وادی عدم
前往频道在 Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
显示更多未指定国家未指定类别
210
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
210
صبوری نیز راه گریه را بر من نمیگیرد
کسی راه مسافر را دم رفتن نمیگیرد
مرا آنگونه میخواهی که میخواهی، چه میخواهی؟
غباری را که توفان نیز بر دامن نمیگیرد؟
من از ترس جدایی حرفهایم را نخواهم خورد
صدای کوه، زیر ریزش بهمن نمیگیرد
تو در هر جامهای باشی به چشم عشق زیبایی
کسی که اهل دل باشد سراغ از تن نمیگیرد
امان از دل که میگوید بزن بر طبل رسوایی
ولی دیوانگیهای مرا گردن نمیگیرد
مرا چون دیگران دلخوش به تنهایی مکن ای عشق
که تنهایی در این دنیا تو را از من نمیگیرد
محمدحسن جمشیدی
وادی عدم
210
منم آن سیل که دریا نکند خاموشم
کوه را کشتی طوفان زده سازد جوشم
از ملامت نکنم شکوه ز بیحوصلگی
سخن تلخ، می تلخ بود در گوشم
جوش من لنگر آرام نمیداند چیست
نیست چون بادهٔ نارس دو سه روزی جوشم
از خرابات مغان پای برون نگذارم
تا سبو دست نوازش نکشد بر دوشم
چشم پُر کار بتان، ساغر خالی است مرا
می گلرنگ چه باشد که رباید هوشم؟
نیم ایمن ز پشیمانی بیانصافان
به زر قلب اگر یوسف خود بفروشم
گرچه از شمع تهی نیست کنارم شبها
دایم از شرم چو محراب تهی آغوشم
نیست از نوش چو زنبور به جز نیش مرا
گرچه نُه دایره شد شانِ عسل از نوشم
منم آن کودک بدخو که ز ناسازیِ دل
نتوان کرد به کام دو جهان خاموشم
چون به پای خم می سر نگذارم صائب؟
من که از باده گلرنگ فزاید هوشم
صائب تبریزی
وادی عدم
210
هر که جز من بود از دیدارمان مأیوس بود
همّتم را رود اگر میداشت اقیانوس بود
رد شدی از بین ما دیوانگان و مدّتیست
بحثمان این است: آهو بود یا طاووس بود؟
خواب دیدم دستهایم خالی از گیسوی توست
خوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود
عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کرد
پادشاهی را که در زندان خود محبوس بود
هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق...
خاطرات بیشماری پشت این افسوس بود
سجاد سامانی
وادی عدم
210
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد!
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
پژمان بختياری
وادی عدم
210
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچهای هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست
چون من در آن دیار هزاران غریب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست
آن جا که کار صومعه را جلوه میدهند
ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست
هم قصّهای غریب و حدیثی عجیب هست
حافظ
وادی عدم
210
من ابرهای بی شماری در گلو دارم
مغرورم آنقدری که بغضم را نمی بارم
گفتند دلگیری چرا، گفتم نمی دانم
آه ای نمی دانم ترینم! دوستت دارم
ناگفته ها در سینه روی هم تلنبارند
حرفش که می افتد به یک لبخند ناچارم
از هر چه می ترسیدم آخر بر سرم آمد
از عشق می ترسم تو را شاید به دست آرم
هر شب خدایم را به چشمان تو می بازم
باید خدایم را به چشمان تو بسپارم
چشم تو را وقتی که دیدم زیر لب گفتم
روزی به این دیوانه خانه می کشد کارم
تا چشم هایت اشتباه خوب من باشند
من دست از این اشتباهم برنمی دارم
جان کندنم دور از تو نامش زنده مانی بود
من زندگانی را از آغوشت طلبکارم
یک روز می بارم کنارت رنج هایم را
من ابرهای بی شماری در گلو دارم
علی صفری
وادی عدم
210
ای رفته کم کم از دل و جان! ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا
قصد من از حیات، تماشای چشم توست
از چشم زخم بدنظران در امان بیا
جام شراب نیست که در کف گرفته است
خون میخورد ز دست غمت ارغوان بیا
ای لحظهای که در سر هر شاخه فکر توست
ای نوبهار تا به ابد جاودان بیا
این صید را به معجزه عشق زنده کن
عیسای من به دیدن این نیمه جان بیا
یک عمر آمدم به در خانهات، تو نیز
یکدم به خانهی من بیخانمان بیا
فاضل نظری
وادی عدم
210
دین ندارم راست میگویی ولی آزاده ام
خم نکردم گردنم را جز سر سجاده ام
ظاهر و باطن همینم! درک من پیچیده نیست!
من شبیه شعرهای خویش صاف و ساده ام
خستهی راهم ولی سربار مردم نیستم
کیستم من؟ عابری تنها کنار جاده ام
چیستم من؟ زلف یارم! در تمام عمر خویش
یا پریشان بوده ام یا پشت گوش افتاده ام
مشق عشقم میدهی تا باز تنبیهم کنی؟
ای فلک بس کن که صد بار امتحان پس داده ام
علیرضا نورعلیپور
وادی عدم
