دنیـای خاکستـری
Kanalga Telegram’da o‘tish
﹙ 𝖤𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌 𝒪𝖿 𝖫𝗈𝗏𝖾’𝗌 𝒲𝗂𝗅𝗅﹚ 𝐀𝗎𝗍𝗎𝗆𝗇 / 𝖠𝗎𝗍𝗁𝗈𝗋 𝟩𝟢𝗌 تلگـرافـخانـه @Authoraparthotelbot
Ko'proq ko'rsatish477
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+97 kun
+1530 kun
Postlar arxiv
همیشه چینش کلمات و توصیفات بیتکرارتون موردعلاقهی بندهاست، خوشحالم هربار چشمهام رو دعوت به خوانش چنین قلمی میکنم
Repost from N/a
: پس این تملق از چه آفریده شد؟ من دستان خود را به نقرهی سینهی تو آغشته کردم. ژرفِ چوب در روشنیِ منعکس شده از چشمانت ناپدید شد. وزنِ کلمات کشته شدند و لمس، لمسی سطحی مرا به قعرِ اندامِ آهنینت کشید. حضورِ چاکچاکِ بوسهها، آن مجروحانِ به سلابه کشیده شده برای چه بود؟ ما در جیوهی خود میلولیدیم. تو عشق طلب میکردی و من برایت چکه میکردم. عزیزم، مگر ما جز نیلگونیِ آسمان چیزِ دیگری مقابلِ زجرهایمان داشتیم؟ نگاهم قامتِ تو را طرح میزد، صاعقهی حضورت استخوانهایم را میسوزاند و من در لذتِ سوختنِ گوشتِ انگشتانم، ذوب میشدم. پیچیدگیِ عشق، شکمهایمان را چنگ میزد و تو احساس خوشبختی میکردی، آری؟ ریسههای مژهات نور میزد و تو، عزیزِ من خوشبخت بودی. واقعههای تلخ را با خرمالوهای گس پاسخ میدادی و بر زخمِ تاولزدهی صلیبِ من، بوسه جای میگذاشتی. تمثالِ مقدسم، مریمِ پاکسرشتِ من، تو بودی. نقرهی سینهات را با حضور خویش آلوده کرده بودم. تو اما بر کتفو شانهی خویش ناخن میکشیدی که با وجودِ من، غسل داده شدهای. مرا تقدس خویش مینگریستی؟ اشک از ریسهی چشمانت چکیده میشد و خیال میکردم آبِ مقدس، همین شوریِ خیرگیهایت است. من در تو شیوع پیدا کرده بودم. بیماریِ لاعلاجی بودم و تو، آه جانِ من، تو التیامِ جهانم بودی. بر چشمهی خشکِ حضورم افتادی و حال مگر میتوانستم حرصِ بوسیدنت را سرکوب کنم؟ لبانت در لبانم گناه میشدند. میسوختم و تو، با نگاهِ براقت مرا میبلعیدی. کوچکِ معصومم، در دهانِ من خاکستر میشدی و من حتی همان خاکستر را هم میبلعیدم. زشتیِ اعمالِ من، با نرمیِ لبهایت خنثی میگشت. تو دوزخِ من بودی، گریخته از بهشت. تو را من از سپیدیِ رودها و روشنیِ عسلها مطرود ساختم، تا در دهانم از پرواز بیافتی و همهی استخوانهایت در گلویم، مجسمه شوند.
Repost from N/a
: پس این تملق از چه آفریده شد؟ من دستان خود را به نقرهی سینهی تو آغشته کردم. ژرفِ چوب در روشنیِ منعکس شده از چشمانت ناپدید شد. وزنِ کلمات کشته شدند و لمس، لمسی سطحی مرا به قعرِ اندامِ آهنینت کشید. حضورِ چاکچاکِ بوسهها، آن مجروحانِ به سلابه کشیده شده برای چه بود؟ ما در جیوهی خود میلولیدیم. تو عشق طلب میکردی و من برایت چکه میکردم. عزیزم، مگر ما جز نیلگونیِ آسمان چیزِ دیگری مقابلِ زجرهایمان داشتیم؟ نگاهم قامتِ تو را طرح میزد، صاعقهی حضورت استخوانهایم را میسوزاند و من در لذتِ سوختنِ گوشتِ انگشتانم، ذوب میشدم. پیچیدگیِ عشق، شکمهایمان را چنگ میزد و تو احساس خوشبختی میکردی، آری؟ ریسههای مژهات نور میزد و تو، عزیزِ من خوشبخت بودی. واقعههای تلخ را با خرمالوهای گس پاسخ میدادی و بر زخمِ تاولزدهی صلیبِ من، بوسه جای میگذاشتی. تمثالِ مقدسم، مریمِ پاکسرشتِ من، تو بودی. نقرهی سینهات را با حضور خویش آلوده کرده بودم. تو اما بر کتفو شانهی خویش ناخن میکشیدی که با وجودِ من، غسل داده شدهای. مرا تقدس خویش مینگریستی؟ اشک از ریسهی چشمانت چکیده میشد و خیال میکردم آبِ مقدس، همین شوریِ خیرگیهایت است. من در تو شیوع پیدا کرده بودم. بیماریِ لاعلاجی بودم و تو، آه جانِ من، تو التیامِ جهانم بودی. بر چشمهی خشکِ حضورم افتادی و حال مگر میتوانستم حرصِ بوسیدنت را سرکوب کنم؟ لبانت در لبانم گناه میشدند. میسوختم و تو، با نگاهِ براقت مرا میبلعیدی. کوچکِ معصومم، در دهانِ من خاکستر میشدی و من حتی همان خاکستر را هم میبلعیدم. زشتیِ اعمالِ من، با نرمیِ لبهایت خنثی میگشت. تو دوزخِ من بودی، گریخته از بهشت. تو را من از سپیدیِ رودها و روشنیِ عسلها مطرود ساختم، تا در دهانم از پرواز بیافتی و همهی استخوانهایت در گلویم، مجسمه شوند.
Repost from اسلحه
پیدایت میکنم، در مهری دیگر، در پاییزی دیگر، در جهانی دیگر، آنجا که برگ ها پیش از افتادن اندوهشان را به باد سپرده باشند و باران بوی رفتن ندهد. پیدایت میکنم میان هزاران چهرهی غریبه در خیابانی که نامش را نمیدانم، در شهری که هرگز ندیده ام؛ اگر هزاران جهان میان ما فاصله باشد هزاران پاییز از کنارمان بگذرد پیدایت میکنم. و این بار پیش از آنکه زمان مارا از هم بگیرد دستت را محکم تر خواهم گرفت.
Repost from بـارونِ نوامبـر؛ پاریس
این پیام رو فوروارد کنید و یک نیت کنید تا براتون فال بله یا خیر بگیرم .
اگر راحت بودید اسم و نیتتون هم بگید
Repost from N/a
❨ 𝟢𝟤 ❩ : 𝖽𝖺𝗇︎𝖼︎𝖾𝗋 𝗂𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝖽𝖺𝗋𝗄︎
𝗏︎𝗏︎ – 𝗆︎𝗂𝖽𝗇︎𝗂𝗀︎𝗁︎𝗍
Repost from ڪلبهی جنگلیِ آقا گرگه
فور کنید چنل های جدید پیدا کنم و مورد علاقه هامو جوین شم.☝️🏻
جوین باشید.
