اتاقی از آنِ خود
الذهاب إلى القناة على Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
198
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
احتمالا خیلی بیشتر از آنکه به شریک زندگیتان بگویید: «دوستت دارم»، میگویید کمرم درد میکند.
Repost from ترجمان علوم انسانى
🎯 ده سال پس از ازدواج، از «شعلۀ عشق» چه باقی مانده است؟
🔴 «چطور عاشق بمانیم؟» این یکی از پرتکرارترین سؤالاتی بود که زنها و مردهای تازه ازدواجکرده، از هیثر هاوریلسکی، روانشناس و زوجدرمانگر پرسابقه، میپرسیدند. آنها میترسیدند که ازدواج در گذر زمان باعث شود برای هم عادی بشوند و شور و شوقی که در رابطهشان داشتند از میان برود. هاوریلسکی میدانست که وقتی این سوال را میپرسند، منظورشان چیزی است که او «عشق سنتی» مینامید؛ برداشتی از عشق که فرهنگ مدرن، با رمان و فیلم و موسیقی، برای ما ساخته است. جواب او کمابیش ساده بود: «عشق سنتی؟ نه، نمیماند. البته چه بهتر».
🔴 عشق سنتی با همۀ احساسات شدید و رمز و رازهایش، حول یک سوال شکل میگیرد: «آیا او (معمولاً یک غریبه) مرا دوست دارد؟» و جوابش هم همیشه روشن است: «نه»، یا «نه به اندازۀ کافی».
🔴 هاوریلسکی میگوید این سوال و افکار وسواسیِ بیانتها دربارۀ آن، واقعاً راه خوبی برای جلوبردن زندگی نیست. چون حتی وقتی با کسی که دوستش دارید ازدواج کنید، باز هم جستجوی خُرده اثباتهای مربوط به آن دست از سرتان برنخواهد داشت: «وای برایم گُل خریده است! پس خیلی دوستم دارد»، یا «راضی نشد با هم برویم سینما! شاید دیگر دوستم ندارد». این تعقیب و گریز شبانهروزی، ناگریز تمام میشود. زن و شوهرها به محدودیتهای همدیگر آگاه میشوند و آنوقت میتوانیم بگوییم که آمادۀ عبور از «عشق سنتی»اند.
🔴 بااینحال، توضیحدادن اینکه چه چیز جای عشق سنتی را میگیرد، آسان نیست. از نظر هاوریلسکی، ده سال که بگذرد، حسی ملموس و اطمینانبخش از اینکه «ما انسانهایی فانی» هستیم جای عشق را میگیرد.
🔴 شاید فکر کنید فهمیدن اینکه ما انسانهایی فانی هستیم که به کمک و مراقبت نیاز داریم، چیز کوچکی است، اما ابداً چنین نیست. هاوریلسکی مینویسد: «بگذارید عاشقانهترین خاطرۀ عمرم را برایتان تعریف کنم: یک شب، بیدلیل به اسهال خونی مبتلا شدم. چنان شدید که قبل از آنکه به توالت برسم، از هوش رفتم، خوردم زمین، دندهام شکست و خانه شبیهِ یک قسمت از سریال بازی تختوتاج شده بود، فقط نسخۀ اسهال خونی آن. شوهرم مرا در آن حال پیدا کرد و همهچیز را مرتب کرد، خوشحال نبود، اما کلمهای هم غُر نزد. به این میگویند عشق».
🔴 بعد بچهها از راه میرسند و تبدیل میشوید به دو آدم در مرزِ جنون که با دریایی از کثافت و هرجومرج دست و پنجه نرم میکنند. دیگر کمتر با هم تنها هستید و آخر شبها که تنها میشوید، نای حرفزدن هم ندارید. «به این میگویند عشق».
🔴 اگر ازدواج خوب پیش برود و دوام پیدا کند، به درکی بسیار عمیق از ناخوشایند بودنِ خودمان میرسیم، اما میدانیم که علیرغم همۀ این ناخوشایندی، کسی را کنارمان داریم. احتمالاً حالا خیلی بیشتر از اینکه به شریک زندگیتان بگویید «دوستت دارم»، میگویید: «کمرم درد میکند»؛ از کارهای احمقانۀ بچههایتان میخندید و دربارۀ گرفتاریهای روزتان غر میزنید. هاوریلسکی میگوید: «کمرم درد میکند، واقعاً جملۀ عاشقانهای است، اگر فریب فرهنگ عشق سنتی را نخورید». عشق سنتی در ازدواج خوب از بین میرود، «چه بهتر».
📌آنچه خواندید، مروری است بر مطلب « What Romance Really Means After 10 Years of Marriage» نوشتۀ هیثر هاوریلسکی (Heather Havrilesky) که در وبسایت کات منتشر شده است.
@tarjomaanweb
بچهی من ساعت ده شب توی تختخواب:
+مامان کاش یه ماشین کوئیک برام میخریدی!
-گرونه آخه!
+خب پس یه اتوبوس دوطبقه بخر!
Repost from احساننامه
🔹در طول تاریخ، دفعات بسیار بسیار کمی پیش میآید که حماس و اسرائیل به توافق برسند. پس معطلش نکرده، گوشی را بردارید و برایش بیت شیخ اجل را بفرستید:
صلح است میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی؟!
@ehsanname
از ساعت دوازده ظهر که پلی کردم، بعد از پنجاه بار پلی و پاز و خاموش کردن تی وی و روشن کردن و غیره، بالاخره الان تموم شد 😌
اصلا ذوق این دونفر و مخصوصا مجتبی شکوری، در معاشرت با همدیگه، آدم رو سر ذوق میاره.
هرچند هیچوقت فن شکوری نبودم و به نظرم خیلی پرحرفی میکنه ولی خب نمیشه انکار کرد که گاهی چقدر حرفای خوبی میزنه.
به هرحال برنامهی خیلی جالب و پر محتوایی بود.
موقع بستن چشمهام، خیلی ناگهانی یادم میافته که سر کلاس، یادم رفته دم دایناسورهایی که ساختیم رو به بچهها بدم تا بچسبونند.
و حالا برای اون همه دایناسوری که بدون دم موندند، غصهم شد!
یه سریال کمدی میخوام که قسمتهاش نسبتا کوتاه باشه. بیست دیقه تا نیمساعت مثلا.
اگه میشناسید معرفی کنید لطفا 🙂
وقتی به موقعیتهای متناقضی که ما مادرها تجربه میکنیم فکر میکنم، یاد آن جمله میافتم که نباید زندگی کسی را براساس یک تصویر و یا مثلا یک لحظه که از او دیدهایم قضاوت کرد.
راستش این واقعیت در مورد همهی ما میتواند اتفاق بیفتد مثلا من درست همان لحظه که پایان یادداشتی فلسفی، نقطه میگذارم باید به سمت دستشویی بدوم چون بچهام در آستانهی خیس کردن خودش است یا مثلا همین که تلگرام را باز میکنم، تیتراژ پایان کارتون شروع میشود، شیرموز میریزد روی فرش، بچهام یک بادام تلخ میخورد و یا چرخ اتوبوسش که در حال بازی با آن است درمیآید.
مادری که در خانه است، مرجع رسیدگی به تمام شکایات و مشکلات و نواقص است.
او همزمان که لقمهی کرهی بادام زمینی را توی دهان بچه میگذارد باید مواظب لیوان چای و چاقو و ظرف عسل باشد و احتمالا با دست دیگرش، کارتون تمام شده را از اول پلی کند!
برای همین چیزهاست که گاهی فکر میکنم چقدر خنده دار میشد اگر من میتوانستم پشت صحنهی حضورم در فضای مجازی را نشان بدهم.
شاید اینطور میشد تصویر کاملتری از مادری نشان بدهم که به نظر میرسد در سکوت و آسایش کامل، در جایی دور از هرگونه حواسپرتی به نوشتن میپردازد یا مثلا آنقدر فارغ و آسوده است که یک کتاب پانصد صفحهای را میخواند.
من خیلی وقتها وسط هم زدن پیازها یا ریختن شنها توی لودر اسباببازی و یا وقتی بچهام دارد بستنیاش را لیس میزند کتابی را ادامه دادهام. همین چندوقت پیش داشتم کتابی را توی گوشی میخواندم، توی پارک بودیم، هوا خوب بود، پسرم داشت با بچهای همان حوالی بازی میکرد و من داشتم از چنین شرایط ایدهآلی لذت میبردم.
درست چند دقیقهی بعد، پسرم گریهکنان آمد، ماشین اسباببازیش را گم کرده بود و خودش میگفت آن را توی درختچهی کاج انداخته است.
هوا تاریک شد و من تا ساعتی بعد با کتابی در دستم و چراغ قوه در دست دیگرم لابلای برگهای پرپشت کاج، دنبال اتوبوس زردرنگ پسرم میگشتم!
تمام این اتفاقات میتواند عیش آدمی که عشق کتاب خواندن دارد را منقص کند ولی گاهی در دل، به تناقض ذاتی همهی این موقعیتها، همهی زندگی لبخند میزنم.
خلاصه ما مامانها را قضاوت نکنید. ما اگر مشغول کتاب خواندن هم باشیم احتمالا قبلش لکههای زردچوبهی روی فرش را با وایتکس پاک کردهایم( فقط وایتکس جواب میدهد!)و وسطش هم باید بچهمان را که همیشه در موقعیتهای حساس، تنگش میگیرد به دستشویی ببریم!
زندگی ثابت کرده برای تجربههای جدیتر ما هیچ بعدی وجود ندارد!
امیرحسین غیاثی از هادی حجازیفر میپرسد حالا که اینستاگرام نداری، تفریحت چیست و چکار میکنی!
حجازی فر میگوید گیم بازی میکنم.
من اما میروم توی یوتیوب و مصاحبههای امیرحسین غیاثی را میبینم.
اگر مصاحبهی معروفش را با مهرداد صدیقیان ندیدهاید حتما ببینید. من که بارها قسمتهای کوتاه و بلندش را دیدهام.
البته برای آنکه حظ کافی و وافی از شخصیت مهرداد صدیقیان و هنر بازیگریش را ببرید، پیشنهاد میکنم فیلم «شماره ۱۷ سهیلا» را ببینید.
شخصیت این بشر، بازیها و دیالوگهایش در آن فیلم بینظیر است.
دیدن مصاحبه اش با امیرحسین غیاثی برای من مثل دیدن ادامهی « شماره ۱۷ سهیلا» بود.
یک ماه پیش توی اسنپ و در راه خانه بازی بودیم که من اینستاگرامم را دی اکتیو کردم. معمولا وقتی این کار را میکنم در وضعیت نرمالی نیستم ولی برای دی اکتیو کردن اینستاگرام و بیرون آمدن از آن فضا، نمیشود در حالت نرمالی باشی. باید روانت کمی به هم ریخته باشد تا بفهمی از چه داری رکب میخوری!
آدمهایی که آن تو هستند فکر میکنند همه چیز نرمال است. اینکه مثلا ده شب بروی توی رختخواب و تا دوازده و نیم شب در حال خواندن کامنتهای جفنگ مردم باشی نرمال است.
اینکه پنج صبح، به محض بیدار شدن، وای فای را روشن کنی و اول از همه وارد اینستاگرام شوی نرمال است.
اینکه دائم برای دیدن جذابترین فیلم و محتوا، اسکرول کنی و دیدن ویدئوهای بالای یک دقیقه را با یک حرکت انگشت، رها کنی چیز نرمالی است.
آن روز غروب دلگیری بود. میخواستم بچهام را با بردن به خانه بازی خوشحال کنم.
برای خوشحال کردن خودم اما، هیچ راه حلی جز دی اکتیو کردن اکانت اینستاگرامم نداشتم!
حالا که مینویسم، بیش از دوهفته از آن واقعه گذشته است. واقعه، اتفاقی بود که درونم افتاده بود. من در بهشت نشسته بودم و داشتم دوزخی را درونم تحمل میکردم.
قبل از هرچیز تمام باورهایم فرو ریخت. با خودم گفتم این همه تلاش برای داشتن یک حال خوب، چه سودی دارد؟ تا آن روز، با خودم فکر میکردم راه حل را پیدا کردهام، فکر میکردم آدمیزاد برای خوشبختی باید همان رهنمود کارشناسی که مصاحبهاش را چند وقت پیش دیده بودم به کار ببندد. باید به طبیعت پناه ببرد.
من در دل طبیعت بودم و درونم پر از مواد مذابی بود که از قلبم شعله میکشید و میتوانست تمام طبیعت اطرافم را به آتش بکشاند.
پس چرا آن همه سبزی و زیبایی نتوانسته بود کاری برایم بکند؟ البته که این اولین بار نبود.
آدمیزاد در دل ناامیدیها و ناهمواریها ، همهاش در پی یک مدینه فاضله است. جایی که سکوت باشد و صدای حیوانات و بارانهای گاه و بیگاه و هوایی پر از اکسیژن خالص.
آدمیزاد برای ترک تمام نگرانیها و رها شدن از چنگال اضطرابها دائم به رویای قدیمیاش چنگ میاندازد و میخواهد آن را تبدیل به واقعیت کند.
من هم احتمالا یکی از همین آدمیزادها بودهام که همین دوهفته پیش فهمیدم آنچه باید عوض شود بیرون نیست.
فهمیدم آدمیزاد جهنم را اول از همه درون خودش تجربه میکند. فهمیدم جهنم از درون آدم شروع میشود، دنیای بیرون گاهی به شعلهور شدنت کمک میکنند ولی شعلههای درون آدم است که میتواند تمام سبزیها را بسوزاند!
راستش آن روز باورم را به خیلی چیزها از دست دادم. آن روز از خیلی چیزها که نوشته بودم رو برگرداندم و با خودم فکرکردم هیچ قطعیتی وجود ندارد و احتمالا هیچ راه حل و درمانی. ما باید با خودمان به صلح برسیم!
جهان برایم شد درونم و از آن روز فکر میکنم تجربهی صلح، شادی، خوشبختی و حتی آزادی، همه در درون آدم رخ میدهد.
این را وقتی با تمام وجود فهمیدم که در بهشت نشسته بودم و احساس بدبختی میکردم!
کاش میشد دستای خالق پپاپیگ رو ببوسم که نه تنها پسرک رو مشغول میکنه که اینقدر قشنگه که اینطور مجذوبش میشه و میبینه.
توی این چند قسمت، دوش گرفتم، قهوه خوردم، لباسها رو ریختم توی لباسشویی و حالا تونستم روی مبل بشینم و شازده خانوم رو گوش بدم!
این قسمت پپا، داره به شدت بارون میاد، دوست جورج با باباش زیر بارون شدید اومدن خونهی جورج تا با هم بازی کنند.
اصلا حسودیم شد بهشون!
