my soul...
الذهاب إلى القناة على Telegram
217
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+1430 أيام
أرشيف المشاركات
217
خداروشکر به اون مرحله از زندگی رسیدم که عین پیرمرد ، پیرزنا ، میرم توی پارک میشینم روی نیمکت و به جلوم خیره میشم .
217
یه زمانی اسفند قشنگترین ماه سال بود
پر از تکاپو و حس زندگی ..
بوی تمیزی .عید و بهار
الانو نبینید که دیگه هیچکس حس و حال نداره ....
217
بعضی روزها دلم میخواهد روی پیشانیام بنویسم: «دارم برای زنده ماندن، آرام ماندن و عبور از طوفانهای درونم میجنگم؛ لطفا زخمی دیگر بر روی زخمهایم اضافه نکنید.»
217
به قول یکی .آدمیزاد اگه پرمشغله نباشه انقدر غصه میخوره تا غمباد بگیره. راست میگفت بنده خدا.
217
ولی خاک
تو با او مهربان باش؛
اگر آتش با او مهربان نبود
اگر زندگی، اگر مرگ با او
مهربان نبود؛
اگر انسانهای دیگر با او مهربان نبودند؛
خاک، تو با او مهربان باش…
217
این مدت زندگی به گونهای سپری شده است
که میتوانم سالها
بدون آنکه هیچ اتفاق غم انگیزی رخ بدهد
غمگین بمانم.
217
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبرِ خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند؟
بدون وحشت، از خدا میپرسید که آیا واقعاً خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند؟!
217
حالم دقیقاً مثل این جمله صادق هدایت
توی کتابِ "سه قطره خونِ"شه:
آسمان لاجوردی، باغچهی سبز و
گلهای روی تپه باز شده،
نسيمِ آرامی بوی گلها را تا اينجا میآورد.
ولی چه فايـده؟
من ديگر از چيزی نمیتوانم كيف بكنم...
217
در وصف روحیه ی این روزها باید از زبون خانم فروغ فرخزاد بگم که :
در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام .گاهی می خندم . و گاهی گریه میکنم .اما حقیقت این هست که خسته هستم . میخواهم فرار کنم . میخواهم بروم و ناپدید شوم ...
