uz
Feedback
چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

Kanalga Telegram’da o‘tish

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

Ko'proq ko'rsatish
438
Obunachilar
+124 soatlar
-107 kun
-1630 kun
Postlar arxiv
sticker.webp0.06 KB

https://www.instagram.com/writer_bano_amiri?igsh=MWQ0djBsa2k3Zjl6eg== «آمیختنِ کلمات را دوست دارم!»

هنگامی که قرآن می‌خوانی : چشمانت ثواب نگاه کردن به قرآن را کسب می‌کند گوشهایت ثواب گوش دادن به آن زبانت ثواب خواندن و قلبت هم
هنگامی که قرآن می‌خوانی : چشمانت ثواب نگاه کردن به قرآن را کسب می‌کند گوشهایت ثواب گوش دادن به آن زبانت ثواب خواندن و قلبت هم ثواب تدبر...!

sticker.webp0.20 KB

همی رقم ریکت ک د پست ها بگذارید نور الا نور میشه😕🫶💘

من ک ریکت می‌گذارم در پست های شماهایکه کانال دارید این ریکت 💘 و یا هم این🌚 این دو را دیدید منم💅

نگاه چقه رنگی رنگی قشنگ معلوم میشه💘

این دو متن آخر را ریکت باران کنید 💘

دگ هر کی ریکت نداد لیف بده💅

خیر احساس بیگانگی نکنید کانال خودتان نیست (است) 🚶‍♀

احساس بیگانگی می‌کنید چطور؟؟😕

ریکت را خو می‌گذارید زحمت میشه معذرت دگ ولی هموره ریکت های رنگه رنگه بگذاریددددددد

چرا هیچ ریکت نیست هاننننننن

یک قسم ریکت های تان در حال سقوط استتتتتتت

بدون شک هرچی بخیر مان باشد...🖤

دختر که باشی بعضی زیبایی‌ها را فقط می‌توانی تماشا کنی...

از دور، منظره‌اش بی‌نهایت دل‌انگیز بود؛ ساختمانی باوقار که زیر آسمان ایستاده بود و سال‌ها رؤیاهای جوانان را در آغوش گرفته است. هرچه آهسته‌آهسته نزدیک‌تر می‌شدم، واژه‌ها از ذهنم می‌گریختند. در دل گفتم: آیا ممکن است روزی من هم از همین دروازه عبور کنم؟ نه به عنوان رهگذر… بلکه به عنوان دانشجو؟ امروز برای اولین بار بالاخره از نزدیک دیدمش. دانشگاه کابل از آنچه تصور می‌کردم هم زیباتر بود؛ آرام، باشکوه، پر از سکوتی که انگار قصه‌های هزاران دانشجو را در خود پنهان کرده است. فقط می‌خواستم چند دقیقه در صحنش قدم بزنم، درخت‌هایش را از نزدیک ببینم، نفس عمیقی بکشم و برگردم. همین. آهسته جلو رفتم… شاید اجازه دهند فقط تماشا کنم. اما نگهبانان سر تکان دادند. اجازه ندادند. گفتند دخترها نمی‌توانند داخل شوند. نه بحث کردم، نه اصرار. فقط ایستادم و به همان دروازه‌ای نگاه کردم که برای من بسته بود. لحظه‌ای حس کردم تمام آن زیبایی که از دور می‌درخشید، حالا میان من و خودش فاصله‌ای سنگین انداخته است. برگشتم… اما دلم همان‌جا ماند. نه به‌خاطر دیوارهای بلندش، نه به‌خاطر ساختمانش؛ به‌خاطر رؤیایی که پشت آن در ماند. امروز فهمیدم بعضی جاها را می‌توان دید، تحسین کرد، دوست داشت… اما اجازه‌ی لمس کردن‌شان را نداشت. و این، از هر «نه»ی دیگری دردناک‌تر است. #دوشیزه_سادات

Repost from N/a
𝗜’𝗺 𝘀𝗼 𝗮𝗻𝘅𝗶𝗼𝘂𝘀 𝗶𝘁’𝘀 𝘀𝗽𝗶𝗹𝗹𝗶𝗻𝗴 𝗼𝘂𝘁 𝗼𝗳 𝗺𝗲 کارد بزنی ازم اضطراب و تپش قلب میریزه بیرون

آدمی گاهی نه از مرگ،که از تکرار می ترسد...