Cabin 13
الذهاب إلى القناة على Telegram
Born in southside Chicago, spent some time in Kansas, got a little lost in New Orleans, I've a pack in Beacon Hills and find me in Camp Half-Blood now (or maybe back on the southside... who knows?) https://t.me/HarfChatBot?start=707c707225f7
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
234
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
234
آرزوهایت تو را میکشند، تا روزی که دریابی میتوانی بدون هیچ زندگی کنی، میفهمی تمام آن چیزهایی که دوستشان داری همه سرابند.
–بختیارعلی، آخرین انار دنیا، ترجمه مریوان حلبچهای.
234
Repost from books i read
“When a war breaks out people say: 'It won't last, it's too stupid.' And war is certainly too stupid, but that doesn't prevent it from lasting. Stupidity always carries doggedly on, as people would notice if they were not always thinking about themselves.”
— The Plague, Albert Camus
234
اخیرا شیملس رو تموم کردم. خیلی سریال عزیز و مهمی بود برام. فکر کنم تا سالها بعد اگر کسی بپرسه سریال مورد علاقهت چیه، اولین اسمی که به ذهنم خواهد رسید شیملس باشه. حرفهای زیادی در موردش هست که میخوام بزنم و همزمان از حوصله خارجه در حال حاضر، ولی خب در همین حد میگم که شیملس باعث شد این مدت در نبود اینترنت و با وجود فشارها دوام بیارم. بعدا که اینترنت وصل شد احتمالا بیشتر در موردش حرف بزنم. دلم براش تنگ میشه.
234
مردی که از آن گوشه میگذرد، ناگهان لوله تفنگی را روبهروی خود میبیند. دستان خود را بلند میکند، به داخل کامیون میاندازندش و از آن لحظه او گمشده خانواده و دوستانش خواهد شد. شاید او را به اردوگاه کار اجباری بفرستند. شاید با لبانی به هم دوخته تیربارانش کنند؛ مبادا که در لحظه مرگ علیه دولت فریادی بکشد! در هر حال، سرنوشت اون هشداری است به دیگران. شاید اگر دیگران در خانه بمانند، از این سرنوشت بگریزند.
– چند گفتار درباره توتالیتاریسم، ترجمه عباس میلانی، فصل سوم: ذهن در بند (چسلاو میلوش)، بخش دوم: نگاه به غرب
234
قدم زدنهایش او را از کنار پسرکی میگذراند که چوب دستی را به دورن تل خرابهای فرو میکند و سوتزنان آهنگی را در باب رهبری که مملکت را در برابر همه دشمنان پاس خواهد داشت، تکرار میکند. آهنگ بر جا مانده، اما رهبر دیروز حال دیگر جزئی از گذشته بیجان است. درمییابد که به سرعت عادات جدیدی پیدا میکند. روزگاری اگر در کنار خیابان جسدی میدید، بیتاخیر پلیس را خبر میکرد. جمعیتی جمع میشد و اظهار نظرها و صحبتها میکردند. اکنون میداند باید جسد سیاهی را که در میان گل و لای افتاده نادیده بگیرد. میداند که نباید سوالهای غیرلازم بپرسد. قائدتا آنکه تیری شلیک کرده، دلیلی برای این کار داشته. شاید حتی مجری حکم دادگاه زیرزمینی بوده است.
– چند گفتار درباره توتالیتاریسم، ترجمه عباس میلانی، فصل سوم: ذهن در بند (چسلاو میلوش)، بخش دوم: نگاه به غرب
234
Repost from Hey Man You're Dying
کل نظم کنونی دنیا بر این اصل استواره که شهروند غربی بتونه صبح بیدار شه، قهوهی ارزانش رو بنوشه، بره سر کار و به دولتهای غربی مالیات بده و جنس ارزان چینیش رو مصرف کنه و از مواهب ریز و درشت زیستن در دموکراسیِ سرمایهداری بهره ببره. واسه اینکه این سیستم حفظ بشه لازمه که کشورهای ما بگالند باشه و بگالند باقی بمونه.
اون قسمت عذاب وجدان قضیه رو هم با پرچم فلسطین و امثال اون آرام میکنن. درد ما از اساس به تخم اینهاست.
234
هنوز اندک زمانی برای شادی پیش رویم بود و هنوز آینده فرا نرسیده بود. اما میدانستم که آینده تاریک است. شکست، شکست -شکست پشت سرم، شکست پیش رویم- این باور با اختلاف عمیقترین باوری بود که داشتم.
— جورج اورول، کتاب یا سیگار، شادی ایام خردی یاد باد.
234
Repost from The Clamor Of Being
همانطور که عرض کردم مفهوم آزادی مثبت رو اینجا میشه فهمید، وقتی تو وصلی و بقیه نیستن عملا وصلی تو بیمعنا میشه، آزادی نه فردی که همگانیه.
234
یکم دیگه اینترنت قطع بمونه کل کتابهای توی کتابخانهام تمام میشن و سینمای جهانو درو میکنم
