᯽حُب᯽
الذهاب إلى القناة على Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
508
المشتركون
-2424 ساعات
-257 أيام
+8430 أيام
أرشيف المشاركات
508
دقت کردی آدما چقدر بی معرفتن؟
دقیقا همونجایی که بهشون وابسته میشی
تنهات میزارن ، همونجایی که بخشی از
قلبتو بهشون دادی تنهات میزارن
اولش میگن دوست دارم
هیچوقت تنهات نمیزارم
همیشه کنارتم ، بعدش میگن ازت بدم میاد
میگن اضافی تو زندگیم ، اما از خودشون
نمیپرسن نکنه دلش شکسته باشه؟
آدما واسشون مهم نیست که با رفتنشون
چی به سرمون میارن ، اونا فقط فکر
خودشونن از نصیحت متنفرم ولی همیشه
اینو میگم که به هیچکس دل نبند
عاشق کسی نشو ، قلبتو بهش نده
این آدما موندنی نیستن ، اومدن تورو
ضعیف کنن اشکتو دربیارن
قلبتو خورد کنن و برن:))
508
دلم یک آدمِ غریبهی امن و آرام میخواهد،
وَ پذیرنده، و شنونده، و پناه دهنده ...
کسی که قضاوتم نکند و فقط گوش کند. کنجکاو نشود، بیشتر نپرسد، سرزنش نکند، دلیل نخواهد.
دلم نگاهی بیگانه اما گرم میخواهد
یک دوستیِ عمیق ولی کوتاه
یک همنشینیِ سالم اما بدون ادامه.
یک نفر که انگار مرا از جنگل سرد و تاریکی که در آن گم شدهام نجات بدهد، به کلبهی دنج و گرم خودش ببرد، برایم چای بریزد و بیآنکه بپرسد چرا و از کجا میآیم، مقابلم بنشیند، حرفهای مرا بشنود و شانههای مرا برای تسکین بفِشارد و حالم که خوب شد، نپرسد کجا؟ فقط راه خیابان را نشانم بدهد، در آغوشم بگیرد و برایم آرزوهای خوب کند و از او که دور شدم، احساس کنم خدا را در کالبد یک انسان ملاقات کردهام که اینقدر آرامم...
508
Repost from ‹ 𝐅𝐚𝐭𝐞𝐦𝐞 ›
بغض، گریبانم را گرفته...
کجا ماندهای تو؟
دلتنگی، وقتی ریشه میدواند، دیگر یک حس نیست؛ آرامآرام به جانِ آدم میافتد.
در دلِ یک دختر، بعضی انتظارها هیچوقت پیر نمیشوند، فقط سنگینتر میشوند.
آنقدر سنگین که لبخند، دیگر توانِ بلند کردنشان را ندارد.
هر شب، نبودنت را هزار بار مرور میکنم، بیآنکه نامت را به زبان بیاورم.
میگویند زمان، همهچیز را درمان میکند؛ اما بعضی دلتنگیها، با زمان عمیقتر میشوند.
هر صبح، چشمهایم به امیدی باز میشوند که خودشان هم میدانند قرار نیست از راه برسد.
دلتنگی، گاهی آرام نمیکُشد؛ فقط هر روز، تکهای از جانِ آدم را با خودش میبرد.
و چه سخت است چشم به راهِ کسی بودن که تمامِ جهان، بیاو شبیه جای خالیِ یک قلب است.
برای ؛ https://t.me/hob2223 ☕️*
508
امروز هرکی منو دید گفت چرا انقدر خستهای؟ چرا انقدر بیحالی؟!
من خسته نبودم، حداقل از لحاظ جسمی خسته نبودم، فقط ذهنم خسته بود از تکرار مکررات.
و به این فکر کردم که چی میشه که میفهمیم یه نفر روحش خسته است؟!
از رنگ پریدهاش؟! یا چشمایی که به زور بقیه رو نگاه میکنن یا لبخند زورکیای که به زور روی صورتمون نقاشی میکنیم؟!
قدرت خدا رو بگردم واقعاً!
واقعاً این حجم از ارتباط روح و جسم و ذهن همیشه شگفتزدهام میکنه،
این اتصالی که باعث میشه خشم و بغض و غم و شادی رو از دریچه چشمها دید واقعاً پدیده خارقالعادهایه.
و الحق که چشمها دریچه روحن!
هیچ وقت نمیخواستم زیر بار حرف کلیشهای «چشمهای دروغ نمیگن»، برم ولی اگه زندگی همینجوری هی بخواد یه بُعد جدید از خودش بهم نشون بده قطعا یه روزی به این جمله هم ایمان میارم.
از چشمها که بگذریم،
به نظر من لبخند آدمها دومین فاکتوریه که میشه با دیدنش فهمید، روح آدمیزاد در چه حالیه..
لبخندهای عصبی،
لبخندهای سرخوش،
لبخندهای غمگین،
لبخندهای خشمگین،
لبخندهای شرمگین،
و درنهایت لبخندهای واقعی که تبدیل میشن به قهقهههای از ته دل و به نظرم این نقطه تعالی در برابر دنیای مادی انسان و نهایت شادی دنیویه.
بگذریم،
آدمیزاد با همین نوسانات روح و روانشه که زنده است و غم و شادی در کنار همن که معنا پیدا میکنن.
فقط همیشه باید امیدوار باشیم نقاط شاد و خندههای از ته دل بیشتر از غصههای خانمانسوز یقهامون رو بگیرن و بچسبن به روحمون...
508
Repost from مدعی .
نگاهِ تو به جهان ، از دریچهیِ لنزِ قلبت
میگذره ؛ چنلت لبریز از احساسِ نابه . ☕️
https://t.me/hob2223
