بابونه
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
256
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+1530 أيام
أرشيف المشاركات
256
Repost from هدایت حاذق
غم نبودن تو در سرم بزرگ شده
لباس تازه به تن کرده بره، گرگ شده
غروب سرختری را نشستهام بیتو
به موی فرفریات که شکستهام بیتو
شبی نیامده که خواب راحتی باشد
به غیر گریه برایت روایتی باشد
و آسمان که پر از ابر تیره و تار است
زمین شبیه منِ نامراد بیچارهست
زبان به کام نشسته صدا ندارم من
تو نیستی و گمانم خدا ندارم من
غریبهگی نکنم؟ پس بگو چکار کنم؟
اراده آه ندارم، کجا فرار کنم؟
غم وطن، غم نان و غم نبودن تو
گرفته یقهی من را چهها که هیچ نگو
نه اشتیاق ندارم به زندگی فعلن
تمام فکر من این است؛ خودکشی کردن
تکان نخوردهام از خود دو سه شب و روزست
دهان ملتهبم روزهاست که روزهست
چه میکنم به خودم مادرم پریشان است
پدر هنوز به فکر دو لقمهی نان است
توان این همه غم از توان من که نیست
گلایه نیست عزیزم جهان من که نیست
فقط حضور خودم را اضافه میبینم
تن صبور خودم را اضافه میبینم
مرا ببخش در آخر گلایهای کردم
مرا ببخش اگر که خودِ خودِ دردم
هدایت حاذق
256
پروردگارا، آن آرزوهایی که میان امید و خوشگمانی به تو معلق ماندهاند، بهرهای از آنها نصیب ما کن؛ آنها را با آسانی و خیر به سوی ما بیاور، از جایی که گمان میبریم یا حتی گمان نمیبریم.🌿
256
ﭼﺮﺍ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ
ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺯﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ...؟
ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ
ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ
ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ چشم...
#یاروس_لاوسایفرت
256
امروز به دلیلِ کاری با خاتمه و ملیحه راهی دانشگاه شدیم. فضا سوت و کور بود و بنابر ایام رخصتی جز اندک آدمی در صحن دانشگاه کسی دیده نمیشد و متوجه تغییرات زیاد در صحن دانشگاه و داخل تعمیر به خصوص دانشکده خود ما«ادبیات و علوم بشری » شدم . احساس میکردم در یک فضای بیگانه استم راستش هیچ چیزی نشان نمیداد نزدیکی با ای مکان داشته باشیم چون واقعاً حسی که داشتم همین بود. به بهانه ی از دهلیز به منزل بالا رفتم جایی که دانشکده خودمان قرار داشت در دلم دعا داشتم حداقل آدم آشنایی رَ ببینم اما تمام دروازه ها بسته بود و بد وقتی رفته بودیم ؛ تغییرات صنوف،جابجایی دانشکده های مختلف در دهلیز دانشکده ادبیات و خیلی چیزهای دیگر فضا رَ عوض کرده بود و فقط کتابخانه گک ما در همان جای سابقش بود چقدر دلم خواست بروم و ببینم اش از نزدیک .
ظاهر دانشگاه خیلی عوض شده بود اما فقط مه دیدم تنها دانشکده ادبیات چه حرف های به گفتن داشت و….!
256
من دلم را که می تپد با تو
ـ گرچه گمراه ـ دوست می دارم
با تو معدود خنده هایم را
ـ گرچه کوتاه ـ دوست می دارم
چشم خود را که دیده بود تو را
دست خود را که چیده بود تو را
پای خود را که مدتی شده بود
با تو همراه، دوست می دارم
هر کسی را که دارد از تو نشان
همه را فارغ از زمان و مکان
مثل عکس عروسی ات که در آن
شده ای ماه، دوست می دارم
غصه را در پی رمیدن تو
گریه را درپس ندیدن تو
لحظه ای را که بعد دیدن تو
می کشم آه ... دوست می دارم
یادم آمد ... غزل که می گفتم
دوست می داشتی و می خواندی
به همین خاطر است شعرم را
گاه و بی گاه دوست می دارم
تو عیار محبتم شده ای
دوستت دوست ، دشمنت دشمن
هرکسی را که دوستت دارد
ناخودآگاه دوست می دارم
مهدی شهابی
256
Repost from بهرام هیمه
زندگی این است: گاهی مملو از فریاد میشی
گاه با لبخند آنکه دوست داری شاد میشی
گاه بین دوستانت هم نداری هیچ جایی
گاه بین دشمنانت هم بهخوبی یاد میشی
آه ای گودیپران سخت جنگیده، وطن جان
مانده ام در انتظار اینکه کی آزاد میشی
کوله بارم را گرفته میروم؛ کی میگذاری!
پیش رویم هر طرف که میروم اِستاد میشی
درد را حس میکنی آرام و غمگینانه با خود
مثل برگی که ز شاخ یک درخت افتاد میشی
دل بده اینبار شاید فرصت فردا نباشد
یا که ویران میشوی از عشق یا آباد میشی
بهرام هیمه
256
من آدم اعتراف کردن نیستم ، همه چیز شناور در قلبم باقی خواهد ماند تا زمانی که تنم هزار تکه شود.
256
«آه، مادر… مادر… مادر… چرا نباید سرم را روی دامنت بگذارم و زارزار گریه کنم؟
برای چه باید ادای آدمهای قوی و خوددار را دربیاورم؟
دلم میخواهد گریه کنم و تو دلداریام بدهی.
دلم میخواهد بپرم بغلت و سرم را نوازش کنی.
به سنوسالم نگاه نکن، راستش خیلی چیزهای بچگی در من باقی مانده است. من هنوز کودکم...»
• از قیطریه تا اورنجکانتی / حمیدرضا صدر
