218
المشتركون
-224 ساعات
+77 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
218
اگر کسی را دارید که شما را میفهمد، درک میکند و حرفهای تان را از چشمهای تان میخواند، خوش بهحالتان!
218
با اینکه رسما ایمیل زدم و مرخصی گرفتم، ولی بازم پیام میآید و زنگ میزنند که فلان کار چی شد و فلان دوسیه در کجا است؟ در یکی از پستهای قبلی از تفریح بهمعنای واقعی یادآور شده بودم؛ منظورم همین بود که وسط مرخصی و تفریح نباید مزاحمتهای اینچنینی ایجاد شود.
218
کاش شهر ما ترکیبی از کابل و مزارشریف باشد؛ هوای خوب و بعضی خصوصیات خوب دیگر را از کابل و برق دایمی را از مزارشریف بگیریم.
218
این هوای کابل را که میبینم، آن تیکه از آهنگ فرهاد دریا که میگفت: "عجب آبوهوایی داره کابل، عجب خواجهصفایی داره کابل" در ذهنم پخش میشود.
218
پنجشنبه، ۳۱ جولای، ۲۰۲۵
آخرین باری که پست گذاشته بودم، در اینکه چند روز مرخصیام را چطور سپری کنم مردد بودم. بعد از فکرهای زیاد، به این نتیجه رسیدم که کابل بروم. این چند روزی که نبودم، کلا یا موبایل چارج نداشت و یا هم دسترسی آنچنانی به انترنت نداشتم. زندگی کردن در بیبرقی و آب محدود خیلی دشوار است، ولی هوای کابل نسبتا مطلوب است و بهخاطر همین هوای خوب آن مشکل بزرگ را نادیده میگیرم. حالا هم که این را مینویسم، دزدکی وایفای گرفتهام و آمدم تا خبری بگیرم. امیدوارم شما هم خوب باشید.
218
میبینم که در این نصف شب تنها نیستم؛ یکی شانه بالا انداخته و گویا نمیداند چه جریان دارد. راست میگویی، خودم هم نمیدانم چی جریان دارد. آن یکی هم پرندهی صلح فرستاده که به فال نیک میگیرم و امیدوارم بین مغز و قلبم بتوانم صلح برقرار کنم و اما این آخری، یک رقمک نگاه کرده که یاد جملهی پوتیفارِ سریال یوزارسیف افتادم: "اینجا خبرهایی هست که نیاز به توضیح دارد! [با لحن و صدای خودش بخوانید]"
218
شما بگوئید؛ مگر همین آدم نبود که از مسافرت کردن به ستوه آمده بود و آرزو میکرد زودتر کارهایش تمام شود تا به مزارشریف برگردد؟ مگر همین آدم نبود که دلش میخواست تفریح کند، چون کارها کلافهاش کرده بود؟ مگر همین آدم نبود؟ حالا همین آدم، که امروز ماموریتش را تمام کرد، بند و بساطش را جمع کرد و برای همیشه به مزارشریف برگشته، تا آخر هفته هم مرخصی گرفته، ولی هیچ ایدهیی ندارد که میخواهد با این چند روز مرخصی چی کار کند. شبیه مریضهای روانی، تا حالا بیدار است و نمیداند هوای چهچیزی به سرش زده که بیدارش نگهداشته است؛ فقط به سقف زل زده و پاهایش را تکان میدهد تا ببیند چه خواهد شد.
