«ادبیاتِ عُصیان»
Открыть в Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
332
Подписчики
+824 часа
-47 дней
+630 день
Архив постов
"شب سرد آبی"🦋شب است و غم به دلم چنگ میزند آرام ستاره اشک فشاند از بلندِ طاقِ ظلام تمامِ شهرِ دلم غرقِ آبیِ شب شد چو موجِ سردِ سکوتی کشیده تا لبِ بام نگاهِ دخترِ شب، آسمانِ دیگر بود که ریخت روشنیِ خویش در پیالهی جام به خنده گفت که «از غم مترس و ز شب مگریز» که صبح میدمد از دل، چو آتشی گلفام کنون ز برقِ همان چشمِ آبیِ روشن هزار کهکشان افتاده در دلم به خرام دلم به گردشِ آن چشمها سپرده شبیست که میتپد چو ستاره میانِ موجِ نیام به هر کرانهی این آسمانِ آبیِ دور طنینِ خندهی او میرسد چو بانگِ سلام غم از حضورِ نگاهش گریز میطلبد چو سایهای که بترسد ز تابشِ ایام و من ز سِحرِ همان دخترِ شبآلودم اسیرِ آبیِ بیانتها، رها ز ملام اگرچه شب به سرانجامِ خویش میبالد ز چشمِ اوست که میشکفد سپیده به کام کیمیاکریمزاده(عصیان).
درگذشت استاد بیبدیل عبدالمجید ارفعی🕊
مشعلی بود که سالیان دراز، بر سنگنوشتههای خاموش تاریخ، زبان روشنش فهم مینهاد.
ارفعی از برجستهترین متخصصان زبانهای باستانی و ایلامشناس ایران بود که سالها به خوانش و تفسیر الواح هخامنشی پرداخت.
او سهمی اساسی در ترجمه و فهم الواح گِلی تختجمشید و معرفی اسناد اداری دوره هخامنشی به جامعه علمی داشت. با پژوهش و آموزش مستمر، پلی استوار میان ایران امروز و میراث مکتوب کهن آن بنا کرد.
او از تبار آنان بود که نه در سرودهای زمانه، بلکه در ژرفای سطرهای کهن میزیند؛ مردی که با صبرِ کاتب و وقارِ فرزانه، صدای دوردست هزارهها را به گوش امروز رساند.
اکنون که او رفته است، الواح همچنان برجایند — اما دستی که جان در آنها میدمید، به آرامش خاک پیوسته است.
یادش بلند، و نامش در دفتر فرهنگ ایران، مانا باد.
یکچیز جالب.
در مصراع "عیبم مکن که اهوی مردم ندیدهام" کلمهی اهو ایهام دارد. هم به معنی عیب است و هم به معنی خود اهو. اما خود شعر را باید دوجور خواند تا دومعنی ان مورد نظر باشد*. اگر بعد از مردم مکث کنیم و ویرگول بگذاریم یعنی بخوانیم عیبم مکن که اهوی مردم، ندیدهام، اهو معنی عیب میدهد؛ اما اگر ویرگول را برداریم ومردم ندیده را روی هم بخوانیم ، عیبم نکن که اهوی مردم ندیدهام، اهو معنی حیوان اهو را می دهد. یعنی اهویی که انسان ندیده است.
*ایهامِ گونهگونخوانی.
ای نامت
چون پیالهای لبریز از صبح،
چه زود
در دستهای خشنِ شب
شکستی.
موهایت
بوی کوچههای آفتابی میداد،
بوی دفترهای خطخورده
و رؤیاهای تاخورده در کیف مدرسه.
تو هنوز
تمام «زندگی» را ننوشیده بودی
که مرگ
بیاجازه
بر لبانت نشست.
گفته بودند دنیا
جای امنیست برای دخترانِ سرزمینم؛
اما زمین
زیر قدمهایت لرزید
و آسمان
چشم بست
وقتی نفسهایت
زیر ضربههای بیرحمی
خاموش شد.
ساغر،
ای دختر ایران،
ای آهِ کشیدهی مادران،
نامت حالا
بر دیوار دلها نوشته شده است
با جوهر اشک.
کسی صدایت زد؟
وقتی دستهایت
هوا را چنگ میزد
برای یک نفس دیگر؟
کسی دید
چگونه جوانیات
مثل پرندهای زخمی
بر آسفالت افتاد؟
شبها
ماه با شرم میتابد،
و ستارهها
کمنورتر از همیشهاند؛
انگار میدانند
یکی از خودشان
کم شده است.
ساغر*،
تو نرفتی؛
در گریهی ما جاری شدی،
در بغضهای فروخورده،
در فریادهایی که
در گلو شکست.
نامت را
آهسته میگویم
تا مبادا دوباره
دستِ خشونتی
به سوی تو دراز شود.
بخواب، دختر روشنِ سرزمینم،
بخواب؛
که زمین
هنوز از رفتنت
سنگین است
و دلها
هنوز
برای تو
سیاهپوشاند.
کیمیا کریم زاده(عصیان)
*"جاویدنام ساغر سیف اللهی فرد"
Repost from "ص"
بگو به دیو که دی رفت، روز ما برسد
امیدوار بمان، مژدهی صبا برسد
بهارِ زودرسی در کرانه جوشیده
که بوی لالهی سرخش ز هرکجا برسد
بخوان ترانهی وارسته از حصار، امید
به گوش مردم بیگانه آشنا برسد
اگرچه شب به بلندا رسیده چشم بدار
که بامداد به امداد این بلا برسد
هزار سحر بخوانید و مارهای سیاه
بیفکنید که زودست اژدها برسد
همیشه دریا آرام نیست روزی هم
سلامِ موج بزرگش به صخرهها برسد
به نیل بودنت از نیلِ سرخگشته نناز
به بودنت نگران باش، تا عصا برسد
بسی جوانهجوانه به ضرب سرما سوخت
بسوز دل، که به افلاک روشنا برسد
چنان رهیم از این سوزِ سختِ یردِ سیاه
که گرمیاش به دل گیسوی رها برسد.
به دل مدار که گردون برین بماند دیر
که دور نیست که دردت به انتها برسد
صبا.
آنچه میخواهم از تو بپرسم، ای انسانِ شریف و جانفدای میهن، تنها این است؛
در آن دم که به سوی گلوله میدویدی، در آن لحظهٔ سرنوشتساز که این تو بودی که بر گلوله فرود آمدی، نه گلوله بر تو — در ژرفای اندیشهات چه میگذشت؟
شب بود؛ شبی سنگین و نفسگیر، گویی آسمان خود بر زخمهای زمین میگریست.
پل، همچون جراحتی عمیق بر پیکر شهر، زیر گامهای مردمی میلرزید که سینهخیز در دل تاریکی پیش میرفتند. بالا، نفسهایی بریده و چشمهایی آکنده از هراس؛ و پایین، غریو خشک و بیامان گلولهها که سکوت شب را میدرید و در هوا زخم میکاشت.
جمعیتی سیصد نفره بودند، اما در آن لحظه، گویی یک جان واحد در کالبدهای بسیار میتپید.
یکی جامه از تن کند و بر شانهی دیگری افکند؛
یکی ماسکش را بخشید، گویی پارهای از جان خویش را هدیه میدهد؛
یکی از ژرفای زخمی دیرین فریاد کشید، فریادی که سالها در سینه حبس شده بود؛
دیگری آرام و نجواگونه میگفت: «سرتان را پایین بگیرید»؛
و آن دیگری، با صدایی لرزان اما استوار، تکرار میکرد: «نترسید… ما با همیم.»
صدای گلوله بود و گریز؛
صدای نفسهایی که میان خوف و امید میسوختند و به شماره افتاده بودند.
مردم میدویدند، میخزیدند، پناه میجستند، دوباره برمیخاستند؛
چنانکه گویی زندگی، در همان لحظات هولناک، معنایی تازه یافته بود — معنایی زادهی مرگ.
و چه راز شگرفی نهفته است در آن لحظه!
آن دم که گلوله از روبهرو میآید
و تو، بیپناه و بیسلاح، به استقبالش میشتابی.
چه قلبی در سینهات میتپد؟
چه آتشی در رگهایت شعله میکشد؟
چه نیرویی تو را از خویشتن میرهاند و به ورای ترس میبرد؟
تو میدوی —
شاید برای آخرین بار.
و در آن دویدن، تمام زندگیات را با خود حمل میکنی.
چهرهی خانوادهات،
خاطرات روشن کودکی،
عشقهای ناتمام،
خندهی کودکی در خانهای کوچک،
نگاه چشمانتظار همسری،
دستان لرزان مادر،
قامت خستهی پدر،
و همهی رؤیاهایی که هنوز مجال شکفتن نیافتهاند.
همه را در کولهباری ناپیدا مینهی،
چشم بر جهان فرو میبندی،
و به سوی تقدیر میدوی.
برای میهن،
برای خاک،
برای رؤیایی که نامش آزادی است.
چه تلخ است این صحنه —
و چه باشکوه.
باشکوهیِ درد،
باشکوهیِ دلشکستگی،
باشکوهیِ انسان، آنگاه که از مرز جان خویش فراتر میرود و به بیکران معنا میرسد.
و در میان هیاهوی گلولهها،
گویی زمزمهای مقدس در هوا جاری است؛
سوگندی به نام آزادی،
سوگندی به لحظههایی که جانها نثار میشوند،
به قلبهایی که در خون میتپند و خاموش نمیگردند.
اندوهی ژرف بر فضا سایه افکنده است،
اندوهی که در اعماق خود، شور را چون آتشی نهفته پنهان میدارد —
اندوهی که میسوزاند،
و از دل سوختن، امید میآفریند.
کیمیاکریمزاده(عصیان)
