وادی عدم
الذهاب إلى القناة على Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
210
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
210
تو آخرین گُلِ باغچه بودی
پروانهها دورت میرقصیدند
شبنم روی صورتت میتراوید
و آفتاب، سرخی گونههایت را میبوسید
شب شد
باران بارید
خاکها در هم آمیختند
تلالو ستارهها روی خیسی باغچه افتاد
پروانهها را فراموش کردی
شبنم را برنتابیدی
و نیامدن خورشید را آرزو کردی
باران تمام شد
ستارهها رفتند
آفتاب دوباره برای بوسیدنت آمد
اما تو دلتنگِ ستارهها بودی
و جانت را
در میان تلی از سکوت
زیر هجوم ذرات تنهایی
برای همیشه به خاک سپردی
امیرمحمد دهقان
وادی عدم
210
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بیرنگتر از نقطهی موهومی بود
این دایرهی کبود اگر عشق نبود
از آینهها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینهی هر سنگ، دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بیعشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمیگشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
قیصر امینپور
وادی عدم
210
وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! -تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهـــاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه، هی “من عاشقت هستم” شکست
بعد ِ تو آیینههای شعر، سنگم میزدند
دل به هر آیینه، هر آیینهای بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست
نجمه زارع
وادی عدم
210
چون آفتاب خزانی، بی تو دل من گرفته است
جانا! کجایی که بی تو، خورشید روشن گرفته است؟
این آسمان بی تو گویی، سنگی است بر خانه امروز
سنگی که راه نفس را، بر چاه بیژن گرفته است
از چشم میگیرم آبی تا پای تا سر نسوزم
زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است
ترسم نیایی و آید، خاکستر من به سویت
آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است
از کشتنم دیگر انگار، پروا نمیداری ای یار!
حالی که این دیر و دورت، خونم به گردن گرفته است
چون خستگانِ زمینگیر، تن بسته دارم به زنجیر
بالِ پریدن شکسته است، پای دویدن گرفته است
آه ای سفرکرده! برگرد، ای طاقتم بُرده! برگرد
برگرد کاین بیقراری، آرامش از من گرفته است...
حسین منزوی
وادی عدم
210
رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند
روزم سیاه گشت و برم سایه هم نماند
چون صبح از آن سبب نفس سرد میکشم
کان صبحچهره چون نفسِ صبحدم نماند
با من ستم نمیکند ار یار من رواست
چندان ستم نمود که دیگر ستم نماند
گویی: «دلت چرا نشد از هجر من غمین؟»
آن قدر تنگ شد که درو جای غم نماند
چون ابر در فراق تو از بس گریستم
در چشم من چو چشمهٔ خورشید نم نماند
مِی ده که وقت آمدن و رفتن از جهان
کس محتشم نیامد و کس محتشم نماند
ای خواجه عمر جام سفالین دراز باد
کاو بهر باده هست اگر جام جم نماند
قاآنیا دل تو حرم خانهٔ خداست
منّت خدای را که بتی در حرم نماند
قاآنی
وادی عدم
210
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمیبینم
چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمیدانم
چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمیبینم
درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمیبینم
به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمیبینم
دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمیبینم
برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمیبینم
عطار نیشابوری
وادی عدم
210
در گوش من ترانهٔ مرغ سحر بخوان
همراه من پیاده بزن باده دم به دم
همپای من پیاله بپیما نفس نفس
تا آخرین کتابفروشی قدم قدم
آزادی! ای فرشتهٔ الهامبخش من!
در گوش من ترانهٔ مرغ سحر بخوان
تا زخم کهنه تازه کنی طرح نو بریز
تا اشک شوق عرضه کنم شعر تر بخوان
بیوقفه تا میانهٔ میدان انقلاب
یک دست جام باده و یک دست در کمر
در گوش من ترانهٔ مرغ سحر بخوان
ای نور چشم روز و شب! ای شمس! ای قمر!
بر شانهات ستاره ببارم دو کهکشان
بگذار سر به دوشم و با چشم تر بخوان
از چشم من ستارهٔ دنبالهدار بین
در گوش من ترانهٔ مرغ سحر بخوان
حامد میراحمدی
وادی عدم
210
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشدهای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشقهای خود
با لکهٔ درشت سیاهی
تصویر مینمودند
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقهای، جرقهٔ ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآورند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون میریخت
آنها به خود فرو میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خستهشان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را میدیدی
که ایستادهاند
و خیره گشتهاند
به ریزش مداوم فوارههای آب
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای لهشده، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهٔ مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بیرمقش میخواست
ایمان بیآورد به پاکی آواز آبها
شاید، ولی چه خالی بیپایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته، ایمانست
آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...
فروغ فرخزاد
وادی عدم
210
در این زمانه رفیقِ بیکلک
کم است، ای دوست، بهجز پول و فلک
یارِ مشفق نه در این باغ بُوَد
که گل از خار در این راغ بُوَد
همه دیدند که در وقتِ نیاز
دوست، دشمن شود از بهرِ نیاز
دوستی را که به نان بسته بود
نان که گم شد، دلِ او خسته بود
دوست آن نیست که با خنده نشست
دوست آن است که در غم، تو را دست گرفت
هر که آمد به تو در وقتِ خوشی
رفت چون دید که کارت به کشی
ایرج میرزا
وادی عدم
