«ادبیاتِ عُصیان»
الذهاب إلى القناة على Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
333
المشتركون
+324 ساعات
+57 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد
بلکه دست از سر آزردن ما بردارد!
چه خطایی مگر از جانب ما سر زد که
دائما درد و بلا بر سر ما میبارد؟
جای ما کوه اگر بود فرو می پاشید
آه دربارهی ما درد چه میپندارد ؟
شده یک دلخوشی ساده بخواهیم و فلک
داغ یک خنده به روی دلمان نگذارد؟
بس که رنجیده شد از خاطرش ایمانش رفت
آنکه میخواست خودش را به خدا بسپارد
شیدا صیادی پور🐚
رشتهٔ سنتورِ سازم، ماه مضراب من است
طُرهی افشانِ مُشکش، جانِ قلاب من است
سینهی چوبینِ او تق تق صدایی میدهد
سر براین سینه گذارم او که محراب من است
عاشق و معشوق من، زیباترین ساز و نوا
جانِ هستی درصدای جانِ مضراب من است
زندگی مُردابِ عالم، سازِ من نیلوفری
ماهگونی رنگ، سازم، نازِ مرداب من است
سیمِ او زرّ و سفید، جان او چوبین ورق
ماه شبهای غمینم، او که مهتاب من است
هرزمان غم روزَنی بر رویِ جانم باز کرد
رنگ جان شد او که سُرخابوسفیدآبِ من است
کیمیاکریمزاده(عصیان)🐚 در وصف سنتورم.
نصفه شب از شدت گرسنگی پناه برده بودم به قابلمه، وسط این تاریکی و ضعف، بابام رو دیدم که از اتاق اومد پیشم، یه لقمه گرفت، منو بوسید و دست کشید روی سرم، لبخند بسیار شیرینی تحویل من داد و رفت که بخوابه. عاشقشم. بینهایت عاشق بابامم.
"شب سرد آبی"🦋شب است و غم به دلم چنگ میزند آرام ستاره اشک فشاند از بلندِ طاقِ ظلام تمامِ شهرِ دلم غرقِ آبیِ شب شد چو موجِ سردِ سکوتی کشیده تا لبِ بام نگاهِ دخترِ شب، آسمانِ دیگر بود که ریخت روشنیِ خویش در پیالهی جام به خنده گفت که «از غم مترس و ز شب مگریز» که صبح میدمد از دل، چو آتشی گلفام کنون ز برقِ همان چشمِ آبیِ روشن هزار کهکشان افتاده در دلم به خرام دلم به گردشِ آن چشمها سپرده شبیست که میتپد چو ستاره میانِ موجِ نیام به هر کرانهی این آسمانِ آبیِ دور طنینِ خندهی او میرسد چو بانگِ سلام غم از حضورِ نگاهش گریز میطلبد چو سایهای که بترسد ز تابشِ ایام و من ز سِحرِ همان دخترِ شبآلودم اسیرِ آبیِ بیانتها، رها ز ملام اگرچه شب به سرانجامِ خویش میبالد ز چشمِ اوست که میشکفد سپیده به کام کیمیاکریمزاده(عصیان).
درگذشت استاد بیبدیل عبدالمجید ارفعی🕊
مشعلی بود که سالیان دراز، بر سنگنوشتههای خاموش تاریخ، زبان روشنش فهم مینهاد.
ارفعی از برجستهترین متخصصان زبانهای باستانی و ایلامشناس ایران بود که سالها به خوانش و تفسیر الواح هخامنشی پرداخت.
او سهمی اساسی در ترجمه و فهم الواح گِلی تختجمشید و معرفی اسناد اداری دوره هخامنشی به جامعه علمی داشت. با پژوهش و آموزش مستمر، پلی استوار میان ایران امروز و میراث مکتوب کهن آن بنا کرد.
او از تبار آنان بود که نه در سرودهای زمانه، بلکه در ژرفای سطرهای کهن میزیند؛ مردی که با صبرِ کاتب و وقارِ فرزانه، صدای دوردست هزارهها را به گوش امروز رساند.
اکنون که او رفته است، الواح همچنان برجایند — اما دستی که جان در آنها میدمید، به آرامش خاک پیوسته است.
یادش بلند، و نامش در دفتر فرهنگ ایران، مانا باد.
یکچیز جالب.
در مصراع "عیبم مکن که اهوی مردم ندیدهام" کلمهی اهو ایهام دارد. هم به معنی عیب است و هم به معنی خود اهو. اما خود شعر را باید دوجور خواند تا دومعنی ان مورد نظر باشد*. اگر بعد از مردم مکث کنیم و ویرگول بگذاریم یعنی بخوانیم عیبم مکن که اهوی مردم، ندیدهام، اهو معنی عیب میدهد؛ اما اگر ویرگول را برداریم ومردم ندیده را روی هم بخوانیم ، عیبم نکن که اهوی مردم ندیدهام، اهو معنی حیوان اهو را می دهد. یعنی اهویی که انسان ندیده است.
*ایهامِ گونهگونخوانی.
ای نامت
چون پیالهای لبریز از صبح،
چه زود
در دستهای خشنِ شب
شکستی.
موهایت
بوی کوچههای آفتابی میداد،
بوی دفترهای خطخورده
و رؤیاهای تاخورده در کیف مدرسه.
تو هنوز
تمام «زندگی» را ننوشیده بودی
که مرگ
بیاجازه
بر لبانت نشست.
گفته بودند دنیا
جای امنیست برای دخترانِ سرزمینم؛
اما زمین
زیر قدمهایت لرزید
و آسمان
چشم بست
وقتی نفسهایت
زیر ضربههای بیرحمی
خاموش شد.
ساغر،
ای دختر ایران،
ای آهِ کشیدهی مادران،
نامت حالا
بر دیوار دلها نوشته شده است
با جوهر اشک.
کسی صدایت زد؟
وقتی دستهایت
هوا را چنگ میزد
برای یک نفس دیگر؟
کسی دید
چگونه جوانیات
مثل پرندهای زخمی
بر آسفالت افتاد؟
شبها
ماه با شرم میتابد،
و ستارهها
کمنورتر از همیشهاند؛
انگار میدانند
یکی از خودشان
کم شده است.
ساغر*،
تو نرفتی؛
در گریهی ما جاری شدی،
در بغضهای فروخورده،
در فریادهایی که
در گلو شکست.
نامت را
آهسته میگویم
تا مبادا دوباره
دستِ خشونتی
به سوی تو دراز شود.
بخواب، دختر روشنِ سرزمینم،
بخواب؛
که زمین
هنوز از رفتنت
سنگین است
و دلها
هنوز
برای تو
سیاهپوشاند.
کیمیا کریم زاده(عصیان)
*"جاویدنام ساغر سیف اللهی فرد"
Repost from "ص"
بگو به دیو که دی رفت، روز ما برسد
امیدوار بمان، مژدهی صبا برسد
بهارِ زودرسی در کرانه جوشیده
که بوی لالهی سرخش ز هرکجا برسد
بخوان ترانهی وارسته از حصار، امید
به گوش مردم بیگانه آشنا برسد
اگرچه شب به بلندا رسیده چشم بدار
که بامداد به امداد این بلا برسد
هزار سحر بخوانید و مارهای سیاه
بیفکنید که زودست اژدها برسد
همیشه دریا آرام نیست روزی هم
سلامِ موج بزرگش به صخرهها برسد
به نیل بودنت از نیلِ سرخگشته نناز
به بودنت نگران باش، تا عصا برسد
بسی جوانهجوانه به ضرب سرما سوخت
بسوز دل، که به افلاک روشنا برسد
چنان رهیم از این سوزِ سختِ یردِ سیاه
که گرمیاش به دل گیسوی رها برسد.
به دل مدار که گردون برین بماند دیر
که دور نیست که دردت به انتها برسد
صبا.
