ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

وادی عدم

وادی عدم

الذهاب إلى القناة على Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
210
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات

صبوری نیز راه گریه را بر من نمی‌گیرد کسی راه مسافر را دم رفتن نمی‌گیرد مرا آنگونه می‌خواهی که می‌خواهی، چه می‌خواهی؟ غباری را که توفان نیز بر دامن نمی‌گیرد؟ من از ترس جدایی حرف‌هایم را نخواهم خورد صدای کوه، زیر ریزش بهمن نمی‌گیرد تو در هر جامه‌ای باشی به چشم عشق زیبایی کسی که اهل دل باشد سراغ از تن نمی‌گیرد امان از دل که می‌گوید بزن بر طبل رسوایی ولی دیوانگی‌های مرا گردن نمی‌گیرد مرا چون دیگران دلخوش به تنهایی مکن ای عشق که تنهایی در این دنیا تو را از من نمی‌گیرد محمدحسن جمشیدی وادی عدم

ولی خاک تو با او مهربان باش؛ اگر آتش با او مهربان نبود. اگر زندگی، اگر مرگ با او مهربان نبود؛ اگر انسان‌های دیگر با او مهربان نبودند؛ خاک، تو با او مهربان باش… رضا براهنی وادی عدم

منم آن سیل که دریا نکند خاموشم کوه را کشتی طوفان زده سازد جوشم از ملامت نکنم شکوه ز بی‌حوصلگی سخن تلخ، می تلخ بود در گوشم جوش من لنگر آرام نمی‌داند چیست نیست چون بادهٔ نارس دو سه روزی جوشم از خرابات مغان پای برون نگذارم تا سبو دست نوازش نکشد بر دوشم چشم پُر کار بتان، ساغر خالی است مرا می گلرنگ چه باشد که رباید هوشم؟ نیم ایمن ز پشیمانی بی‌انصافان به زر قلب اگر یوسف خود بفروشم گرچه از شمع تهی نیست کنارم شب‌ها دایم از شرم چو محراب تهی آغوشم نیست از نوش چو زنبور به جز نیش مرا گرچه نُه دایره شد شانِ عسل از نوشم منم آن کودک بدخو که ز ناسازیِ دل نتوان کرد به کام دو جهان خاموشم چون به پای خم می سر نگذارم صائب؟ من که از باده گلرنگ فزاید هوشم صائب تبریزی وادی عدم

هر که جز من بود از دیدارمان مأیوس بود همّتم را رود اگر می‌داشت اقیانوس بود رد شدی از بین ما دیوانگان و مدّتی‌‌ست بحثمان این است: آهو بود یا طاووس بود؟ خواب دیدم دست‌هایم خالی از گیسوی توست خوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کرد پادشاهی را که در زندان خود محبوس بود هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق... خاطرات بی‌شماری پشت این افسوس بود سجاد سامانی وادی عدم

🌙🌙
🌙🌙

شب زیر و رو شد رفتی ندیدی غم آبرو شد رفتی ندیدی… وادی عدم

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای در این خانه ویرانه ندارد   دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد   در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد   دل خانه عشقست خدا را به که گویم کارایشی از عشق کس این خانه ندارد   گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد!   در انجمن عقل فروشان ننهم پای دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد   تا چند کنی قصه اسکندر و دارا ده روزه عمر این همه افسانه ندارد پژمان بختياری وادی عدم

بخواب آروم ای لاله پرپر … وادی عدم

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست چون من در آن دیار هزاران غریب هست در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟ ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست هم قصّه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست حافظ وادی عدم

نفس بکش که من از این غریبه‌ها میترسم از این سکوت از این صدا از آدما میترسم وادی عدم

من ابرهای بی شماری در گلو دارم مغرورم آنقدری که بغضم را نمی بارم گفتند دلگیری چرا، گفتم نمی دانم آه ای نمی دانم ترینم! دوستت دارم ناگفته ها در سینه روی هم تلنبارند حرفش که می افتد به یک لبخند ناچارم از هر چه می ترسیدم آخر بر سرم آمد از عشق می ترسم تو را شاید به دست آرم هر شب خدایم را به چشمان تو می بازم باید خدایم را به چشمان تو بسپارم چشم تو را وقتی که دیدم زیر لب گفتم روزی به این دیوانه خانه می کشد کارم تا چشم هایت اشتباه خوب من باشند من دست از این اشتباهم برنمی دارم جان کندنم دور از تو نامش زنده مانی بود من زندگانی را از آغوشت طلبکارم یک روز می بارم کنارت رنج هایم را من ابرهای بی شماری در گلو دارم علی صفری وادی عدم

ای رفته کم کم از دل و جان! ناگهان بیا مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا قصد من از حیات، تماشای چشم توست از چشم زخم بدنظران در امان بیا جام شراب نیست که در کف گرفته است خون می‌خورد ز دست غمت ارغوان بیا ای لحظه‌ای که در سر هر شاخه فکر توست ای نوبهار تا به ابد جاودان بیا این صید را به معجزه عشق زنده کن عیسای من به دیدن این نیمه جان بیا یک عمر آمدم به در خانه‌ات، تو نیز یکدم به خانه‌ی من بی‌خانمان بیا فاضل نظری وادی عدم

دین ندارم راست می‌گویی ولی آزاده ام خم نکردم گردنم را جز سر سجاده ام ظاهر و باطن همینم! درک من پیچیده نیست! من شبیه شعرهای خویش صاف و ساده ام خسته‌ی راهم ولی سربار مردم نیستم کیستم من؟ عابری تنها کنار جاده ام چیستم من؟ زلف یارم! در تمام عمر خویش یا پریشان بوده ام یا پشت گوش افتاده ام مشق عشقم می‌دهی تا باز تنبیهم کنی؟ ای فلک بس کن که صد بار امتحان پس داده ام علیرضا نورعلیپور وادی عدم

هر جا شبیه ماهی بر خاک‌ها افتاده ماندی یادی از این غربت‌نشین تنهاترین مرد زمین کن یادی از این غمخواره‌ی آواره‌ی بی‌سرزمین کن وادی عدم