخترک» بود که نقاب پیرمرد را پایین آورده بود...
