بیجواب!
الذهاب إلى القناة على Telegram
381
المشتركون
-1124 ساعات
+717 أيام
+17730 أيام
أرشيف المشاركات
381
در وصف پدری که فرزندش را از دست داده بود، نوشت:
«پدر، تو آرزو داشتی فرزندت لباس دامادیاش را به تن کند، اما سهمش از زندگی شد یک کفن سفید زیر خروارها خاک.»
381
یک ماه گذشت، یک ماهه انلاین نشدن یک ماه شد که صدای خنده هاشون نیست حتی دیگه گریه هم نمیکنن یک ماهه که دیگه نمیان خونه.
381
سرشارِ خشم
سراسرِ انتقام
دادخواهیِ بیپایان
حقِ لگدمال
زخمِ عمومی
عزایِ ملی
خونِ ناحق
دردِ مشترک
مطالبهٔ عدالت
یادِ ماندگار
381
باید برم یه روز دلیلش و بهت شاید بگم؛ من گرگ شدم بعد اینکه اونا دندونام و کشیدن اره ازاد شدم ولی خب لگد مامورا رو چشیدم ترک خوردم پوست انداختم کوه صبر شدم تو بدنم صد ها نفر مردن پر از قبر شدم درد شدن؛ مرحم شدم زرد شدن؛ سبز شدم سرد شدن؛ گرم شدم مرگ شدن؛ نبض شدم من سوز گاز اشک اورو یادمه… رفتم ولی خب می دونی خوب طعم شب و اخر و یادمه من اشک مادر و یادمه به سیم اخر زدم از همیشه کافرترم گذشته اب از سرم
381
جوان بودید، شور زندگی داشتید، پیر بودید، رویای آزادی داشتید، کودک بودید، پدر بودید، مادر بودید، گرسنه بودید، خسته بودید، امید داشتید، شریف بودید، شریف بودید، شریف بودید.
381
خدایا
شاید اگه من جات بودم نمیزاشتم
اون شب چیزیشون بشه
میزاشتم علی به ۲۰۷ مشکیش برسه
میزاشتم سپهر لباس دامادیشو تن بزنه
میزاشتم مانی برگرده پیش باباش
میزاشتم سینا دوباره صبح بلندشه به کلاسش برسه
نمیزاشتم یه دختر مغز باباشو کف خیابون ببینه
میزاشتم عاشقا بجای بغل کردن جنازه عشقشون تن گرمشونو بغل کنن
میزاشتم جوونا برن سر خونه زندگیشون
نمیزاشتم سری بی گناه بالای دار بره
نمیزاشتم به دخترامون تجاوز شه
نمیزاشتم جنازه ای باشه که بخوان رحمشو دربیارن
نمیزاشتم مزاری باشه که خانواده ها سرش برقصن
خدایا اگه جات بودم اینهمه خانواده داغ دار نداشتیم :))))
381
غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم
اینجا ایران است
و هر کجای خاک را بکنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند
گروس عبدالملکیان
381
فکر کن صبح پاشی بشنوی بگن:
شنوندگان عزیز کشورمان ایران، پس از سال های زیاد عذاب توسط شیاطین جمهوری اسلامی، هم اینک در سحرگاه امروز توسط مردم با غیرت سرزمینمان آزاد شد، خورشید خوشبختی به کشورمان طلوع کرد.
381
به یادِ عزیزِ از دست دادهاش دائم زیرِ لب زمزمه میکرد: «چرا جهان بعد از مُردن تو، به آخر نرسید؟»
381
مینشینم و نگاه میکنم به روزهایی که گذشتهاند، روزهایی که لبخندهایمان بیصدا زیر آوار درد دفن شدهاند.
