دنیـای خاکستـری
الذهاب إلى القناة على Telegram
﹙ 𝖤𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌 𝒪𝖿 𝖫𝗈𝗏𝖾’𝗌 𝒲𝗂𝗅𝗅﹚ 𝐀𝗎𝗍𝗎𝗆𝗇 / 𝖠𝗎𝗍𝗁𝗈𝗋 𝟩𝟢𝗌 تلگـرافـخانـه @Authoraparthotelbot
إظهار المزيد478
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+97 أيام
+1530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from یونـگبـوك ؛ سۄم اٰکتبـر
﹙🍶﹚این پیـام + این پست و متن پـایینش رو فور کنید و یك پست مشخص کنید فور کنم اینجا و بهش نمره بدم 🤍 .
حتما جوین باشید چون چك میشه
پست تون طولانی نباشه
Repost from یونـگبـوك ؛ سۄم اٰکتبـر
✉️ ︙ ⎯ ناٰمـه ے ویکٿور هوگو بـه همسر دلبنـدش آدل
عشقی که بـا حسادت همراه نبـاشد نـه واقعی است و نـه پـاك . مطمئن بـاش کسانی که هیـچ حس حسادتی نسبت به یـك زن ندارند ، تمامی زنـان را دوسٿ میدارند . عزیزم ، آدل محبوبـم ، یکبار بـه من گفتهاے دوستم دارے و تـا زمانی که خلاف آن را به من نگویی ، میخواهم آن را بـاور کنم و تصمیم دارم بـه این بـاور شیرین همچون تنها اعتقادے کـه مرا به زندگی پیوند میدهد ، بیـاٰویزم .
همیشه چینش کلمات و توصیفات بیتکرارتون موردعلاقهی بندهاست، خوشحالم هربار چشمهام رو دعوت به خوانش چنین قلمی میکنم
Repost from N/a
: پس این تملق از چه آفریده شد؟ من دستان خود را به نقرهی سینهی تو آغشته کردم. ژرفِ چوب در روشنیِ منعکس شده از چشمانت ناپدید شد. وزنِ کلمات کشته شدند و لمس، لمسی سطحی مرا به قعرِ اندامِ آهنینت کشید. حضورِ چاکچاکِ بوسهها، آن مجروحانِ به سلابه کشیده شده برای چه بود؟ ما در جیوهی خود میلولیدیم. تو عشق طلب میکردی و من برایت چکه میکردم. عزیزم، مگر ما جز نیلگونیِ آسمان چیزِ دیگری مقابلِ زجرهایمان داشتیم؟ نگاهم قامتِ تو را طرح میزد، صاعقهی حضورت استخوانهایم را میسوزاند و من در لذتِ سوختنِ گوشتِ انگشتانم، ذوب میشدم. پیچیدگیِ عشق، شکمهایمان را چنگ میزد و تو احساس خوشبختی میکردی، آری؟ ریسههای مژهات نور میزد و تو، عزیزِ من خوشبخت بودی. واقعههای تلخ را با خرمالوهای گس پاسخ میدادی و بر زخمِ تاولزدهی صلیبِ من، بوسه جای میگذاشتی. تمثالِ مقدسم، مریمِ پاکسرشتِ من، تو بودی. نقرهی سینهات را با حضور خویش آلوده کرده بودم. تو اما بر کتفو شانهی خویش ناخن میکشیدی که با وجودِ من، غسل داده شدهای. مرا تقدس خویش مینگریستی؟ اشک از ریسهی چشمانت چکیده میشد و خیال میکردم آبِ مقدس، همین شوریِ خیرگیهایت است. من در تو شیوع پیدا کرده بودم. بیماریِ لاعلاجی بودم و تو، آه جانِ من، تو التیامِ جهانم بودی. بر چشمهی خشکِ حضورم افتادی و حال مگر میتوانستم حرصِ بوسیدنت را سرکوب کنم؟ لبانت در لبانم گناه میشدند. میسوختم و تو، با نگاهِ براقت مرا میبلعیدی. کوچکِ معصومم، در دهانِ من خاکستر میشدی و من حتی همان خاکستر را هم میبلعیدم. زشتیِ اعمالِ من، با نرمیِ لبهایت خنثی میگشت. تو دوزخِ من بودی، گریخته از بهشت. تو را من از سپیدیِ رودها و روشنیِ عسلها مطرود ساختم، تا در دهانم از پرواز بیافتی و همهی استخوانهایت در گلویم، مجسمه شوند.
Repost from N/a
: پس این تملق از چه آفریده شد؟ من دستان خود را به نقرهی سینهی تو آغشته کردم. ژرفِ چوب در روشنیِ منعکس شده از چشمانت ناپدید شد. وزنِ کلمات کشته شدند و لمس، لمسی سطحی مرا به قعرِ اندامِ آهنینت کشید. حضورِ چاکچاکِ بوسهها، آن مجروحانِ به سلابه کشیده شده برای چه بود؟ ما در جیوهی خود میلولیدیم. تو عشق طلب میکردی و من برایت چکه میکردم. عزیزم، مگر ما جز نیلگونیِ آسمان چیزِ دیگری مقابلِ زجرهایمان داشتیم؟ نگاهم قامتِ تو را طرح میزد، صاعقهی حضورت استخوانهایم را میسوزاند و من در لذتِ سوختنِ گوشتِ انگشتانم، ذوب میشدم. پیچیدگیِ عشق، شکمهایمان را چنگ میزد و تو احساس خوشبختی میکردی، آری؟ ریسههای مژهات نور میزد و تو، عزیزِ من خوشبخت بودی. واقعههای تلخ را با خرمالوهای گس پاسخ میدادی و بر زخمِ تاولزدهی صلیبِ من، بوسه جای میگذاشتی. تمثالِ مقدسم، مریمِ پاکسرشتِ من، تو بودی. نقرهی سینهات را با حضور خویش آلوده کرده بودم. تو اما بر کتفو شانهی خویش ناخن میکشیدی که با وجودِ من، غسل داده شدهای. مرا تقدس خویش مینگریستی؟ اشک از ریسهی چشمانت چکیده میشد و خیال میکردم آبِ مقدس، همین شوریِ خیرگیهایت است. من در تو شیوع پیدا کرده بودم. بیماریِ لاعلاجی بودم و تو، آه جانِ من، تو التیامِ جهانم بودی. بر چشمهی خشکِ حضورم افتادی و حال مگر میتوانستم حرصِ بوسیدنت را سرکوب کنم؟ لبانت در لبانم گناه میشدند. میسوختم و تو، با نگاهِ براقت مرا میبلعیدی. کوچکِ معصومم، در دهانِ من خاکستر میشدی و من حتی همان خاکستر را هم میبلعیدم. زشتیِ اعمالِ من، با نرمیِ لبهایت خنثی میگشت. تو دوزخِ من بودی، گریخته از بهشت. تو را من از سپیدیِ رودها و روشنیِ عسلها مطرود ساختم، تا در دهانم از پرواز بیافتی و همهی استخوانهایت در گلویم، مجسمه شوند.
Repost from اسلحه
پیدایت میکنم، در مهری دیگر، در پاییزی دیگر، در جهانی دیگر، آنجا که برگ ها پیش از افتادن اندوهشان را به باد سپرده باشند و باران بوی رفتن ندهد. پیدایت میکنم میان هزاران چهرهی غریبه در خیابانی که نامش را نمیدانم، در شهری که هرگز ندیده ام؛ اگر هزاران جهان میان ما فاصله باشد هزاران پاییز از کنارمان بگذرد پیدایت میکنم. و این بار پیش از آنکه زمان مارا از هم بگیرد دستت را محکم تر خواهم گرفت.
