چـکـامـهـ زار 🌘📜
Kanalga Telegram’da o‘tish
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Ko'proq ko'rsatish451
Obunachilar
-124 soatlar
+67 kun
-730 kun
Postlar arxiv
دردانه من علایقت را نمیدانم اما میدانم کسی برایت شعر بفرستت خصوصا من بال در میاوری
از رفیقانه هایم به تو
~صهراوی
بین انبوه دلبران جهان
این دو دسته چقدر بیرحمند:
پسرانی که شعر میگویند
دخترانی که شعر میفهمند...
+1
نمیگفت دوستت دارم بجایش شعر میفرستاد...!
البته بار ها گفته اما این شعر فرستادن هایش...💘
میگفت:
گویی زخم گذشته یک رویداد تمام شده نبود، بلکه زندگی دیگری است که در سایه آن را میگذرانم،
گویی نخ نامرئی است که هرگاه سعی میکنم دور شوم مرا میکشد،
از آن فرار میکنم و در برابر قدمهایم برمیخیزد، مرا به آنچه سعی کردم بین صفحات پنهان کنم یادآوری میکند،
این زخم بدن را نمیآزارد، بلکه حافظه را نیش میزند،
در شبهایی که سکوت سنگین است بازمیگردد،
وقتی اشیاء ساکت میشوند و صدای خاطره بلند میشود،
گویی قلب هنوز در آن روز زندگی میکند،
وقتی برای اولین بار شکست و کسی نبود که آن را ترمیم کند،
سالها میگذرند و چهرهها محو میشوند و ویژگیها کمرنگ میگردند،
اما زخم همانگونه باقی میماند.
استغفرالله عزیزم اصلاً قصد بیان چنین چیزی را نداشتیم...
من سپاسگزارم واقعاً با اینکه اصلاً خیلی آشنایی نداشتیم من با شما و شما با من همین هم همه چیز است.🫶🦋
Repost from N/a
در یک مهمانى
يک خيابان
يا حتی یک مغازه، چرا برحسب اتفاق
ما جايى به هم بر نمىخوريم؟
به طور وحشتناكى احساس مى كنم كه روز به روز بيشتر در خود فرو مىروم.
به هركجا كه رو میكنم، ديوارى مقابلم مىبينم.
زندگى بیكرانه است و ما چيزى را به روشنی نمىبينيم.
