ar
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

الذهاب إلى القناة على Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

إظهار المزيد
إيران141 568الفئة غير محددة
269
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
چله زیارت عاشورا
Anonymous voting

یک چله زیارت عاشورا نگیریم؟

photo content

لطفا معلم اخلاق نشید. ممنون

1_29125386373.mp34.85 MB

دگر قرارِ تو با ما چنین نبود ای دل که خنجری شوی و بگسلی قرار از من سیه‌تر از سرِ زلفِ تو روزگارِ من است دگر چه خواهد از این بیش، روزگار از من #شهریار

امشب یادم اومد اوایل دانشجویی توی نشریه طنز مینوشتم🤦‍♂ چجوری شد که اینجوری شد...؟

Vesal Alavi - Story (320).mp34.21 MB

تمام شد! شب آخر دوماه عاشقی...

photo content
+1

photo content

photo content

Repost from N/a
-از لحاظ روحی به تار شدن چشام موقِع دیدنِ گنبد اِمام‌ رضا نیاز دارم . . :))❤️‍🩹

photo content

آتانازی... در یک کلمه وحشتناک بود.

من و تمامیِ این لحظه‌های رنگ‌پریده من و تمامیِ این خاطراتِ رنج‌کشیده من و تلاقی هر روز دردها… بروفن‌ها من و دویدنِ بیهوده در جهان کوئن‌ها من و تمامیِ تنهایی‌ام ،‌ تمامیِ دردم من و تمامیِ این روزها که گریه نکردم من و دراز کشیدن کنار نعشِ کبودم من و نبودنِ انسان بهتری که نبودم #حامد_ابراهیم‌پور

لنگان! یکی از بیمارها با اصرار پشت اصرار می‌خواست خودش را مرخص کند. اگر مادر پرخطر دچار عارضه شود، از خدماتی بخش تا رئیس دانشگاه را به سیخ می‌کشند... برای بیمار توضیح دادم که با توجه به پلاکت پایین و سابقه DIC که داشته، احتمال شوک و مرگ حتی داخل ICU بالاست، چه برسد به خارج بیمارستان. به هر ترتیبی بود، فرم رضایت را امضا کرد. صدای باز و بسته شدن در بخش را شنیدم. داشتم دیگر کسری‌های پرونده را برای ترخیص تکمیل می‌کردم؛ پشت سر پرستار که وارد بخش شد. به خودم که آمدم، دیدم یک پیرمرد ریزنقش که لنگ می‌زند، وسط بخش است. یک گونی برنجی‌ پر از خرت و پرت دستش بود. پیراهن خط‌خطی قهوه‌ای‌رنگش را توی شلوار زده بود و از فرط لاغری تا سوراخ آخر کمربند را بسته بود... به‌طور معمول ICU ملاقاتی ندارد... نمی‌دانم به چه شد که سرپرستار اجازه داد بیمارش را ملاقات کند. کجا، پدرجان؟ تخت آخر. وقتی سرپرستار اجازه داد پشت سر هم دعا و تشکر میکرد... بیمارش پیرزنی بود با سرطان سینه که به استخوان متاستاز داده بود و سه سال بود که تحت درمان با شیمی‌درمانی قرار گرفته بود. پیرزن نیمه‌هوشیار بود و صرفاً به صدا واکنش کمی نشان می‌داد. بعد از سه سال شیمی‌درمانی، از پیرزن دیگر تقریباً چیزی باقی نمانده بود. استخوانش این‌قدر پوک شده بود که با کوچک‌ترین فشار، استخوان رانش شکسته بود؛ دلیل بستری شدنش هم همین شکستن استخوان ران بود. از صبح بخش را روی سرش گذاشته بود. پیرمرد که بالای تخت رسید، صدای ناله پیرزن هم قطع شد... دوباره مشغول تکمیل پرونده شدم. تکمیل پرونده که تمام شد، کنجکاو شدم پیرمرد کجاست. رفتم سراغ تخت یک. داخل اتاق نشدم... پیرمرد، دست چروکیده پیرزن که سوزن سرم داخلش بود را گرفته بود و آرام به آن بوسه می‌زد. و آرام زیر لب: قربونت برم، بمیرم برات، نمیرم بی‌تو... الهی دور سرت بگردم، غم نبینی، عزیز جونم... دردت به جونُم، دردت به تنُم... و همچنان آرام دست و صورتش را می‌بوسید... آمدم توی بخش. برای پرسنلی که توی بخش مانده بودند تعریف کردم چه دیدم؛ حالا دانه‌دانه پا می‌شدند، می‌رفتند سرک می‌کشیدند. لطفاً یا عاشق نشوید، یا این‌گونه عاشق شوید.

photo content