قهوه تلخ
الذهاب إلى القناة على Telegram
ناشناس: http://t.me/BluChtBot?start=60a6a801bedeaa8f8f48
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
211
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+57 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
211
اگه شخصیت اصلی فیلم های نولان همیشه در تقلا برای بازگشت به خونه باشن.. من همیشه در جست و جوی خونه ام!
211
تقریبا هیچکس، هیچوقت، نمیتونه من رو برای دیدن فیلمی که آل پاچینو توش بازی کرده آماده کنه!
211
واقعا خوشحالم از اینکه زندگیم میتونه با یک قسمت جدید از یه سریال انقدر نشاط به خودش بگیره.
211
برای اونایی که تعجب کردن باید بگم بله! من توی کتاب های فلسفی/اجتماعی خط میکشم. یادداشت هم مینویسم! همونطور که توی کتاب های درسیم خط میکشیدم، چون این کتاب ها رو میخونم که یک چیزی یاد بگیرم اما هر چیز دیگه ای رو میخونم تا فقط بتونم حس کنم یا زندگی کنم!
211
من کلا چنل های دیلی رو دوست دارم چون حس زندگی به آدم میده، افرادی هستن که بدون اینکه تاحالا دیده باشی شون، احساساتشون رو میتونی دریافت کنی با سلیقه های متفاوت آشنا بشی با آرزو هاشون با اهدافشون، توی روز های خوب و بدشون باشی، همدردی کنی. اختلاف نظر داشته باشی و کلا جریان زندگی رو در فاصله های خیلی دور تر از خودت حس کنی. اما الان کمتر همچین چیزی میبینم، کمتر میبینم کسی بیاد صحبت کنه، بگه امروز چی خوشحالش کرد، کتاب موردعلاقش چیه. شعر نو دوست داره یا کلاسیک، دوست داره وقتی ورزش میکنه چه سبک آهنگی گوش بده!!
الان همه فقط به همدیگه حس کمبود میدن، از نظر چهره، سبک زندگی، پول، شغل، تحصیل و یا هرچیز دیگه ای. عکس ها دیگه گرفته نمیشن که یک حال خوب یا خاطره ای رو به اشتراک بزارن
عکس ها گرفته میشن و پست میشن چون صرفا باید! ترند ها تصمیم میگیرن چه گلی دوست داری، چه کتابی میخوای بخونی!
زندگی چیز خیلی ارزشمندیه؛ که این روز ها کمتر جایی میبینم.
211
اگه از اول بهم میگفتید اسم دختره آناستازیاست خودم بهتون میگفتم تهش چی میشه ولی مردی صد و خورده ای بار هی صدا میکرد ناستنکا، ناستنکا من یک چیزی توی مایه های نامِ «شیرین» خودمون تصور میکردم!
211
الان یه ویدیو از بزرگانِ ترجمه، بابک شهاب دیدم که توضیح دادن ناستنکا حالت تحبیبیِ آناستازیاست!!!
211
اگر فقط میتونستم یک نامه براش بنویسم. اگر فقط میدونست چقدر مسیر زندگیم رو عوض کرد. و اینکه الان چقدر دارم دور خودم میچرخم، چقدر نگرانم و چقدر نا مطمئنم. اینکه دور و برم رو نگاه میکنم و اونقدر می ترسم جا بمونم که با سرعت میخوام همه چیز رو قورت بدم، همه فیلم های جهان رو دیده باشم، همه کتاب ها رو خونده باشم، همه چیز رو بدونم. اونقدر که حتی یادم رفته هدف از اول این بود که لذت ببرم، اینجا وایسادم چون دوست داشتم اینجا وایسم نه چون میترسم که نکنه توی مسیر اشتباه قرار گرفته باشم. انقدر حریص شدم که دیگه کار های مورد علاقم رو انجام نمیدم، کتاب های قدیمیم رو دوباره نمیخونم. چون میخوام بِدَوَم، هرچقدر سریع تر! اگر فقط میدونست که چقدر گاها میترسم که دیگه نوجوون نیستم. منی که همیشه خودم رو توی چهل و شیش سالگی تصور میکردم!
211
همیشه می گویند: «اگر یکبار دیگر جوان میشدم، ای کاش جوان بودم..» تا حالا شنیدی که مردم بگویند، ای کاش شصت و پنج ساله بودم!!!
موری لبخند زد.
می دانی این طرز تفکر چطور به وجود می آید؟ این زندگی های نارضایت مندانه؛ زندگی های بدون دستاورد کافی؛ زندگی های پوچ؛ زندگی های بی معنا و نامفهوم. چون اگر تو معنا و مفهومی در زندگی ات پیدا کنی، هرگز نمیخواهی به گذشته برگردی. دلت می خواهد چیز های بیشتری ببینی، کارهای بیشتری انجام دهی. نمی توانی تا شصت و پنج سالگی صبر کنی.
گوش کن! باید متوجه این نکته باشی. همه ی جوان تر ها باید متوجه این نکته باشند. اگر همیشه در حال جنگ و دعوا با مقوله پیری باشید ، همیشه هم ناراضی و غمگین خواهید بود، چون در هر صورت پیری از راه خواهد رسید. و میچ..
صدایش را پایین تر آورد.
واقعیت این است که بالاخره خواهی مُرد .
211
حقیقتش اینه که کریستوفر برام مثل موری شوارتز میمونه، وقتی حرف میزنه از حرفاش لذت میبرم، با علاقه تک تک ویدیو هاش رو نگاه میکنم و الگو میگیرم. و اینکه کتاب نوشته و هر سری یه بخشش رو میخونه (کتابش هم بی نظیره) واقعا برام جالبه. ولی چندوقت پیش چندتا ویدیو گرفته بود که توی بیمارستان بود و الان حقیقتا نگران و ناراحتشم، با اینکه بنظر حالش بهتر شده و برگشته خونه... اما بیماری و مرگ موری دوباره برام تداعی شد. امیدوارم حالش خوب باشه و به دانا و کیوت بودنش ادامه بده و تا ابد من رو تحت تاثیر قرار بده :]
