لئون نیکولایویچ.
الذهاب إلى القناة على Telegram
غالب اوقات مغموم و متفکر بود بدون اینکه بداند چرا. @Leoniiik_bot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
208
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
صبح زود بیدار شدن خیلی چیز جالبیه واقعا، منتهی بستگی داره واسه چی بیدار شی. واسه یه کار واجبِ حوصلهسربرِ خسته کننده( اصلا فکر نکنین منظورم مدرسهست) انگار دارن جونمو میگیرن ازم. ولی حالا دو ساعته بیدار شدم، قرار نیست مدرسه برم، نشستم Elvis Presley گوش میکنم و دونه دونه کارامو با آرامش انجام میدم. این شد زندگی دیگه.
حسودی میکنم به اون همکلاسیام که با علاقه اومدن تو این رشته. میبینمشون با چه تمرکزی به درس گوش میدن جوری که انگار زندگیشون بهش وصله و چجوری جواب سوالا رو با اشتیاق میدن وقتی همون لحظه موضوع رو متوجه میشن و منم ته کلاس درحالی که چشمم به دبیر و چیزیه که داره رو تابلو مینویسه به این فکر میکنم که شاید اگه منم میرفتم رشتهای که دوست داشتم، میتونستم الان همینقدر ذوق داشته باشم واسه درسها و نه ترس و استرس اینکه کاملا جدی دارم هیچی رو متوجه نمیشم؟
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
فکر میکنم باید ممنون باشم از هر کسی که احساسی شبیه من داشته، تونسته وصفش کنه، بنویسدش یا به تصویر بکشه. من خیلی از اوقات توی فهموندن احساساتم به آدما، کلمههای مناسبی پیدا نمیکردم. چقدر برایِ من رهاییبخش و نجاتدهندهست خوندنِ احساساتی مشابه احساسات خودم که تبدیل به کلمه شدن. درود بر انسانهایی که از درونیاتشون مینویسن.
انگار هرچی تلاش میکنم فرقی نداره. هر بار که فکر میکنم یکم از اون حال بد فاصله گرفتم، دوباره همهچی از اول شروع میشه. هر قدمی که برمیدارم انگار یه دست نامرئی هل میدتم عقب تا جایی که دوباره همون حس آشنا برگرده؛ خفگی، تاریکی، پوچی.
