᯽حُب᯽
الذهاب إلى القناة على Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
506
المشتركون
-1224 ساعات
-247 أيام
+7630 أيام
أرشيف المشاركات
506
من نمیدونم با چه ادبیاتی خدمت شما عزیزان عرض کنم که از صحبت هایی که با شما میکنم هیچ،مطلقا هیچ منظوری ندارم.
506
Repost from میحآء
امروز دلم برات تنگ شد، بعد از مدت خیلی زیادی. اما نمیتونم اینو بهت بگم؛ و بهجاش به تمام چیزهایی که به ما مربوط میشد فکر کردم. البته که هیچی دیگه مثل قبل نمیشه، زندگی یه جوک بزرگ نیست که بتونیم هروقت دلمون خواست باهاش بخندیم، مخصوصا از وقتی اینجا جنگ شده؛ اما کاش بود. اونوقت تنها آدمهای دنیا که قاهقاه بهش میخندیدن، من و تو بودیم. دیوونههای زنجیری. امروز فکر کردم که کاش زندگی انقدر جدی نبود، البته ما حتی همونموقعی که جدی نبود هم میدونستیم یهروزی جدی میشه؛ بزرگسالی بالاخره یکجایی میاد بیخ ریشمون و دیگه موزیک ویدیوهای رقصی و پوشیدن لباسهای عجیب نجاتمون نمیدن. امروز دلم برات تنگ شد، اما نتونستم بهت بگم، بهجاش یه سریال جدید شروع کردم، و فکر کردم که اگه بودی، احتمالا اینیکی رو باهم میدیدیم. تو میشدی اون شخصیتی که قویتره، منم اونیکه لوستره و بعد، به کابوس تمام حرفهای نگفتهی دنیا که توی خاک چال شدن و هیچوقت قرار نیست تبدیل به درخت بشن، میخندیدیم.
506
هر چیزی که دیرتر از زماناش برسد
دیگر هیچ معنایی ندارد.
بعد از مرگ من
گلها را دور بیاندازید؛
سنگهای قبر چیزی از دلتنگی نمیدانند...
–جمال ثریا
506
هیچگاهدلِآنانکهبیصداگریهمیکنند،رانشکنید
اینهاکسیرابرایپاککردن،اشکهایشانندارند...
506
Repost from پَناهِاَشکها 🍃
کاش میدانستیم بعضی دیدارها تکرار نمیشوند...
شاید بیشتر نگاه میکردیم.
506
«علاقه»، یه قرارداد نانوشتهست با بخشی از وجودت که تاوانش رو بعداً میدی، نه به این معنا که پشیمون میشی، به این معنا که مدیون میشی. چون به همون میزانی که چیزی یا کسی رو دوست داری، باید تحمل کنی. رفیقت عاشق بازیه، پس محکومه که گاهی ببازه. کسی که عاشق نوشتنه، محکومه که گاهی هیچ کس نوشتههاش رو نخونه و کسی که عاشق چشمها و دیدن بوده، محکومه که یه روز دیگر نبینه.
این قانونِ نامرئی زندگیه. هیچ علاقهای، مجانی نیست، پشت هر «دوستت دارم» یه «باید هزینه کنم» خوابیده. حالا بعضیها این هزینه رو با وقتشون میدن، بعضی با آرامششون، بعضی با خوابشون، بعضی با پولشون و بعضی هم مثل من و تو، با چشمها و افکارشون.
جالبه که آدم فکر میکنه علاقه یعنی همون لحظهی اول، همون لحظه که چشمهات پر ستاره میشه و پروانهها توی شکمت غوغا میکنن؛ اما حقیقت اینه که علاقه، وسطهای راه معنا پیدا میکنه. وقتی داری هزینههاش رو پس میدی و تازه میفهمی دوست داشتن یعنی همین. یعنی همون شبی که به خاطر حرف زدن باهاش، تا صبح بیدار موندی. همون روزی که به خاطر یک کار، برای چندسال از عمرت قرارداد بستی. همون لحظه که به خاطر یک انتخاب، مجبور میشی چیزهای دیگه رو کنار بذاری. همون لحظه که به خاطر اولویتهات، از تفریحاتت میزنی.
علاقههای من؟ من به جز معشوقههای پرهزینه زندگیم که اهدافم رو تشکیل میدن به چیزهای کوچیک علاقه دارم؛ به انتظار شنیدن صدای آدمهای موردعلاقهام پشت تلفن، به نگاه اول آدمها قبل از اینکه نقاب بزنن به چهرهشون، به لحظهای که کسی حرفم رو میفهمه بدون اینکه توضیح بدم چرا، به بارون تو هر شدت و سرعتی، به خیابونهای خلوت تو نیمهشب، به بوی نون تازه، به لم دادن روی مبل بدون اینکه کاری داشته باشم، به یه فنجون چایی با عطر گل محمدی، به شنیدن موسیقی موقع پیادهروی و...
اینها هم علاقهان، فقط نه اونقدر بزرگ که هرکسی متوجه بشه، نه اونقدر پرهزینه که آدم رو متحول کنه و شاید به همین خاطره که همیشه سر جای خودم موندم. بدون عینک، با چشمهایی که دنبال نور میگردن.
اما راستش رو بخوای، بزرگترین علاقهام این روزها این شده که چیزی رو نخوام. نه از سر ناامیدی، از سر تجربه.
اینکه بفهمی چه چیزهایی ارزش هزینه کردن ندارن، خودش یک علاقهست. علاقه به نداشتن. شبیه همون احساس لذت عجیبی که آدم بعد از تمیز کردن یک کمد شلوغ بهش دست میده؛ حالا جای خالیها رو دوست داره، نه شلوغ بودنها رو.
نفس کشیدن تو یک اتاق خلوت، از زندگی تو یه انبار پر از چیزهای بیاستفاده، خیلی آرامشبخشتره.
و چشمهات..
چشمهات اگر ضعیف شده، شاید به خاطر اینه که زیادی به چیزهایی نگاه کردی که ارزش دیدن نداشتن... شاید هم نه..
ولی میدونم که عینک نزدن هم یه جور خودخواهیه؛ اینکه نخوای دنیا رو واضح ببینی. شاید ما هردو خودخواهیم و شاید به همین دلیله که هنوز تو همون جاده داریم حرکت میکنیم، با همون چشمهای ضعیف، بدون عینک، بدون نقشه، فقط با یک علاقهی مبهم به ادامه دادن و نوشتن؛
و شاید همین مبهم بودن، لذتش رو بیشتر میکنه. چون اگر همه چیز رو واضح میدیدی، دیگه چیزی برای کشف نمونده بود.
