uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

Cabin 13

Cabin 13

Kanalga Telegram’da o‘tish

Born in southside Chicago, spent some time in Kansas, got a little lost in New Orleans, I've a pack in Beacon Hills and find me in Camp Half-Blood now (or maybe back on the southside... who knows?) https://t.me/HarfChatBot?start=707c707225f7

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
234
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kun
-130 kun
Postlar arxiv
photo content

آرزوهایت تو را می‌کشند، تا روزی که دریابی می‌توانی بدون هیچ زندگی کنی، می‌فهمی تمام آن چیزهایی که دوستشان داری همه سرابند. –بختیارعلی، آخرین انار دنیا، ترجمه مریوان حلبچه‌ای.

آدم ذره ذره به بی‌آبرویی عادت میکنه جدی

رهایم کنید

من این مدت واقعا از آدم‌های به اصطلاح همه‌چیزدان خسته شدم

Repost from books i read
“When a war breaks out people say: 'It won't last, it's too stupid.' And war is certainly too stupid, but that doesn't prevent it from lasting. Stupidity always carries doggedly on, as people would notice if they were not always thinking about themselves.” — The Plague, Albert Camus

-

اخیرا شیملس رو تموم کردم. خیلی سریال عزیز و مهمی بود برام. فکر کنم تا سال‌ها بعد اگر کسی بپرسه سریال مورد علاقه‌ت چیه، اولین اسمی که به ذهنم خواهد رسید شیملس باشه. حرف‌های زیادی در موردش هست که میخوام بزنم و همزمان از حوصله خارجه در حال حاضر، ولی خب در همین حد میگم که شیملس باعث شد این مدت در نبود اینترنت و با وجود فشارها دوام بیارم. بعدا که اینترنت وصل شد احتمالا بیشتر در موردش حرف بزنم. دلم براش تنگ میشه‌.

مردی که از آن گوشه می‌گذرد، ناگهان لوله تفنگی را روبه‌روی خود می‌بیند. دستان خود را بلند می‌کند، به داخل کامیون می‌اندازندش و از آن لحظه او گمشده‌ خانواده‌ و دوستانش خواهد شد. شاید او را به اردوگاه کار اجباری بفرستند. شاید با لبانی به هم دوخته تیربارانش کنند؛ مبادا که در لحظه مرگ علیه دولت فریادی بکشد! در هر حال، سرنوشت اون هشداری‌ است به دیگران. شاید اگر دیگران در خانه بمانند، از این سرنوشت بگریزند. – چند گفتار درباره‌ توتالیتاریسم، ترجمه عباس میلانی، فصل سوم: ذهن در بند (چسلاو میلوش)، بخش دوم: نگاه به غرب

قدم زدن‌هایش او را از کنار پسرکی می‌گذراند که چوب دستی را به دورن تل خرابه‌ای فرو می‌کند و سوت‌زنان آهنگی را در باب رهبری که مملکت را در برابر همه دشمنان پاس خواهد داشت، تکرار می‌کند. آهنگ بر جا مانده، اما رهبر دیروز حال دیگر جزئی از گذشته بی‌جان است. درمی‌یابد که به سرعت عادات جدیدی پیدا می‌کند. روزگاری اگر در کنار خیابان جسدی می‌دید، بی‌تاخیر پلیس را خبر می‌کرد. جمعیتی جمع می‌شد و اظهار نظرها و صحبت‌ها می‌کردند. اکنون می‌داند باید جسد سیاهی را که در میان گل و لای افتاده نادیده بگیرد. می‌داند که نباید سوال‌های غیرلازم بپرسد. قائدتا آنکه تیری شلیک کرده، دلیلی برای این کار داشته. شاید حتی مجری حکم دادگاه زیرزمینی بوده است. – چند گفتار درباره‌ توتالیتاریسم، ترجمه عباس میلانی، فصل سوم: ذهن در بند (چسلاو میلوش)، بخش دوم: نگاه به غرب

کل نظم کنونی دنیا بر این اصل استواره که شهروند غربی بتونه صبح بیدار شه، قهوه‌ی ارزانش رو بنوشه، بره سر کار و به دولتهای غربی مالیات بده و جنس ارزان چینیش رو مصرف کنه و از مواهب ریز و درشت زیستن در دموکراسیِ سرمایه‌داری بهره ببره. واسه اینکه این سیستم حفظ بشه لازمه که کشورهای ما بگالند باشه و بگالند باقی بمونه. اون قسمت عذاب وجدان قضیه رو هم با پرچم فلسطین و امثال اون آرام می‌کنن. درد ما از اساس به تخم اینهاست.

Repost from Ending
دیگه هر کی‌ام که مهاجرت کرده، از قدیم کرده. ماهایی که موندیم نهایتا بتونیم ویزا (گواهی فوت) بگیریم برای اون دنیا.

هر هزار روز یک بار وصل میشم پیام‌های نومیدانه‌م سند میشن دوباره میرم

احساس میکنم اینکه اینترنت داشتیم یه زمانی توهم بود و بس

هنوز اندک زمانی برای شادی پیش رویم بود و هنوز آینده فرا نرسیده بود. اما می‌دانستم که آینده تاریک است. شکست، شکست -شکست پشت سرم، شکست پیش رویم- این باور با اختلاف عمیق‌ترین باوری بود که داشتم. — جورج اورول، کتاب یا سیگار، شادی ایام خردی یاد باد.

-

«آیا مفهوم زندگی این بود که آدم شاهد رجاله‌بازی یک دسته مادرقحبه بشود؟»

همان‌طور که عرض کردم مفهوم آزادی مثبت رو این‌جا می‌شه فهمید، وقتی تو وصلی و بقیه نیستن عملا وصلی تو بی‌معنا می‌شه، آزادی نه فردی که همگانیه.

یکم دیگه اینترنت قطع بمونه کل کتاب‌های توی کتابخانه‌ام تمام میشن و سینمای جهانو درو میکنم

و آدمی حیران است که پس رویاها کجا رفتند؟