سیمرغ
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
237
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-87 أيام
-2530 أيام
أرشيف المشاركات
236
با این فیلم، خود را در عمق پرسشهای عجیبوغریب یافتم؛ به همین دلیل فکر نمیکنم تا پایان عمر بتوانم تأثیرش را فراموش کنم. از جمله فلم و کتابهایی است که بهمحض پایان، تازه آغاز میشود.
گرچه من فلم فرانکنشتاین را دیدم، بعداً فهمیدم که بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است. بههرحال، بهگونهای عجیب تحت تأثیر ایده، موضوع و فضای آن قرار گرفتم.
فرانکنشتاین، یک فلم علمیـتخیلی و گوتیکِ امریکاییِ محصول ۲۰۲۵ و نامزد اسکار است که بر اساس رمانی به همین نام، اثر مری شلی، ساخته شده است.
فرانکنشتاین اثری است که فراتر از یک داستان ترسناک یا علمیـتخیلی، به پرسشهای عمیق دربارهٔ ماهیت انسان، مسئولیت علمی و اخلاقی، و پیامدهای عبور از مرزهای طبیعی میپردازد. همچنین با پرداختن به موضوعاتی مانند تنهایی، جستوجوی هویت و خطرات جاهطلبی بیحد، مخاطب را به تأمل دربارهٔ پیشرفتهای علمی و نقش انسان در جهان دعوت میکند. فرانکنشتاین هم برای علاقهمندان به داستانهای کلاسیک و علمیـتخیلی جذاب است و هم برای کسانی که به مباحث فلسفی و اخلاقی علاقه دارند.
2026/2/18
236
این روزها که داستان تبدیل شدن نوریه به نوراحمد خیلی سر زبانهاست، راستش را بگویم با دیدن این خبر اصلاً متعجب نشدم؛ چون کتاب «نانآور» که درباره دور اول طالبان نوشته شده را خوانده بودم. آنجا پروانه است که برای نانآوری تبدیل به پسر میشود.
به طور تصادفی چند روز قبل فیلم «باران» محصول ۲۰۰۱ را دیدم. آنجا باران تبدیل به رحمت میشود. در کل، چیزی که میخواهم بگویم این است که داستان ما در طول تاریخ تکرار میشود. هرکدام از این زنها برای نانآوری تبدیل به مرد میشوند و تلاش میکنند هویت زنانه خود را پنهان کنند و در آخر مجرمِ هویتشان میشوند.
گرچه آدمی نیستم که به طور مستقیم فیلم یا کتابی را به کسی پیشنهاد کنم، اما این فیلم را برای درک عمیقتر از هویت و مفهوم عشق پیشنهاد میکنم؛ چون داستان هویت ما در طول تاریخ مشابه بوده است.
فیلم «باران» به کارگردانی مجید مجیدی، محصول سال ۱۳۷۹ است. این فیلم زندگی کارگران ساختمانی، خصوصاً افغانیهای مهاجر را درونمایه قرار داده و جوایز متعددی را کسب کرده است.
در یک برج در حال ساخت، عدهای کارگر روستایی و افغانستانی مشغول به کار هستند. لطیف، کارگر روستایی که مسئول خدمات و تغذیه کارگران نیز هست، باخبر میشود که پس از مجروح شدن یک کارگر افغانستانی، اکنون پسر او، رحمت، به جای او مشغول کار است. به دلیل جثه ضعیف رحمت، وظیفه خدماترسانی به کارگران را به او میسپارند و لطیف کار راحت خود را از دست میدهد. این موضوع لطیف را عصبانی میکند و او در پی آزار رحمت برمیآید.
یک روز متوجه میشود که رحمت در واقع دختری است به نام باران که از سر ناچاری، در میان مردان و به جای پدرش کار میکند. همین موضوع باعث میشود لطیف به کمک باران بیاید و در این بین به او دل ببندد. اما با منع کار برای افغانستانیها، لطیف به دنبال باران میگردد و وقتی وضعیت زندگی آنها را میبیند، همه پسانداز خود را به خانواده او میدهد. سپس متوجه میشود که باران و خانوادهاش قصد دارند برای همیشه ایران را ترک کنند.
236
من عاشق این کیوبها هستم. وقتی که خیلی خستهام خود را همراشان سرگرم میکنم.
داشتم به این کیوبها نگاه میکردم. تازه میفهمیدم چقدر زندگی شبیه به این کیوبهاست؛ ساده اما درهم پیچیده، اگر فورمول بلد نباشی همین طور درهم و برهم میمانی. چقدر راست و بالا و پایین حرکت کنی بازهم درستش کرده نمیتوانی. همینطور زندگی از خود فرمولهای دارد. اگر فرمول بلد نباشی؛ همینطور رنگهایت را کنار هم آورده نمیتوانی.
236
فکر میکنی پدرت ناراحت بود؟ از اینکه او را فروخت؟
پری بعضی از آدمها خیلی خوب میتوانند ناراحتیشان را پنهان کنند او هم از آن دسته آدمها بود. با نگاه کردن به او نمیتوانستی بفهمی مرد سرسختی بود. فکر کنم آره.
#وکوهستان به طنین آمد
#خالد حسینی
236
به زمستانی فکر میکنم
که ابرش در آسمان کابل میبارد
برفش در خواب من
و بارانش
در تشک کودکی هفت ساله در همسایهگی مان
به زمستانی فکر میکنم
که شمالش در واشنگتن میوزد
و سوزش
از لولای پنجرهی اتاقم
تقلا میکند برای ورود
و برفش
روی کوهپایههای آلپ مینشیند
به زمستانی
که پالتوی پوست گرگش
در پاریس به تن زنی پولدار
و دندان گرگش
در گلوی گوسفندان دامنههای بهسود
به زمستانی
که چوبش را از درختی در کنر میگیرند
و در بخاری زغالسنگ استانبول میسوزد
به زمستانی
که ترانههای برفیاش را
در مسکو میخوانند
و بهمنش
در سالنگ سر ریز میکند
بارانش به چتر زنی در برلین میخورد
و سیلابش
به پاهای پیر زنی در کوته سنگی
از درز دروازه سلام میدهد
از فصلی حرف میزنم
که به نقشهی جهان اتاقم رسیده
و سرمایش
از پتو نیز میگذرد
نفس بزن در شعرهایم
"ها" کن کمی در کلمات
برف
مثل پاککن مداد
کلماتم را در کاغذ گم میکند
مصطفی هزاره
236
به تشویش این است که تا نان چاشت میتواند برسد یا نه؟ به او فکر میکنم؛ کاش مثل او بودم، کاش تمام دغدغههای این روزهایم همین بود که به چاشت چه بپزم؟
میگویم سالپار هم این اتفاق افتاد، پسرک دیگری هم از بین رفت، چرا چیزی نمیگویید؟ چرا کسی اعتراضی نمیکند؟
با چهرهیی که بسیار حالت حقبهجانب به خود گرفته است، میگوید: «چه فایده دارد؟ اگر کسی اعتراض و کاری کند، آن طفل زنده میشود؟»
از پاسخش حیران و درمانده میشوم که چطور برایش تفهیم کنم که اگر کاری کنید و حرفی بزنید و دنبال راهحلی باشید، درست است که قربانی زنده نمیشود، ولی باعث میشود که کس دیگری در این مسیر قرار نگیرد، قربانی نشود. مگر این یکی در مسیر همان قبلی نبود؟
همه ناراحتاند و حتی نمیدانند برای کدامیک از این موضوعات و حادثات. همه ناراحتاند و مأیوس و خودم نیز.
یک آن متوجه قضیه میشوم. میبینم این ناراحتشدنها، این زانوی غم بغلکردنها، بار این اندوه را سنگینتر میکند. باید از این اندوهها عبور کرد. اگر به حال هزاران زنی که در جهان رنج میکشند، رنج ببری، خودت یکی از آنهایی. آن زنها را یکی دیگری کشته و تو را رنج آنها. زانوی غم بغل گرفتن که راهحل نیست.
میگفت: «مبارز که خودش را به کشتن نمیدهد، بلکه مبارزه میکند که هم خود و هم دیگران را نجات بدهد.»
باید کاری کرد، باید حرفی زد، و باید از رنجها عبور کرد و برای تکرار نشدنشان کاری.
صدای خندهای میآید. کسی دارد میخندد. دختربچهای را پدرش کول کرده است که به مکتب ببرد. میخندد و نمیداند که فقط چند صنف محدود این حق را دارد. با امید و با شوق در کول پدر میگوید و میخندد.
من نیز میخندم، از امید، از شوق.
شاید راه نجات همین خندیدن و تسلیم نشدن و ادامه دادن است. شاید روزی برسد که هیچ زنی به جرم زن بودن نسوزد و خوابها بوی آتش ندهند. شاید بشود یاد بگیریم بهجای عزا گرفتن، کاری کنیم، آگاه شویم و آگاه کنیم.
نان پخته میشود. خانه از بوی نان پر میشود و زنی دارد زندگی را بالای سفره میچیند. زنی که در دورههای مختلف ادامه دادن را یاد گرفته است و تسلیم نشدن را نیز.
و من، با همهی اشکها، کابوسها و خشمها، هنوز ایستادهام. کنار تنور، کنار عابدهها، کنار فرخندهها، کنار کبراها و هزاران زن بینام دیگر.
هنوز هستم، هنوز مینویسم…!
حماسه ۱۴۰۴/۳/۲۶
236
کنار تنور آتشکردهی مادر ایستادهام تا برای پختن نان کمکاش کنم. در روزهای عادی، صبحهایی که بوی عطر نان تازه در خانه میپیچد و نور خودش را از بین برگهای توت به حویلی میرساند و همه با همیم، خوشحالم و از حضور مادرم بیشتر.
اما این چند روز را با سردرد، حالت تهوع و بدحالی آغاز کرده و گذراندهام. احساس میکنم تمام این اتفاقات تلخ در سر من رخ دادهاند و من بازمانده و شکستخوردهی همهی جنگهای جهانم.
به نان نگاه میکنم؛ جایی از جهان جنگ است، کسانی از نداشتن همین نان مردهاند و جهانی که در قرن بیستویک داد از حقوق بشر و حقوق انسانی میزند، همه را به تماشا نشسته است. انسان بودن و انسان ماندن سخت است و جرم. اخبار را به یاد میآورم: گروهی را که قصد داشتند مواد غذایی را به آسیبدیدهگان فلسطین برسانند، دستگیر و اخراج کردهاند. جایی از جهان جنگ است، موشکی آواری را آوارتر کرده است، زنی در صف دریافت نان برای فرزندانش زیر پا له شده و مرده است، و جایی دیگری از جهان هزاران دالر برای پذیرایی از فلان رئیسجمهور خرج شده است. شوهری سر خانمش را با ساطور بریده است، مردی داخل یک صندوق مرده و در این جهان اندازهی یک صندوق جا پیدا نکرده است. جایی از جهان ساختمانها دارند فرو میریزند، انسانیت فرو میریزد، و داوود داخل صندوق میمیرد.
مادر میگوید باید کمی هیزم بریزم. هیزم میریزم و به آتش نگاه میکنم؛ بوی گوشت عابده میآید، بوی خون خلطشدهاش با بوی دود و بوی جهالت و بوی زنستیزی، بوی جبر و بوی وحشت، بوی قتل، بوی یک جنایت سیستماتیک و پذیرفتهشده و عادیشده. کوشش میکنم تصاویر را از ذهنم پاک کنم؛ بوی فرخنده میآید. یک آن فکر میکنم همهی آنهایی که او را کشتند و به آتش زدند، به حویلی هجوم میآورند. به کجا بگُریزم؟ سنگ به دست و خشم بر چهره، دارند رسوایی تاریخ را با خود حمل میکنند. آتش بالا میگیرد و گرمایش را حس میکنم؛ شهیده دارد میسوزد، با دستان پدرش، با دستان برادرش، با دستان سکوت، با دستان غصه و با دستان عمری فقط تماشا کردن و به عزا نشستن. به آتش نگاه میکنم و شهیده دارد میسوزد، شهیدهها دارند میسوزند، فرخنده میسوزد، و عابده خودش را از ترس ازدواج اجباری به آتش زده است.
به آتش نگاه میکنم پرنیا عباسی دارد میسوزد. پرنیا میسوزد و زیباترین شعر جهان لال میشود.
آتش رنگ دردهای مهاجرت محمد امیر توسلی را دارد. او با مدرک خلبانیاش دارد میسوزد، گردنی زیر زانوی پلیس تهران شکسته میشود، تاریخ میشکند، و خبر مرگ دختر سیزدهسالهای را میآورند که به بدن کوچکش تجاوز و ظلم بزرگی شده است. بوی و صدای «کمی آب بیاور، سوختم» با هم خلط شدهاند. به آتش نگاه میکنم…!
مادر علت حالم را میپرسد. میگویم شب خواب دیدهام یکی دارد مرا خفه میکند. چیغ میزنم، دستوپایم حرکت نمیکند، کوشش میکنم یکی را صدا بزنم یا دستهای خفهکننده را از گلویم دور کنم که بیدار میشوم، از کابوسی به کابوسی.
مادر با اینکه دارد نانش را میپزد، میگوید: «حتماً سیاهی در اطرافت بوده و ترا سیاهی گرفتهاست. من که همیشه میگویم نمازت را بخوان و کلمهات را نیز، چرا باید خواب بد ببینی؟ شبها وقت خواب کلمه بخوان، انشاءالله که دیگر خواب بد نمیبینی.»
من اما دارم به بدن قطعه قطعه شدهای کبرا فکر میکنم، به بدن مثلهشده و سر بریدهاش، به پوستهای کندهشدهاش، به مادرم فکر میکنم و به اینکه کاش مثل او بودم و میشد فکر کنم که اگر نمازم را بخوانم هیچیک از این اتفاقات نمیافتد.
ایستادهام و به کابوسی که در خواب دیدهام فگر میکنم و به کابوسی که در اخبار...!
با سلام کردن زن همسایهمان از افکارم کنده میشوم و در جوابش سلام میکنم. میگوید آمده است احوالی بگیرد و گوشهیی مینشیند. او هم از اخبار جنگ میگوید و میبینم که ناراحت است. ولی او در جهان خودش به بدبختیهایی که کشیده است فکر میکند. میگوید: «چه حادثههایی که ندیدیم و نشنیدیم؛ کدامیک علنی شد؟ از کدامشان چه کسی مطلع است و خبر دارد؟ هیچکس!»
میگوید کبراهای زیادی سر بریده شدهاند و عابدههای زیادی سوختهاند، جنگهای زیادی در گرفته و خانههای زیادی آوار شده، کسی نمیداند، نه، نمیداند.
مادر میگوید: «بداند که چه شود؟ مگر چیزی تغییر میکند؟ مگر آنها زنده میشوند؟»
زنی با پیراهن گلدارش، با چاینکی به دست میآید که به رسم همسایهداری شیر آورده است. چاینک را میگیرم و ازش میخواهم بیاید داخل و بنشیند. میگوید عجله دارد و باید به شوهرش چای صبحانه آماده کند. میرود… باید به شوهری که شب لتوکوبش کرده بود، صبحانه آماده کند.
همسایهمان بلند میشود، میخواهد برود. مادر میگوید بماند ولی او قصد دارد به مراسم فاتحهای برود. رنجری طفلی را زیر گرفته است. میگوید باید برود و زود برگردد تا نان چاشت را پخته کند.
236
+1
دختران تالی نخستین رومان سیامک هروی است که به زبان انگلیسی ترجمه شده.
آغاز این رومان برایم چندان جذاب نبود امیدوارم پایانش ناامیدم نکند.
236
این شعر را استاد واصف باختر به طاهر بدخشی سروده:
و نه من گريسته بودم
شب از ديار شبيخونيان گذر مي کرد
کنار ايوان فانوس کوچکي مي سوخت
و درهجوم هجا هاي تازيانهء باد
زني به گريه سخن مي گفت
از آن پرنده يي بازگشت جنگل رگبار
پرنده يي که از آن اوج اوج جوهر شب
صداي رويش زرد گياه فاجعه را
شنفت و گفت به دريا، به کوه و جنگل و دشت
پرنده يي که از آن اوج، اوج جوهر شب
سوار هودج باران، سوار بارهء باد
به پاسداري خواب جوانه ها ميرفت
پرنده يي که از آن اوج، اوج جوهر شب
غريو بر ميداشت
آيا چکاوکها!
قراولان خوابند
گشاده بالتر از باد هاي سرگردان
ز آشيانهء خونين خود فرود آييد
که ز هر حادثه را در گلوي شب ريزيم
چو دانه دانهء باران به روي شب ريزيم
ز بام سرخ شايق به کوي شب ريزيم
بر آستان شفق آبروي شب ريزيم
***
پرنده يي که در آن اوج، اوج جوهر شب
به سوگواري هر شاخه کز تگرک شکست
ز خود رها شد و سر زير پر نهفت و گريست
کجاست آن نفس جنگل از صدايش سبز؟
شب از ديار شبيخونيان گذر مي گرد
کنار ايوان فانوس کوچکي ميسوخت
و در هجوم هجا هاي تازيانه باد
زني به گريه سخن ميگفت
از آن پرنده يي بازگشت حنگل رگبار
ـ و من گريسته بودم
8 جدي 1358
236
ما احمقترین موجودات روی این زمین لعنتی هستیم. شیفته نمایشیم. نمایش چیزی که نیستم و بلدیم خودمان را در مرکز توجه قرار دهیم، به رخ دیگران بکشیم، وانمود کنیم که از همه بالاتر، زیباتر، پولدارتر و نجیبتر هستیم، در حالی که حقیقتمان چیزی دیگریست. آمدهایم از طبقه پایین، لباسهایمان قرضی است، دردمان را زیر لبخند پنهان میکنیم، و نجیببودن را فقط ادا میکنیم.
تمام این نمایشها برای چیست؟ چرا خودمان را اینقدر گول میزنیم؟ مدلی که ساختهایم، ما نیستیم. اصل ما کجا رفته است؟ یا شاید هیچوقت اصلی وجود نداشت؟ کدام باد، کدام لشکر، اصل ما را با خود برد؟ کدام حاکم در گور خوابیده اصل ما را فروخت؟ این تابوتی که جامعه، سنت، خانواده و حکومت برای ما ساختهاند، ما نیستیم.
هرکاری کنی از این جمعیت احمق خلاصی نداری. تنها کاری که میتوانی بکنی، نادیده گرفتنشان است. اما بدان، حتی وقتی چشمهایت را ببندی، باز کسانی هستند که کارشان را میکنند.
236
ما آمدیم چه را به زندگی ثابت کنیم؟ اخی چرا آمدیم؟ کی جواب دردهایمان را میدهد؟ اخی چه جوابی! کسی جواب نخواهد داد، هر کس به این دنیا آمد محکوم به زندگی است. آیا این درخت که اکنون تماشایش میکنم برگهایش زرد شده، باد میورزد و میریزد، او هم محکوم به زندگی است؟ پرندگان چه؟ زمین زیرپایم، قرنهاست رویش راه میرویم، سینهاش پر از جسد است، باز چرا جسد میخواهد؟ کنار قبرستان راه میروم. آنسوی جاده که دریاست گاهگاهی نگاه میکنم.
به چه فکر میکنم، میدانم فکر میکنم جای نمیرسیم، از یک سوال هزار سوال دیگر زاده میشود. شاید یاد گرفتهام به این چیزها فکر نکنم، مگرنه؟
من اما نتوانستهام یاد بگیرم. بعضی فکرها در اختیار من نیست. نه میشود ازشان فرار کرد، نه میشود نگهشان داشت. فقط عبور میکنند، مثل همین موترهایی که از کنارم رد میشوند و بعد ناپدید میشوند.
به انتهای قبرستان که میرسم، فکر میکنم فاصلهی من با آنجا چند قدم است؟ آنطرف، دریا همانطور موج میزند، بیخیالِ من. شاید با این فکرها به جایی نرسم. اما نمیتوانم فکر نکنم. زندگی چیزی بشتر از این چیزها است.
۱۴۰۴/۷/۳۰
236
دو هفته بود به دلایلی کتاب نخوانده بودم. چند روز است که با سیامک هروی برگشتم. «گرگهای دوندر» را تمام کردم و سرزمین جمله را شروع کردم. بعدا در مورد گرگهای دوندر برایتان چیزهای خواهم نویشت.
